خواندن دفتر ۶ بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی بیت ۱۷۱۰

M6:1710 — ای فرو رفته به گور جهل و شک / چند جویی لاغ و دستان فلک

ای فرو رفته به گور جهل و شکچند جویی لاغ و دستان فلک
✦ ارائه این بیت به your language

M6:1710

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از لکچرهای ضبط‌ شدهٔ مثنوی وی

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: ای کسی که در گور جهل و تردید فرو رفته‌ای، تا به کی در پی جوک‌ها و نیرنگ‌های فلک می‌گردی؟ معنا: مولانا در این بیت انسان‌های غافل را مخاطب قرار می‌دهد و از آن‌ها می‌پرسد که تا چه زمانی سرگرم لهو و لعب دنیا و فریب‌های روزگار خواهند بود، در حالی که سرمایه وجودی خود را از دست می‌دهند.

شرح

این بیت، خطابِ بیدارگر مولاناست به ما، به همهٔ ما آدمیان که به قول خود او، "به لهو و لاغ فربه گشته‌ایم". این سخن را مولانا در دل داستان عبرت‌آموزِ "ترک و درزی" بر زبان می‌آورد، جایی که یک ترکِ ساده‌دل، غرق در لطیفه‌ها و بذله‌گویی‌های یک خیاطِ مکار می‌شود، در حالی که خیاط آرام‌آرام از قماش گران‌بهای او می‌دزدد و او را تهی‌دست می‌کند.

من این را همان داستانِ زندگیِ همهٔ ما می‌دانم. "ای فرو رفته به گور جهل و شک"؛ این تصویری است تلخ از حالِ انسانِ غافل که در دوزخِ ندانستن و تردید فرو رفته، چشم بر واقعیت بسته و از سرمایهٔ عمر خویش بی‌خبر است. این انسانِ زنده‌به‌گور، وقت و انرژی و فرصت خود را به رایگان در اختیار "خیاطِ روزگار" می‌گذارد و به "شیطان" و "یاران شیطان‌صفت" می‌گوید: "یالا یه لطیفه دیگه بگو، منو سرگرم کن، منو غافل کن از واقعیت، از من ببر، از من بدزد."

مولانا صریحاً می‌گوید: "خنده‌بین‌تر از تو هیچ افسانه‌ای نیست / تو خودت خنده‌دارترین افسانه‌ای." یعنی چه افسانه و لطیفه‌ای بالاتر از وضعیتِ خودِ تو که سرگرم لاغِ فلک شده‌ای و خودت بدترین جوک این عالمی؟ این خندهٔ تلخ، خطاب به کسانی است که عمرشان را به "یاوه" می‌فروشند و در پی خنده و سرگرمی، خود را "گم" می‌کنند.

"این درزیِ عام" (خیاطِ روزگار)، جامهٔ ما را می‌درد و می‌دوزد؛ اما این دوختن، نه برای پوشاندن، که برای دزدیدن است. بسیاری از "صد سالگان طفل خام"‌اند؛ یعنی به ظاهر پیر و باتجربه، اما در حقیقت کودکانی خام و بی‌تجربه که از "بازیگریِ چرخ"، از فریبندگیِ روزگار، چیزی نیاموخته‌اند. "لاغ او گر باغ‌ها را داد داد / چون دی آمد داده را بر باد داد." روزگار، همچون یک بازیگر است؛ بهاری می‌دهد، باغ‌ها را سبز می‌کند، اما همین بازیگر در پی آن خزانی می‌آورد و همهٔ آن را بر باد می‌دهد. این چرخهٔ "سعد و نحس" و "نور و ظلمت"، نه اتفاقی بی‌مفهوم، که "بازی‌های غفلت‌انگیز روزگار" است.

مولانا از ما می‌خواهد که از این "پیرِ طفلان" نباشیم که "پیشش بهر کد" نشسته‌اند؛ یعنی همان گدایانِ خاموشی که در برابر چرخهٔ زمان، منتظرند تا فلک "لاغی" دیگر بکند و اینان بخندند یا ابرویی در هم کشد و اینان غمگین شوند. این فریبکاری‌ها تا آنجا پیش می‌رود که در پایان روز، آدمی "تهی‌دست" از زندگی رخت برمی‌کشد، درست مانند آن کودکی که در دفتر پنجم مثنوی، غافل از دزدان، لباس‌هایش را از دست داده و به خانه بازمی‌گردد. این بیت، هشداری است برای بیداری از این غفلتِ مهلک و پرهیز از تماشایِ "افسانه‌ای" که خودمان قهرمانِ خنده‌دارِ آن هستیم.

نکات کلیدی

  • دعوت به بیداری از غفلت و فرورفتگی در جهل و شک.
  • هشدار در برابر سرگرمی‌های فریبنده دنیا که سرمایه عمر را به یغما می‌برد.
  • انسانِ غافل، خودِ خنده‌دارترین افسانه و جوک عالم است.
  • تمثیل "درزیِ عام" (روزگار) که لباس عمر را می‌دزدد، در حالی که ما غرق در لاغِ آنیم.
  • نقد "پیرِ طفلان" که از بازیگری و فریبکاری چرخِ فلک درس نمی‌گیرند و تهی‌دست می‌میرند.

Sources: d6-s37 · 00:50:50 d6-s37 · 00:54:55 d6-s37 · 01:00:38

به زبانِ تو — AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.