خواندن› دفتر ۶› بخش ۴۱ → پیشین · پسین ←

بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه می‌خواست می‌گفت نیست

داستان درویشی که از آن خانه هرچه می‌خواست، می‌گفت: «نیست»

  1. M6:1249 سایلی آمد به سوی خانه‌ایخشک نانه خواست یا تر نانه‌ای
  2. M6:1250 گفت صاحب‌خانه « نان اینجا کجاست ؟خیره‌ای ؟ کی این دکان نانباست ؟»
  3. M6:1251 گفت « باری اندکی پیهم بیاب »گفت « آخر نیست دکان قصاب »
  4. M6:1252 گفت « پاره‌ای آرد ده، ای کدخدا »گفت « پنداری که هست این آسیا ؟»
  5. M6:1253 گفت « باری آب ده از مکرعه »گفت « آخر نیست جو یا مشرعه »
  6. M6:1254 هر چه او درخواست از نان یا سبوسچربکی می‌گفت و می‌کردش فسوس ❋
  7. M6:1255 آن گدا در رفت و دامن بر‌کشیداندر آن خانه بحسبت خواست رید ❋
  8. M6:1256 گفت « هی هی » گفت « تن زن ای دژمتا درین ویرانه خود فارغ کنم ❋
  9. M6:1257 چون درینجا نیست وجه زیستنبر چنین خانه بباید ریستن » ❋
  10. M6:1258 چون نه‌ای بازی که گیری تو شکاردست آموز شکار شهریار چون تو یک باز شکاری نیستی که شکار کنی،و برای شکارِ پادشاه تربیه شده باشی.این بیت یک سوال اساسی را مطرح می‌کند: اگر تو هیچ مهارت یا کارکرد خاصی که به درد پادشاهان یا مردم دنیا بخورد نداری، پس اصلاً چه ارزشی داری؟ ❋
  11. M6:1259 نیستی طاوس با صد نقش بندکه به نقشت چشم‌ها روشن کنند ❋
  12. M6:1260 هم نه‌ای طوطی که چون قندت دهندگوش سوی گفت شیرینت نهند ❋
  13. M6:1261 هم نه‌ای بلبل که عاشق‌وار زارخوش بنالی در چمن یا لاله‌زار ❋
  14. M6:1262 هم نه‌ای هدهد که پیکی‌ها کنینه چو لک‌لک که وطن بالا کنی ❋
  15. M6:1263 در چه کاری تو و بهر چت خرند ؟تو چه مرغی و ترا با چه خورند ؟ ❋
  16. M6:1264 زین دکان با مکاسان برتر آتا دکان فضل که الله اشتری ❋
  17. M6:1265 کاله‌ای که هیچ خلقش ننگریداز خلاقت آن کریم آن را خرید
  18. M6:1266 هیچ قلبی پیش او مردود نیستزانک قصدش از خریدن سود نیست ❋