قرائت دفتر ۶ بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره بیت ۴۰۲۹

M6:4029 — ور بگفتی که به درد آمد سرم / ور بگفتی درد سر شد خوشترم

ور بگفتی که به درد آمد سرمور بگفتی درد سر شد خوشترم
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:4029

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: اگر می‌گفت که سرم به درد آمد، یا اگر می‌گفت که از این درد سر خوش‌تر شدم. معنا: زلیخا چنان در عشق یوسف غرق بود که حتی از درد سر خود یا احساس بهبودی از آن، کنایه‌ای به وصال یا فراق معشوق می‌یافت و اطرافیان نیز سخنانش را اینگونه می‌فهمیدند.

شرح

من این بیت را در سیاق داستان زلیخا و یوسف، از دفتر ششم مثنوی، مطرح کرده‌ام. مولانا در اینجا به تصویر کشیدن عاشقی می‌پردازد که وجودش از عشق چنان سرشار شده که دیگر هیچ چیزی در عالم برای او استقلال معنایی ندارد. برای زلیخا، یوسف محور مطلق همه چیز بود. هر سخنی که بر زبان می‌آورد، چه دربارهٔ پدیده‌های طبیعی باشد، چه احوال شخصی، همگی به نوعی به وصال یا فراق یوسف بازمی‌گشت. در این بیت نیز می‌بینیم که حتی یک درد فیزیکی و معمولی، مثل درد سر، یا بهبود و رهایی از آن، برای زلیخا رنگ و بویی از یوسف می‌گرفت. اگر می‌گفت «به درد آمد سرم»، این خود کنایه‌ای بود از دوری و فراق یوسف؛ و اگر می‌گفت «درد سر شد خوشترم»، از آن حال خوش به معنای نوعی وصال یا نزدیکی به او تعبیر می‌کرد. اطراف و اطرافیانش نیز کاملاً این رمز و راز را دریافته بودند و می‌دانستند که منظور او از هر کلام، هرچند ظاهری عادی داشته باشد، در نهایت یوسف است. این اوج عشق و حیرت است که هر چیزی در جهان، از سپندان تا عود، از نور خورشید تا تاریکی شب، و حتی از درد تا بهبودی، تماماً در آینهٔ معشوق تبلور می‌یابد. در چنین وضعی، نام معشوق دیگر یک اسم ساده نیست؛ بلکه خود گرمابخش وجود عاشق می‌شود، همچون پوستی برای رهایی از سرما، چنانکه مولانا می‌فرماید: «وقت سرما بودی او را پوستین / این کند در عشق نام دوست این». این دقیقاً همان معنایی است که ما از مفهوم «انسان تک‌معناگرا» یا «تک‌قطبی» در عشق می‌فهمیم، که همهٔ هستی‌اش حول یک محور می‌چرخد.

نکات کلیدی

  • عشق زلیخا جهان‌بینی او را تک‌قطبی ساخته بود، طوری که هر امری به یوسف گره می‌خورد.
  • حتی رنج‌های جسمانی مانند سردرد، به بهانه‌ای برای ابراز وصال یا فراق معشوق تبدیل می‌شدند.
  • بیان «خوشتر» شدن از درد سر نشان می‌دهد که در عشق، حتی ناخوشی‌ها نیز می‌توانند از طریق پیوند با معشوق، معنای خوشایندی بیابند.
  • این شیوهٔ کلام، نمایانگر ژرفای عشق است که در آن، هیچ چیز استقلال معنایی ندارد و همه چیز نمادی از معشوق است.
  • در این مقام، نام معشوق، حتی در غیاب او، گرمابخش و مایهٔ آرامش عاشق است.

Sources: d6-s88 · 20:05:00 d6-s88 · 20:55:00 d6-s90 · 00:19:49

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.