خواندن دفتر ۶ بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره بیت ۳۸۵۵

M6:3855 — رو به من آرند مشتی حمزه‌خوار / چشم‌ها پر نطفه کف خایه‌فشار

رو به من آرند مشتی حمزه‌خوارچشم‌ها پر نطفه کف خایه‌فشار
✦ ارائه این بیت به your language

M6:3855

❋ ❋ ❋

شرح و معنا · به زبانِ تو — AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.