دیوان شمس› غزل ۱۰۱ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · G101 · ۲۰ بیت
غزل شمارهٔ ۱۰۱
این غزل با اعلامی آتشین برای سوزاندن سودا و جنون و نوشیدن «موج خون» آغاز میشود و فضایی از مستی و بیباکی عارفانه را ترسیم میکند (بیت ۱). مخاطب این شوریدگی، عقل جزئی و حسابگر است که «دزد غم» (بیت ۴) و «ذوفنون» (بیت ۵) خوانده میشود و باید با شراب عشق الهی مست و بیخود گردد تا از حیلهگری و محدودیتهای خود رها شود. مولانا این عقل را به استادی تشبیه میکند که با تمام داناییاش، از «حیلهٔ ریب المنون» یا تقدیر الهی بیخبر است (بیت ۷). راه رسیدن به معرفت حقیقی، فنای این عقل و «بیسر» شدن است (بیت ۱۳)؛ یعنی کنار گذاشتن آگاهی فردی برای درک اسرار عالم غیب. در ابیات پایانی، غزل به یک دستورالعمل سلوکی تبدیل میشود: غرق شدن در صفات حق (بیت ۱۷) و ترک تعلقات دنیوی که به «آب سیه» و «سبزهٔ بام تون» تشبیه شدهاند (بیت ۱۸). در نهایت، کلام به شمس تبریزی ختم میشود که حضور کامل او، نقص را از جهان هستی میزداید و به آفرینش معنای نهایی میبخشد (بیت ۲۰).
هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژههای دشوار.
- G101:1 بسوزانیم سودا و جنون رادرآشامیم هر دم موج خون را بیا تا سودا و دیوانگی را به آتش بکشیم،و هر لحظه این موج خون را سر بکشیم.دعوت میکند که سودا و جنون حاصل از عشق را با آتشی بزرگتر بسوزانیم و خود را کاملاً تسلیم تجربیات شدید و خونین این راه کنیم.
- G101:2 حریف دوزخآشامانِ مستیمکه بشکافند سقف سبزگون را ما همنشین مستان جهنمنوشی هستیمکه سقف نیلگون آسمان را میشکافند.ما از آن دسته عارفان بیباک و مستی هستیم که از هیچ چیز، حتی دوزخ، نمیترسند و با نیروی روحانی خود قوانین عالم را در هم میشکنند.
- G101:3 چه خواهد کرد شمع لایزالیفلک را؟ وین دو شمع سرنگون را؟ این شمع جاودان (عشق الهی) با آسمان چه خواهد کرد؟و با این دو شمع واژگون (خورشید و ماه) چه میکند؟نور ازلی عشق الهی آنچنان قدرتمند است که در برابر آن، عظمت آسمان و حتی نور خورشید و ماه ناچیز و بیمقدار به نظر میرسند.
- G101:4 فروبُرّیم دست دزد غم راکه دزدیدهست عقل صد زبون را باید دست این دزدِ غم را قطع کنیم،که عقل صد انسان بیچاره و ناتوان را ربوده است.باید بر غم و اندوهی که عقل و هوشیاری را از صدها انسان ضعیف دزدیده است، غلبه کنیم و آن را از میان برداریم.
- G101:5 شراب صرف سلطانی بریزیمبخوابانیم عقل ذوفنون را شراب ناب و شاهانهای میریزیمتا این عقلِ صاحب فنون بسیار را به خواب ببریم.با شراب معرفت و عشق الهی، عقل حسابگر و چارهاندیش را که مانع درک حقایق است، مست و از کار میاندازیم.
- G101:6 چو گردد مست، حد بر وی برانیمکه از حد بُرد تزویر و فسون را و وقتی مست شد، بر او حد شرعی جاری میکنیم،چرا که او در فریبکاری و افسونگری از حد گذشته است.هنگامی که عقل با شراب عشق مست و ناتوان شد، او را مجازات میکنیم، زیرا در استفاده از مکر و حیله برای دور کردن ما از حقیقت، زیادهروی کرده است.
- G101:7 اگر چه زوبع و استاد جملهستچه داند حیلهٔ ریب المنون را؟ اگرچه او (عقل) بزرگ و استاد همگان است،اما از حیلهٔ مرگ و تقدیر چه میداند؟عقل با تمام زیرکی و استادیاش، در برابر تقدیر الهی و راز مرگ ناتوان و بیاطلاع است.
- G101:8 چنانش بیخود و سرمست سازیمکه چون آید، نداند راه چون را آنچنان او را بیخود و سرمست میکنیمکه وقتی به خود آید، راه چون و چرای خود را نشناسد.عقل را با عشق چنان از خود بیخود میکنیم که دیگر توانایی تحلیل و پرسشگری منطقی خود را از دست بدهد.
- G101:9 چنان پیر و چنان عالِم فنا بهکه تا عبرت شود لایعلمون را چنین پیر و چنین دانایی (عقل) نابود شود بهتر است،تا برای نادانان درس عبرتی باشد.بهتر است این عقل مدعی و پیرِ کارکشته نابود شود تا کسانی که از معرفت حقیقی بیخبرند، از سرنوشت او پند بگیرند.
- G101:10 کنون عالِم شود کز عشق جان دادکنون واقف شود علم درون را اکنون که جانش را در راه عشق فدا کرد، دانا میشود،اکنون از علم درون آگاه میگردد.عقل تنها زمانی به دانش حقیقی و معرفت باطنی دست مییابد که در راه عشق، خود را فدا و نابود کند.
- G101:11 درون خانه دل او ببیندستون این جهان بیستون را او در درون خانهٔ دل خواهد دید،ستونِ این جهانِ به ظاهر بیستون را.وقتی عقل تسلیم دل شود، درک میکند که این جهان که به نظر بیتکیهگاه میآید، بر ستونی از حقیقت الهی استوار است.
- G101:12 که سرگردان بدین سرهاست گر نهسکون بودی جهان بیسکون را وگرنه این جهان ناآرام، آرام میبود،اگر به خاطر این سرها (انسانها) سرگردان نبود.این جهان به خودی خود آرام بود، اما به خاطر سرگردانی و تعلقات انسانها (سرها) است که بیقرار و مضطرب به نظر میرسد.
- G101:13 تنِ باسَر نداند سرّ کن راتن بیسر شناسد کاف و نون را بدنی که سر دارد، راز «کُن» (باش) را نمیداند،اما تن بیسر، حروف کاف و نون را میشناسد.انسانی که به عقل و خودآگاهی فردی (سر) وابسته است، راز آفرینش الهی را درک نمیکند؛ تنها با فنا شدن و از خود بیخود گشتن (بیسر شدن) میتوان به این معرفت رسید.
- G101:14 یکی لحظه بنه سر ای برادرچه باشد از برای آزمون را؟ ای برادر، برای یک لحظه سرت را کنار بگذار،برای امتحان کردن هم که شده، چه اشکالی دارد؟ای سالک، حتی برای یک بار هم که شده، عقل و منیت خود را رها کن تا حقیقت را بیازمایی.
- G101:15 یکی دم رام کن از بهر سلطانچنین سگ را، چنین اسب حرون را برای یک دم، به خاطر سلطان (خدا)، رام کناین سگ (نفس) و این اسب سرکش (عقل) را.برای رسیدن به معشوق ازلی، باید نفس اماره و عقل خودرأی و سرکش را مهار و تسلیم کنی.
- G101:16 تو دوزخ دان خود آگاهی عالمفنا شو کم طلب این سرفزون را آگاهی و دانش این جهانی را همچون دوزخ بدان،نابود شو و این سربلندی ظاهری را کمتر جستجو کن.به علم و آگاهی ظاهری که تو را از حقیقت دور میکند دل نبند که همچون جهنم است. در راه عشق فانی شو و به دنبال افتخارات و برتریهای دنیوی مباش.
- G101:17 چنان اندر صفات حق فروروکه برنایی نبینی این برون را چنان در صفات خداوند غرق شو،که این جهان بیرون را دیگر نبینی و به آن بازنگردی.آنچنان در صفات الهی محو و فانی شو که دیگر هیچ توجهی به عالم مادی و ظواهر آن نداشته باشی.
- G101:18 چه جویی ذوق این آب سیه را؟چه بویی سبزه این بام تون را؟ چرا به دنبال لذت این آب تیره (دنیا) هستی؟چرا سبزههای روییده بر بام گرمابه را میبویی؟چرا به دنبال لذتهای ناپایدار و بیارزش این دنیا هستی که مانند آب گندیده یا سبزهای بیریشه بر بام حمام است؟
- G101:19 خمش کردم نیارم شرح کردنز رشک و غیرت هر خام دون را سکوت کردم و نمیتوانم بیشتر توضیح دهم،از روی حسد و غیرت نسبت به هر انسان خام و فرومایه.از بیم آنکه نااهلان و افراد بیظرفیت این اسرار را بشنوند و قدر آن را ندانند، از شرح بیشتر این حقایق خودداری میکنم.
- G101:20 نما ای شمس تبریزی کمالیکه تا نقصی نباشد کاف و نون را ای شمس تبریزی، کمال خود را بنمایان،تا برای آفرینش (کاف و نون) هیچ نقصی باقی نماند.ای شمس تبریزی، با تجلی کامل خود، جهان هستی را به کمال برسان تا دیگر هیچ کمبودی در امر آفرینش الهی وجود نداشته باشد.
ganjoor: sh101 · public domain