قرائت دفتر ۶ بخش ۹۷ - مثل دوبین هم‌چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان‌های این شهر و اگر بی‌تدارک هم‌چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان‌ها را از هم جدا دانسته‌ام بیت ۳۲۴۵

M6:3245 — این سخن پایان ندارد آن غریب / بس گریست از درد خواجه شد کئیب

این سخن پایان ندارد آن غریببس گریست از درد خواجه شد کئیب
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:3245

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: این سخن پایانی ندارد، حکایت آن مسافر غریب؛ او بس گریست از درد، تا آنکه خواجه‌اش نیز اندوهگین شد. معنا: ماجرای درد و رنج و غربت این مسافر بی‌پایان است؛ او آنقدر از اندوه خویش گریست که حتی صاحب یا خواجه‌اش نیز از حال او دلگیر و غمگین گشت.

شرح

این بیت، پرده از حقیقتی عمیق در مثنوی برمی‌دارد: حقیقت غربت و سرگردانی انسان در این جهان، و راه رهایی از آن. مولانا در این قسمت از مثنوی (دفتر ششم)، داستانی نمادین از «مرد عمرنام در شهر کاشان» را روایت می‌کند. کاشان در آن دوران شهری شیعه‌نشین بود، و «عمر» نامی بود که در آن بستر، نماد عدم همبستگی و شاید مخالفت با جریان غالب محسوب می‌شد.

آن مرد غریب، که نامش «عمر» بود، به هر دکان نانوایی که سر می‌زد، با وجود تمام پول و اصرار، نانی به او نمی‌فروختند. او را از این دکان به آن دکان حواله می‌دادند، به این گمان که دیگری نان خواهد داد، اما در نهایت، همه دکان‌ها یکی بودند و کسی حاضر به فروش نان به او نبود. این «غریب» در واقع کسی است که «احول» است، یعنی دوبین است؛ کثرت می‌بیند و وحدت را نمی‌شناسد. او نمی‌فهمد که همه مغازه‌ها در یک شهر شیعه‌نشین، در نفی «عمر» یکی هستند. این وحدت، وحدتِ باطن و اعتقاد است، نه کثرت ظاهری دکان‌ها.

بیت ما می‌گوید «این سخن پایان ندارد آن غریب». کدام سخن؟ سخن درد و غربت این شخص که نان نمی‌یابد، سخن سرگردانی و محرومیت او. این ماجرا تا کی ادامه دارد؟ تا زمانی که این غریب، «احولی» خود را درک نکند و از نام «عمر» به «علی» تغییر هویت ندهد. اینجا «عمر» و «علی» دیگر نام‌های تاریخی نیستند، بلکه نمادهای معرفت‌شناختی‌اند؛ «عمرنامی» نماد ادراک ناصواب، تفرقه و عدم توافق با جریان معنای زندگی است، و «علی‌نامی» نماد وحدت‌بینی، همگامی با حقیقت و رسیدن به وصال.

«بس گریست از درد خواجه شد کئیب». این غریب آن‌قدر می‌گرید که حتی «خواجه» یا صاحب او نیز از غمش دلتنگ می‌شود. «خواجه» در اینجا می‌تواند نماد خداوند، روح کلی، یا حتی بخش آگاه و بیدار وجود خود انسان باشد. این تعبیر، نشان‌دهنده پیوستگی وجودی ما با حقیقت است. رنج «غریب» یک رنج منفرد و بی‌اثر نیست؛ بلکه چنان عمیق و پرده‌در است که حتی ذات کلی هستی را نیز متأثر می‌سازد. به بیان دیگر، وقتی انسان به واقع از غربت خود آگاه شود و از عمق وجودش بگرید، این اشک‌ها و این درد، در کل هستی طنین‌انداز می‌شود و حتی «خواجه» (خداوند، یا همان ذات متعالی) را نیز از این درد آگاه و «کئیب» می‌گرداند. این خود نشانی از این است که این غریب تنها نیست، بلکه در غربت او، همنفسی وجود دارد.

مولانا بر این نکته تأکید دارد که بسیاری از انسان‌ها در این عالم، سرگردان‌اند. از این «دکتر» به آن «دکتر» می‌روند، از این «پاداش» موقت به آن «پاداش» موقت می‌رسند، قرص‌های آرام‌بخش می‌خورند، یوگا می‌کنند، و به هزار سرگرمی مشغول می‌شوند، اما هیچ‌یک ریشه ملال و سرگردانی آن‌ها را از بین نمی‌برد. چرا؟ چون «منزلشون رو گم کردن». این سرگردانی نتیجه گم کردن معنای راستین زندگی و عدم دستیابی به «خانه‌ی» حقیقی روح است. آن‌ها احول‌اند، عالم را کثرت می‌بینند و به وحدت باطنی آن پی نمی‌برند. این بیت پایانی داستان عمرنام، نه فقط حکایتی تاریخی، که بیانی تمثیلی از «هیومن کاندیشن» یا وضعیت بشری است که تا وقتی چشم وحدت‌بین نگشاید و از «نام» غلط خویش نگذرد، این سخن درد و غربت او پایانی نخواهد داشت و دائماً از جایی به جای دیگر «حواله» داده خواهد شد.

نکات کلیدی

  • غربت و سرگردانی انسان، نتیجه نادیدن وحدت در کثرت عالم است.
  • گریه بی‌امان غریب، بیانگر عمق محرومیت و گم‌گشتگی او از معنای راستین زندگی‌ست.
  • «نام عمر» در این تمثیل، نمادی از ادراک ناصواب، تفرقه و عدم همگامی با حقیقت است.
  • تحول درونی و تغییر «نام» از «عمر» به «علی» (همگامی با حقیقت)، راه رهایی از محرومیت و دستیابی به وصال است.
  • اندوه «خواجه» (ذات متعالی) از رنج غریب، نشان‌دهنده همدردی و پیوستگی عمیق وجودی است.
  • «این سخن پایان ندارد» اشاره به بی‌پایان بودن رنج و سرگردانی تا زمان دستیابی به وحدت‌بینی و شناخت «خانه‌ی» اصلی روح دارد.

Sources: d6-s72 · 00:40:55 d6-s72 · 00:45:13 d6-s72 · 00:53:30 d6-s72 · 00:55:00 d6-s72 · 00:57:00 d6-s72 · 00:59:00

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.