قرائت› دفتر ۶› بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی› بیت ۹۱۱
M6:911 — همچو سنگ آسیا اندر مدار / روز و شب گردان و نالان بیقرار
M6:911
شرحِ سروش — برگرفته از درسگفتارهای ضبطشدهٔ مثنوی او
این متن بر پایهٔ سخنرانیهای ضبطشدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.
ترجمه و معنا
ترجمه به فارسی روان: مانند سنگ آسیا در مدار خود، روز و شب، گردان و نالان و بیقرارم.
معنا: این بیت حالت عاشقی را وصف میکند که مانند سنگ آسیاب، بیوقفه و بیقرار در مدار عشق میچرخد و مینالد؛ اما این چرخش و ناله نه از سر گلایه، که بیانگر سرسپردگی مطلق به نیروی قاهر عشق است.
شرح
این بیت پرشور، که مولانا در دفتر ششم مثنوی آورده است، در دل روایت بلال و هلال و در سیاق سخن از عشق قاهر میآید. مولانا در اینجا عاشقی را به سنگ آسیا تشبیه میکند که در مدار خود، روز و شب بیقرار میگردد و مینالد. اما بیایید به عمق این تمثیل برویم و بفهمیم که مولانا چه مرادی دارد.
در وهله اول، این ناله و گردش، مطلقاً نه شکایت است و نه اعتراض. مولانا بارها تأکید کرده است که شکایت کردن از این جهان و از تقدیر، کار اهل عشق نیست. آنجا که میگوید: «من ز جان جان شکایت میکنم؟ / من نیام شاکی، روایت میکنم» (M1:~1000)، این نکته را روشن میسازد. نالهٔ این آسیاب، نالهٔ وجود است؛ بیانی از وضعیتی است که عاشق در آن قرار گرفته است. سنگ آسیا ارادهای از خود ندارد؛ نیرویی آن را به گردش درمیآورد و از این گردش اجباری، صدا و نالهای برمیخیزد. این تمثیل میخواهد بگوید که عاشق، مقهور نیروی عشق است، نیرویی که او را بیاراده در مدار خود میگرداند و نالهاش انعکاس همین بیارادگی و سرسپردگی است.
چنانکه خود مولانا در ابیات پیشین همین داستان (M6:905) میگوید: «عشق قهار است و من مقهور عشق / چون شکر شیرین شدم از شور عشق». این قهر عشق است که عاشق را به گردشی بیامان وا میدارد. عاشق، همچون برگ کاهی است در برابر تندباد (M6:906): «برگ کاهم پیش تو ای تندباد / من چه دانم که کجا خواهم فتاد». این بیچارگیِ ستایشآمیز و این تسلیمِ شیرین است که حالت سنگ آسیا را به خود میگیرد.
این ناله، «شکایت» نیست، «حکایت» است؛ حکایت حال دل عاشقی که در سیل تند عشق افتاده و دل بر قضای عشق نهاده است: «عاشقان در سیل تند افتادهاند / بر قضای عشق دل بنهادهاند» (M6:910). این حالتِ بیقراری، نه از سر اضطراب و پریشانی، بلکه از سر شور و شیفتگی است. این همان «حزن سبز» است که مولانا از آن سخن میگوید؛ حزنی که در نهایت به طرب و پرواز بدل میشود، نه حزنِ یأسآور. این گردش دائمی و نالهٔ مداوم، عینِ حیات عاشق است؛ نشانهای از زنده بودن و در جریانِ عشق بودن. مولانا در اینجا فاصلهای عمیق با فیلسوفان اگزیستانسیالیست میگیرد که از «تنهایی» و «واپسماندگی» انسان مینالند. نالهٔ آسیاب نالهٔ تنهایی نیست، بلکه نالهٔ جداییای است که در آن همیشه یاد معشوق و وصل او حاضر است. آسیاب میگردد، چون باید بگردد؛ ناله میکند، چون باید ناله کند. این کلید فهم بسیاری از ابیات مولاناست؛ تسلیم به ارادهٔ عشق، بیآنکه زبان به گلایه گشوده شود، و حتی بیآنکه به شکرگزاری مشغول باشیم. این بالاترین مقام در سیر سالک است: «چون بنالد زار بیشکر و گله / اوفتد اندر هفت گردون ولوله» (M5:1094).
نکات کلیدی
- عشق قوهای قاهر و مقهورکننده است که عاشق را بیاراده به حرکت وامیدارد.
- نالهٔ آسیا (عاشق)، بیانی از وضعیت مقهور عشق بودن است نه شکایتی از تقدیر.
- بیقراری و گردش مداوم عاشق در مدار عشق، عین حیات و سرسپردگی اوست.
- این ناله، "حکایت" است؛ روایت حال درونیِ دلی که در سیل عشق افتاده است.
- حالت عاشق فراتر از شکر و گله، تسلیم مطلق و بیان وجودی است.
Sources: d6-s72 · 00:02:48
This text was reconstructed from Dr. Abdolkarim Soroush's recorded Masnavi lectures. It has not been reviewed and approved by him.
Translation & meaning
Translation: Like a millstone in its circuit, Day and night, turning and groaning, restless.
Meaning: This verse portrays the state of a lover who, like a millstone, ceaselessly turns and groans within the orbit of love. This turning and lamenting, however, is not a complaint but an expression of absolute surrender to the overwhelming power of love.
Explanation
This passionate verse, which Mawlana includes in the sixth book of the Masnavi, appears within the narrative of Bilal and Hilal, in the context of speaking about overwhelming love. Here, Mawlana likens the lover to a millstone that, in its circuit, turns and groans restlessly day and night. But let us delve into the depths of this analogy to understand Mawlana's true intention.
First and foremost, this groaning and turning is absolutely neither a complaint nor an objection. Mawlana has repeatedly emphasized that complaining about this world and fate is not the way of lovers. As he states elsewhere: "Am I complaining about the Soul of the soul? / I am not the complainer, I am narrating" (M1:~1000), he makes this point clear. The groaning of this millstone is an existential lament; an expression of the state in which the lover finds themselves. The millstone has no will of its own; a force sets it in motion, and from this involuntary turning, a sound and a groan arise. This analogy intends to convey that the lover is utterly subdued by the force of love, a force that turns them involuntarily in its orbit, and their lament is a reflection of this lack of will and complete surrender.
Indeed, as Mawlana himself says in earlier verses of the same story (M6:905): "Love is an overwhelming force, and I am overcome by love / Like sugar, I have become sweet from love's fervor." It is this irresistible power of love that compels the lover into relentless motion. The lover is like a blade of straw before a gale (M6:906): "I am a blade of straw before you, O mighty wind / How can I know where I shall fall?" It is this admirable helplessness and this sweet surrender that takes on the form of the millstone's state.
This groan is not a 'complaint' (shekāyat), but a 'narration' (hekāyat); a narration of the heart's state of a lover who has fallen into the swift flood of love and has surrendered their heart to love's decree: "Lovers have fallen into a swift flood / They have set their hearts on love's decree" (M6:910). This state of restlessness is not due to anxiety or distress, but to fervor and infatuation. This is the 'green sorrow' that Mawlana speaks of; a sorrow that ultimately transforms into joy and flight, not despairing grief. This perpetual turning and continuous lament is the very essence of the lover's life; a sign of being alive and within the flow of love. Mawlana here takes a deep departure from existentialist philosophers who lament human 'loneliness' and 'abandonment'. The millstone's groan is not a lament of loneliness, but of a separation in which the memory of the Beloved and reunion with Him are always present. The millstone turns because it must turn; it groans because it must groan. This is the key to understanding many of Mawlana's verses: surrender to the will of love, without uttering a word of complaint, and even without being preoccupied with gratitude. This is the highest station in the seeker's journey: "When it laments grievously, without thanks or complaint / A commotion falls into the seven heavens" (M5:1094).
Key takeaways
- Love is an overwhelming and conquering force that compels the lover to move involuntarily.
- The millstone's (lover's) groan is an expression of being subdued by love, not a complaint against fate.
- The lover's restlessness and continuous turning in love's orbit is the very essence of their life and surrender.
- This lament is a 'narration' (hekāyat); a recounting of the inner state of a heart that has fallen into love's flood.
- The lover's state transcends gratitude and complaint, embodying absolute surrender and existential expression.
Sources: d6-s72 · 00:02:48
به زبانِ تو — AI
این بیت، حالِ عاشق را توصیف میکند که مانند سنگ آسیاب، بیوقفه و بیاختیار در مدار عشق میچرخد و مینالد؛ اما این چرخش و ناله نه از سرِ گله، که بیانگر تسلیم مطلق به نیروی قاهر عشق است.
این بیت پرشور که در دفتر ششم مثنوی و در دلِ روایت عشق و تسلیم آمده، حالِ عاشقی را به سنگ آسیا تشبیه میکند که روز و شب بیقرار میگردد و مینالد. اما این تمثیل، معنایی عمیقتر از یک شکایت ساده دارد.
ناله و گردشِ این سنگ، اعتراض و گلایه نیست. مولانا بارها تأکید کرده که شکایت از تقدیر، کار اهل عشق نیست. او در جایی دیگر میگوید: «من ز جانِ جان شکایت میکنم؟ / من نِیَم شاکی، روایت میکنم». پس این ناله، «حکایت» است؛ یعنی روایتی از وضعیتی که عاشق در آن قرار گرفته است. سنگ آسیا از خود ارادهای ندارد؛ نیرویی بیرونی آن را به گردش وامیدارد و از این گردشِ اجباری، صدایی برمیخیزد. عاشق نیز مقهور نیروی عشق است؛ نیرویی که او را بیاراده در مدار خود میگرداند و نالهاش، بازتاب همین بیاختیاری و سرسپردگی محض است.
این همان معنای ابیات پیشین است که میگوید: «عاشقان در سیلِ تند افتادهاند / بر قضای عشق دل بنهادهاند». عاشق همچون برگ کاهی در برابر تندباد است و نمیداند به کجا خواهد افتاد. این بیقراری، نه از سر اضطراب، بلکه از شور و شیفتگی است؛ یک تسلیم شیرین در برابر قدرتی قاهر. این گردشِ دائمی و نالهٔ مداوم، عینِ حیات عاشق و نشانهٔ زنده بودن و جاری بودن در سیل عشق است. این نگرش، با نگاه فیلسوفانی که از تنهایی و بیمعنایی جهان مینالند، فاصلهای عمیق دارد. نالهٔ آسیا، نالهٔ تنهایی نیست، بلکه نالهٔ جداییای است که در آن، یاد وصل معشوق همواره حاضر است. این مقام، فراتر از شکر و گله، و تسلیم مطلق به ارادهٔ معشوق است.
- آسیا
- آسیاب؛ دستگاهی برای آرد کردن غلات
- مدار
- مسیر دایرهای، چرخشگاه
- بیقرار
- ناآرام، بیتاب، کسی که آرام و قرار ندارد
گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات
گفتگوی تو تا وقتی عمومیاش نکنی، فقط روی همین دستگاه میماند.
پرسشهای خوانندگان0
هنوز پرسشی بهاشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.