دیوان شمس› غزل ۱۱۱۶ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · G1116 · ۱۶ بیت
غزل شمارهٔ ۱۱۱۶
این غزل با طرح یک اصل کلی آغاز میشود: هر کسی به دنبال جفت و همتای لایق و همجنس خود میرود (بیت ۱). این اصل بلافاصله در سپهر عرفانی به کار گرفته میشود: کسی که به تو (معشوق ازلی) تعلق دارد، از دسترس دیگران خارج است (بیت ۲). سپس شاعر از معشوق میخواهد که با لطف خود، او را در حالت بیخویشی و فنا نگه دارد، چرا که این بیخویشی، خود نوعی رسیدن به «جنس» حقیقی است (بیت ۳). مولانا در ادامه بر این نکته تأکید میکند که آمیختن با «غیر جنس» یا ناهمگون، موجب نفاق و ناسازگاری است، همچون ترکیب آب و روغن (بیت ۵). این بیگانگی، تشنگی روح برای بازگشت به اصل خود را دوچندان میکند (بیت ۶). از بیت ۷ به بعد، لحن غزل به سرزنش فردی ریاکار تغییر میکند که از معشوق حقیقی میگریزد و در جای دیگر آرام میگیرد. این فرد در محضر حقیقت، همچون ابر عبوس است، اما در جمع نااهلان، مانند بهار شاداب است (بیت ۸). او از خماری معنوی شکایت میکند، غافل از آنکه از دست «دیو» نفس، جامهای پیاپی مینوشد (بیت ۱۰). در پایان، شاعر او را به انتخاب قطعی میان این دو راه فرا میخواند و تأکید میکند که نمیتوان همزمان به دو اصل متضاد وفادار بود (بیت ۱۴-۱۵). غزل با ستایش شمس تبریزی به عنوان «جنس» و گوهر حقیقی جان به پایان میرسد و این انتخاب را تحسین میکند (بیت ۱۶).
هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژههای دشوار.
- G1116:1 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگارهر کس به لایق گهر خود گرفت یار ای محبوب، هر کسی با همنوع و همسنخ خود همراه شد،و هر فردی، یاری را انتخاب کرد که شایستهی گوهر وجودش بود.این یک قانون کلی است که هر موجودی به طور طبیعی به سوی چیزی که از جنس و ذات خودش است کشیده میشود و یاری متناسب با ارزش درونی خود برمیگزیند.
- G1116:2 او را که داغ توست نیارد کسی خریدآن کو شکار توست کسی چون کند شکار آن کسی که نشان عشق تو بر اوست، هیچکس نمیتواند خریدارش شود؛آنکه صید تو شده باشد، چگونه ممکن است دیگری او را شکار کند؟فردی که به تو تعلق دارد و داغ عشق تو را بر دل دارد، از تملک دیگران خارج است و کسی نمیتواند او را به سوی خود بکشاند.
- G1116:3 ما را چو لطف روی تو بیخویشتن کندما را ز روی لطف تو بیخویشتن مدار وقتی که لطف چهرهات ما را از خود بیخود میکند،پس از روی مهربانی، ما را در همین حالت بیخویشی رها مکن و نگه دار.جذبهی لطف تو ما را به مقام فنا و بیخویشی میرساند؛ از تو میخواهیم که ما را از این حالت بیرون نیاوری و در آن پایدار بداری.
- G1116:4 چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنسهر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار آنگاه که هر گروهی همنوعان خود را یافتند،هر یک، آن نوعی را برگزید که همگوهر و همذات خودش بود.این بیت تکرار و تأکید مضمون بیت اول است: در نهایت، هر ذاتی به اصل و همجنس خود میپیوندد و آن را برای خود انتخاب میکند.
- G1116:5 با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاقمانند آب و روغن و مانند قیر و قار اگر کسی با ناهمگون خود بنشیند، حاصلش دورویی و ناسازگاری است؛درست مانند آب با روغن و قیر با شیرهی خرما.همنشینی با کسی که از جنس و ذات تو نیست، به ناچار به نفاق و تضاد میانجامد، همانطور که برخی مواد ذاتاً با هم ترکیب نمیشوند.
- G1116:6 تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنسزین سوی تشنهتر شده باشد بدان کنار تا زمانی که از میان ناهمجنسان به سوی همنوع خود بازگردد،از این سوی (در عالم فراق)، تشنهتر از آن سوی (در عالم وصل) شده است.تجربهی بودن با غیر، تشنگی و اشتیاق فرد را برای بازگشت به اصل و همجنس حقیقی خود بسیار بیشتر میکند.
- G1116:7 هرک از تو میگریزد با دیگری خوشستو آنک از تو میرمد به کسی دارد او قرار هر آنکه از تو فرار میکند، با دیگری دلخوش است؛و آنکه از تو میرمد، حتماً در کنار کس دیگری آرام و قرار مییابد.کسی که از حضور تو و عالم معنا گریزان است، به این دلیل است که به جای دیگری (عالم ماده و نفس) انس گرفته و در آنجا احساس آرامش میکند.
- G1116:8 و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابرخندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار و آن کسی که در مقابل تو مانند ابر، چهره درهم میکشد،در پیش دیگری، همچون بهار نو، دلی خندان و شاد دارد.این فرد ریاکار در محضر تو (حق) عبوس و ناراحت است، اما در جمع نااهلان و امور دنیوی، بسیار شاداب و خوشحال است.
- G1116:9 گویی که نیست از مه غیبم به جز دریغوز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار تو میگویی که از ماه عالم غیب برایم جز حسرت چیزی نیست،و از جام و شراب روحانی برای روحم جز خماری و سردرد حاصلی ندارد.تو ادعا میکنی که از عالم معنا و فیوضات معنوی هیچ بهرهای جز دریغ و پشیمانی نمیبری و این تجربیات برایت ناخوشایند است.
- G1116:10 آن نای و نوش یاد نمیآیدت که توخوش میخوری ز دست یکی دیو سنگسار آیا آن بزم و نوشیدنی را به یاد نمیآوری که توبا خوشی از دست یک دیو رانده شده مینوشیدی؟تو فراموش کردهای که با چه لذتی تسلیم وسوسههای نفسانی (دیو) میشدی و از دست او جامهای دنیوی را میگرفتی.
- G1116:11 صد جام درکشی ز کف دیو آنگهیبینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار صد جام از دست دیو سر میکشی و بعد از آن،چهره در هم میکشی. ای خامِ پختهخوار، بنوش!تو که لذتهای نفسانی را با ولع میپذیری، چرا در برابر حقیقت چهره درهم میکشی؟ ای کسی که ادعای پختگی داری اما خامکار هستی، به همان کارت ادامه بده!
- G1116:12 این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیکآن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار اینجا (در محضر حق) سر به زیر و چهرهات ترش است، اماآنجا (در میان نااهلان) مانند اژدهایی سیاهرنگ و کوه پیکر هستی.تو در برابر حقیقت، خود را فروتن و بیمیل نشان میدهی، ولی در پیگیری اهداف دنیوی، حریص و بیرحم همچون اژدها هستی.
- G1116:13 با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگبا جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار با همجنسان خود مانند گل سوسن (گویا و خوش) هستی و با ناهمجنسان، خاموش؛با همنوعان خود همچون گل هستی و با دیگران مانند خار.رفتار تو دوگانه است: در میان یاران موافق، لطیف و گشادهرو هستی، اما با بیگانگان، تندخو و خاموش و آزاردهندهای.
- G1116:14 رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بودشاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار برو، برو که تو نمیتوانی با همهی مردم همجنس و همدل باشی؛یک شاخه نمیتواند از صد درخت مختلف میوه به بار آورد.این را بدان که امکان ندارد بتوانی با همه از هر گروهی سازگار باشی. همانطور که یک شاخه تنها به یک تنه تعلق دارد و از آن میوه میدهد.
- G1116:15 چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببرجویای وصل این شدهای دست از آن بدار وقتی شاخهی یک درخت شدی، خود را از دیگر درختان جدا کن؛اگر جویای وصال این یکی هستی، از آن دیگری دست بردار.باید انتخاب کنی. اگر به یک اصل (عالم معنا) متصل شدی، باید وابستگیهای دیگر (عالم ماده) را رها کنی. نمیتوان هر دو را همزمان داشت.
- G1116:16 گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جاناحسنت ای ولایت و شاباش کار و بار اگر جان، همجنسِ مایهی فخر تبریز (شمس) گشت،آفرین بر این سرزمین (دل) و تبریک بر این معامله و کار و بار!اگر روح انسان، شمس تبریزی را به عنوان همجنس و اصل خود برگزید، این بهترین انتخاب و موفقیت است و باید به چنین دلی و چنین معاملهای آفرین گفت.
ganjoor: sh1116 · public domain