قرائت دفتر ۶ بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره بیت ۳۴۵۱

M6:3451 — لعل را زان هست گنج مقتبس / سنگ را گرمی و تابانی و بس

لعل را زان هست گنج مقتبسسنگ را گرمی و تابانی و بس
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:3451

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: برای لعل، از آن [فیض الهی] گنجی است که اقتباس می‌شود؛ اما برای سنگ، تنها گرمی و تابش است و بس. معنا: این بیت بیان می‌کند که چگونه نور لطف حق، بر هر چیزی که بتابد، هر موجودی به اندازه قابلیت ذاتی خود از آن بهره می‌برد؛ لعل گنجی از آن می‌یابد، در حالی که سنگ فقط گرما و درخششی گذرا دریافت می‌کند.

شرح

این بیت در ادامهٔ آن بحثی می‌آید که من دربارهٔ نقد تقلیل‌گرایی در علوم و معرفت‌های مختلف داشتم. بسیاری از دانشمندان علوم تجربی گمان می‌کنند اگر چیزی را نتوان به اموری تقلیل داد که قابل تجربهٔ حسی‌اند، آن را نباید حقیقت پنداشت. این نگاه، عالَم‌های متفاوت را نادیده می‌گیرد؛ کسی که در عالم ورزش غرقه است از عالم تجارت بی‌خبر است، و کسی که در عالم عشق است، از اقتصاد. این مثل جوجه‌ای است در بیضه که از بانگ مرغان هوا بی‌خبر است و انکار می‌کند. این تقلیل‌گرایی، مثل آن نورولوژیستی است که می‌گفت تا مرکزی در مغز برای خداشناسی نباشد، ما آن را باور نمی‌کنیم. اما حقیقت این است که عوالم متفاوت‌اند و هر عالمی قوانین و ظرفیت‌های خودش را دارد.

مولانا در این بیت و ابیات پیش از آن، همین تفاوت در ظرفیت‌ها را به روشنی بیان می‌کند. او می‌فرماید «آفتاب لطف حق بر هر چه تافت / از سگ و از اسب فر کهف یافت / تاب لطفش را تو یکسان هم مدان / سنگ را و لعل را داد او نشان». یعنی لطف خداوند بر همه چیز می‌تابد، اما این تابش یکسان نیست؛ نه در کیفیت تابش، بلکه در ظرفیت دریافت. دقیقاً مثل همین بیت که می‌گوید: لعل از خورشید، گنجی می‌یابد، در حالی که سنگ از همان خورشید فقط گرمی و تابانی را دریافت می‌کند و بس.

این سخن مولانا در امتداد سنت فکری حکیمان و عارفان است. فلاسفه پیش از ملاصدرا معتقد بودند که موجودات در عالم متفاوت‌اند چون ماهیاتشان متفاوت است. آب ماهیتی دارد، خاک ماهیتی دیگر. و می‌گفتند «الذاتی لا یعلل»، یعنی آنچه ذاتی است، علت و دلیل برنمی‌دارد. ذات آب همین است که هست و علت دیگری ندارد. اما سخن یک پله بالاتر می‌رود: چرا خدا ماهیات مختلف آفریده است؟ فلاسفه مشائی می‌گفتند خداوند به ماهیات وجود می‌دهد، اما خود ماهیات را نمی‌آفریند. ماهیات ظرف‌هایی خالی در عدم بودند که وجود می‌آمد و آن‌ها را پر می‌کرد. به این معنا، ارادهٔ خداوند در ماهیات نفوذ ندارد؛ مثلاً دایره‌ای نمی‌آفریند که شعاع‌هایش نابرابر باشد، بلکه فقط ماهیت دایره را در خارج جعل می‌کند.

اما ملاصدرا، با فلسفهٔ «اصالت وجود» و «تشکیک وجود»، این بحث را به گونه‌ای دیگر مطرح می‌کند. او می‌گوید وجود، مراتبی دارد، نه اینکه ماهیات متفاوتی در عدم باشند که وجود به آن‌ها تعلق بگیرد. وجود ذومراتب است، مانند سلسلهٔ اعداد. هر موجودی مرتبه‌ای از وجود است؛ انسان یک مرتبه، فرشته مرتبه‌ای دیگر، اسب مرتبه‌ای دیگر. همهٔ این موجودات در «وجود» مشترک‌اند، اما در ظرفیت‌هایشان با هم فرق دارند. یک وجود ممکن است یک‌لیتری باشد، دیگری ده‌لیتری. این‌گونه، ظرف‌های یک‌لیتری با یک لیتر وجود پر می‌شوند و ده‌لیتری‌ها با ده لیتر.

مولانا، هرچند زبانش گاه به اصالت ماهیت نزدیک است، اما روح کلامش با اصالت وجود سازگارتر است. او به این حقیقت اشاره می‌کند که خداوند فیض خود را بر همه می‌گستراند، اما هر موجودی به فراخور ماهیت یا ظرفیت خود از آن بهره می‌برد. همان‌طور که در قرآن کریم آمده: «و کلاً نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک و ما کان عطاء ربک محظورا» (سوره اسراء)، یعنی به همه -اینان و آنان- از عطای پروردگارت مدد می‌رسانیم و عطای پروردگارت هرگز ممنوع نبوده است. لطف الهی بر همگان یکسان می‌بارد، اما مثل بارانی که بر ظروف مختلف می‌بارد، هر ظرفی به اندازهٔ ظرفیتش از آن می‌گیرد. نور خورشید به برگ‌های سبز می‌تابد، و آن‌ها به دلیل کلروفیلی که دارند، از آن استفاده می‌کنند و میوه و شکر می‌سازند؛ اما همین نور به خاک می‌تابد و خاک به قول مولانا فقط گرمی از آن می‌گیرد و بس.

این نکته‌ای بسیار مهم است که هر چیزی همان است که هست، اما بعضی از چیزها بالقوه‌اند و بعضی بالفعل. ملائک بالفعل‌اند و جای برتری ندارند، اما موجودات طبیعی و به ویژه انسان، هم بالفعل‌اند و هم بالقوه. انسان این ظرفیت را دارد که از ملک تا ملکوت پرواز کند، از خاک تا افلاک برود، به شرط آنکه از این ظرفیت عظیم استفاده کند. این همان نکته‌ای است که در بیت «لعل را زان هست گنج مقتبس / سنگ را گرمی و تابانی و بس» به زیبایی تمام بیان شده است؛ لعل از تابش خورشید به گنجی دست می‌یابد که سنگ از آن محروم است، زیرا ظرفیت و استعداد لعل برای «اقتباس» و تبدیل نور به جوهر، از ظرفیت سنگ بیشتر است.

نکات کلیدی

  • لطف الهی همگانی است، اما دریافت آن به تناسب ظرفیت و قابلیت ذاتی هر موجود است.
  • هر موجودی از فیض الهی بهره می‌برد، اما کیفیت و عمق این بهره‌برداری متفاوت است.
  • لعل (گوهری با قابلیت خاص) نور را به گنجی عمیق تبدیل می‌کند؛ در حالی که سنگ (با قابلیت کمتر) تنها گرما و درخششی سطحی از آن می‌گیرد.
  • این بیت دیدگاه مولانا را دربارهٔ تفاوت موجودات در مراتب وجود و دریافت فیض الهی بیان می‌کند.
  • انسان، برخلاف سایر مخلوقات، از ظرفیتی عظیم برای تحول و درک عمیق‌تر فیض الهی برخوردار است.

Sources: d6-s77 · 11:54 d6-s77 · 18:13 d6-s77 · 21:46 d6-s77 · 26:24

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.