قرائت دفتر ۱ بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی بیت ۱۷۳۶

M1:1736 — حرف و صوت و گفت را بر هم زنم / تا که بی این هر سه با تو دم زنم

حرف و صوت و گفت را بر هم زنمتا که بی این هر سه با تو دم زنم
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M1:1736

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

کلام و آوا و بیان را در هم می‌شکنم (کنار می‌گذارم) / تا بی‌نیاز از این سه با تو دمساز شوم (سخن بگویم).

معنا: مولوی می‌گوید که برای ارتباط مستقیم و بی‌واسطه با معشوق، از ابزارهای معمول سخن‌گفتن (حرف و صوت و گفت) فراتر می‌رود و آن‌ها را مانع می‌داند.

شرح

این بیت، پرده از راز بزرگ سبک آفرینش مثنوی و حتی رازِ زبان مولانا برمی‌گیرد. مولانا، آن‌گونه که خود در همین پاره‌های مثنوی توضیح می‌دهد، به خلاف شاعرانی چون حافظ، در قید و بند «قافیه‌اندیشی» و صنعت‌گری کلام نبوده است. او می‌گوید: «قافیه اندیشم و دلدار من / گویدم مندی‌ش جز دیدار من.» این بیت یعنی: معشوق مرا فرمان می‌دهد که به فکر قافیه و واژگان و صورت ظاهری کلام نباشم، بلکه تنها به خودِ او بیندیشم و غرق در دیدار او باشم.

به همین دلیل است که مولانا در مثنوی، نه چون نظامی و سعدی، در آغاز کلامش تکلفی برای آوردن بسم‌الله یا نعت پیامبر نمی‌ورزد؛ بلکه همچون چشمه‌ای زلال که از کوه سرازیر می‌شود، سخن را به طبعِ روان رها می‌کند. برای او، «حرف و صوت و گفت» ابزارهایی هستند که برای آن ارتباط عمیق و «دم زدن» با معشوق باید درهم شکسته شوند. این درهم شکستن، نه به معنای بی‌اعتنایی به زبان، که به معنای تعالی از سطح ظاهری زبان به ساحتِ معنوی و بی‌واسطهٔ ارتباط است.

من بارها گفته‌ام که کار مولانا «صنعت‌گری» نیست؛ این کار حافظ است که در طول هفتاد سال عمر خود، تنها چهارصد و پنجاه غزل را با وسواس می‌تراشید و «میناگری» می‌کرد و بارها نسخه‌های آن را بازنویسی می‌کرد. اما مولانا در همین مدت، شصت هزار بیت را سرود و به حال خود رها کرد. چرا؟ چون برای او «دیدار» مهم‌تر از «قافیه» بود. او در این بیت می‌گوید که می‌خواهد از حد کلام و صوت و حرف فراتر رود تا به ساحت آن «دمی» برسد که حتی جبرئیل هم آن را نمی‌داند، یا آنکه با حضرت خلیل (ابراهیم) نگفته است. این همان ساحتِ «وحی دل» است که مولانا در آن، نهان‌ترین اسرار را با مخاطب حقیقی خود در میان می‌گذارد.

این درهم شکستن زبان، نوعی «خاموشی» اختیاری است. مولانا از سویی «من ز بسیاری گفتارم خموش» است، و از سویی دیگر می‌داند که «نکته‌ها چون تیغ پولاد است تیز» و گاهی «صد گره زیر زبانش» بسته‌اند که نمی‌گذارد همه چیز را به زبان آورد. اما در این بیت، فراتر از این‌ها، او قصد دارد به قلمروی برود که زبان اساساً دیگر کارآمد نیست. اینجاست که ما می‌توانیم از شباهت این معنا با سخن ویتگنشتاین دربارهٔ «ناگفتنی‌ها» یاد کنیم: آنچه که نمی‌توان درباره‌اش سخن گفت، باید در سکوت از آن گذر کرد. اما در اینجا، مولانا از سکوت نیز فراتر رفته و به «دم زدن» بی‌واسطه و بی‌حرف و صوت با معشوق می‌رسد؛ نوعی گشودگی هستی‌شناختی که خود زبان را می‌گسلد.

نکات کلیدی

  • مولانا صنعتگر کلام نیست؛ شعر او جوششی طبیعی و بی‌تکلف است، نه کوششی برای آرایش لفظ.
  • هدف اصلی مولانا از سرودن، ایجاد ارتباطی بی‌واسطه و عمیق با معشوق است که حرف و صوت و گفت را مانع می‌داند.
  • این بیت نشانگر تفاوت بنیادی سبک مولانا با حافظ است: حافظ بر صیقل‌دادن لفظ تأکید دارد، مولانا بر تجلی معنا.
  • «بر هم زدن» حرف و صوت به معنای تعالی از صورت ظاهری زبان به ساحت بی‌واسطهٔ الهام است.
  • مولانا قصد دارد به ساحت «وحی دل» برسد که اسرار آن حتی بر پیامبران و فرشتگان نیز پوشیده است.

Sources: d1-s01 · 01:47:00

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.