قرائت دفتر ۶ بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت بیت ۱۴۶۰

M6:1460 — هین ببین کز تو نظر آید به کار / باقیت شحمی و لحمی پود و تار

هین ببین کز تو نظر آید به کارباقیت شحمی و لحمی پود و تار
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:1460

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: هان، بنگر که از وجود تو تنها بینش و نگاه عمیق است که به کار می‌آید؛ باقی تو جز پیه و گوشت و تار و پود نیست.معنا: این بیت به انسان هشدار می‌دهد که جوهر وجود او، نه در جسم فانی، بلکه در قوهٔ ادراک و بصیرت درونی اوست که باید آن را فعال کند و از آن بهره برد.

شرح

«هین ببین کز تو نظر آید به کار / باقیت شحمی و لحمی پود و تار». آدمی، در کشاکش زندگی، غالباً به ظواهر می‌پردازد و از باطن غافل می‌ماند. مولانای بزرگ در این بیت، به شکلی قاطع و بی‌پرده، انگشت بر حقیقت هستی انسان می‌گذارد و ما را به «نظر» فرامی‌خواند. نه هر نگریستنی، بلکه «نگاه نافذ»، «دیدن از عمق»، «کنتمپلیشن» به تعبیر فیلسوفان غربی. این همان بصیرتی است که از پیه و گوشت و تار و پود تن فراتر می‌رود و خود را می‌سازد.

پیشتر گفتم که «لیس للماضین هم الموت، انما لهم حسرة الفوت». مردگان از مرگ غم نمی‌خورند، بلکه از فرصت‌های از دست رفته حسرت می‌برند. و این حسرت، سوزنده‌تر از هر آتشی است؛ چرا که سازنده نیست و امکان جبران از دست رفته است. مولانا اینجا به ما می‌گوید که برای اینکه دچار این حسرت نشویم، باید «کار» کنیم و آن «کار» اصلی، «دیدن» است. دیدن با چشمی که جز دوست نبیند و جز حقیقت طلب نکند. وقتی زندگی را به بطالت می‌گذرانیم و «خیالات» را قبله می‌کنیم، در واقع فرصت «نظر» را از خود می‌گیریم. «ما همه چشمیم، باقی جمله پوست.» اگر دیدی نباشد، پوست و شحم و لحم چه فایده‌ای دارد؟

مولانا جسم را با پیه و گوشت و تار و پود پارچه قیاس می‌کند که این‌ها هرگز به کار حقیقی نمی‌آیند. «شحم تو در شمع‌ها نفزود تاب / لحم تو مخمور را نامد کباب.» پیه تو شمعی را روشن نمی‌کند، و گوشت تو برای کباب مست و خمارزده‌ای هم مفید نیست. این تن، این قالب خاکی، در برابر چشم دل و بصیرت، بی‌ارج و بی‌بهاست. این نگاه مولانا به جسم، ریشه‌ای عمیق در تفکر عرفانی دارد که جان را اصل و بدن را فرع می‌داند؛ آن کفی که روی دریای معنا نشسته است.

اهمیت این «نظر» از آنجاست که آدمی را از «دوبینی» و «مشرکان دم زدن» می‌رهاند و به «وحدت» می‌رساند. ما اغلب دچار «احولی» هستیم و کثرت را در جهان می‌بینیم، در حالی که زیر این صورت‌های عالم، دریای وحدت موج می‌زند. «کف چو دیدی، قلزم ایجاد بین.» این قلزم ایجاد، این دریای وجود، جز با «چشم بصیرت» دیدنی نیست. آن «سرمه عارفان» را باید جست تا این چشمِ جوی‌باریک به دریایی بیکران بدل شود، همان‌گونه که سهراب سپهری می‌گفت: «ما هیچ، ما نگاه»؛ و این، یعنی تبدیل هستی ما به چشم و نظر. آدمی باید تمام جسم خود را در این نگاه خلاصه کند: «درگذار این جمله تن را در بصر / در نظر رو، در نظر رو، در نظر». این همان دعوت به بی‌صورتی است که مولانا بارها بر آن تاکید می‌کند؛ گذر از صورت‌های ظاهری و نگریستن به معنای بی‌صورت که کارگاه حق است.

نکات کلیدی

  • جوهر انسان، نه جسم که بینش و بصیرت درونی اوست؛ باید آن را به کار گرفت.
  • جسم فانی بی‌ارزش است و مانند پیه و گوشت، در برابر چشم دل بی‌فایده.
  • حسرت مردگان از فرصت‌های از دست رفته است؛ «نظر» کردن فرصت حال را می‌سازد.
  • «دوبینی» (احولی) ما را از دیدن وحدت باز می‌دارد؛ باید به «قلزم ایجاد» زیر کفِ صور نگاه کرد.
  • «در نظر رو، در نظر رو، در نظر»؛ تمام وجود را به نگاه و ادراک عمیق فروکاستن.

Sources: d6-s30 · 00:10:53 d6-s30 · 00:23:12 d6-s30 · 00:27:44

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.