دیوان شمس› غزل ۲۴ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · G24 · ۱۹ بیت
غزل شمارهٔ ۲۴
این غزل با تصویر عاشقی مسکین آغاز میشود که برای جلب رحم معشوق، خون گریه میکند و در پی چارهای برای رهایی از آتش هجران است (بیت ۱ و ۲). شاعر ابتدا به «عقل کل» متوسل میشود تا با جادوی کلام، دل معشوق را نرم کند، اما بلافاصله درمییابد که این تلاش بیهوده است، چرا که عقل عنکبوتی هرگز نمیتواند عنقای معشوق را به دام اندازد (بیت ۴ تا ۶). در ادامه، شاعر معشوق را به مسیح تشبیه میکند که میتواند دجال غم را نابود کرده و حیاتی دوباره ببخشد (بیت ۷ و ۸). این وصال، «قیامتوار» توصیف میشود و چنان قدرتی دارد که شاه معشوق میتواند با لطف بیکران خود، حتی رسم توبه و استغفار را نیز منسوخ کند (بیت ۹ و ۱۴). در ابیات پایانی، غزل به مدح مستقیم شمس تبریزی میپردازد که جانبخش جهان است و تکرار نامش واجب شمرده میشود (بیت ۱۶ و ۱۷). غزل با این دعوت به پایان میرسد که در بزم عشق او باید با دلی پاک نشست تا اسرار الهی آشکار شود و منکران در پردهٔ انکار خود محبوس بمانند (بیت ۱۸ و ۱۹).
هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژههای دشوار.
- G24:1 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را؟خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را چگونه این بیچاره بنالد تا شاید دل آن محبوب به رحم آید؟چگونه این چشمها خون گریه کنند تا بلکه آن گلستان را ببینم؟این عاشق درمانده برای برانگیختن حس ترحم در معشوق خود، ناله و زاری میکند و آنقدر اشک خونین میریزد به این امید که به وصال او، که همچون گلزاری است، برسد.
- G24:2 خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدمدل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را خورشید چگونه مرا روشن کند تا جدایی کمتر بسوزاندم؟دلم راهی پیش پایم میگذارد که کار عشق را از نو آغاز کنم.برای کاهش سوزش هجران، به دنبال نوری هستم و دلم به من میآموزد که باید دوباره و با عزمی نو، تلاش برای رسیدن به معشوق را شروع کنم.
- G24:3 ای عقل کلِ ذوفنون تعلیم فرما یک فسونکز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را ای عقل کامل و دانای همه فنون، یک ورد و افسون به من بیاموز،که با آن در دل آن یار زیبارو، احساس ترحمی پدید آید.شاعر از عقل کلی که بر همه چیز آگاه است، طلسم یا دعایی میخواهد تا بتواند با آن، حس شفقت و مهربانی را در قلب معشوقش بیدار کند.
- G24:4 چون نور آن شمع چگل میدرنیابد جان و دلکی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را وقتی که جان و دل نمیتوانند نور آن شمع زیبای چگلی را درک کنند،این جسم خاکی چگونه میتواند آن معشوق زیرک و دلربا را بشناسد؟اگر حتی جان و دل که لطیف هستند قادر به درک حقیقت معشوق نیستند، پس این تن مادی و خاکی (آب و گل) هرگز نمیتواند آن یار هوشمند و گریزپا را بشناسد.
- G24:5 جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشداین دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را جبرئیل با آن همه لطف و کمال، چگونه طعم آن گوساله فربه (جسم) را بچشد؟این دام و دانه چگونه میتواند پرندهای افسانهای چون عنقای خوشآواز را شکار کند؟همانطور که فرشتهای چون جبرئیل به لذتهای مادی (گوساله بریان) بیتوجه است، معشوق بلندمرتبه (عنقا) نیز با دام و دانهٔ دنیوی و مادیات به دست نمیآید.
- G24:6 عنقا که یابد دام کس؟ در پیش آن عنقا مگسای عنکبوت عقل بس، تا کی تنی این تار را؟ چه کسی میتواند عنقا را به دام اندازد؟ در برابر آن عنقا، عقل همچون مگسی است.ای عقل که مانند عنکبوتی، بس است دیگر، تا کی میخواهی این تار را بتنی؟عقل در برابر عظمت معشوق (عنقا)، مانند مگسی ناچیز است. ای عقل، دست از تلاش بیهوده بردار؛ استدلالهای تو مانند تارهای عنکبوت، ضعیفتر از آن هستند که او را به دام اندازند.
- G24:7 کو آن مسیح خوش دمی بیواسطه مریم یمیکز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را کجاست آن مسیح خوشنفس که بینیاز از واسطهای چون مریم، دریایی از رحمت است؟که از نفس او حتی دل یک مسیحی، رشتهٔ کیش و آیین خود را پاره میکند.در جستجوی معشوقی مسیحگونه هستم که نفسش آنقدر حیاتبخش است که میتواند هر کسی، حتی یک مسیحی معتقد را، از بند باورهای پیشینش (زنار) رها سازد.
- G24:8 دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشیکو عیسیِ خنجرکشی دجال بدکردار را دجالِ غم مانند آتشی، فرشی از آتش گسترده است.کجاست آن عیسای شمشیر به دست تا این دجال بدکاره را نابود کند؟غم و اندوه مانند دجال، همه جا را با آتش خود فرا گرفته است. به دنبال معشوقی مسیحصفت و قدرتمند هستم تا این غم ویرانگر را از میان بردارد.
- G24:9 تن را سلامتها ز تو جان را قیامتها ز توعیسی علامتها ز تو وصل قیامتوار را سلامتی تن از تو سرچشمه میگیرد و رستاخیز جان نیز از توست.ای عیسی، نشانههای آن وصال رستاخیزگونه از جانب توست.ای معشوق، هم سلامت جسمانی و هم تحول و حیات دوبارهٔ روحانی از توست. نشانههای رسیدن به آن وصال شکوهمند و قیامتمانند، در وجود تو آشکار است.
- G24:10 ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتدآتش به خار اندر فتد چون گل نباشد خار را وقتی سنگ در جام بیفتد، جام غم بر سر خود میکوبد.وقتی گل نباشد تا خار را همراهی کند، آتش در خار میافتد.همانطور که وجود سنگ، جام را بیارزش و غمگین میکند، و خار بدون گل، سزاوار سوختن است، دل نیز بدون حضور معشوق، دچار غم و نابودی میشود.
- G24:11 ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقیلیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را من مانند وامق در حسرت عذرا ماندهام، زیرا شایستهٔ او نبودم.اما خمار عشق، در سرِ عاشقِ بادهفروش، باقی است.اگرچه خود را لایق معشوق نمیدانم و مانند وامق از عذرا دور ماندهام، اما اشتیاق و طلب این عشق همچنان در سرم وجود دارد، همانطور که یک میخانهدار همیشه در فکر باده است.
- G24:12 شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه راصد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را برای رسیدن به شاه در بازی شطرنجِ نیکبختی، صد جان باید فدا کرد.برای کاهی که حمایل شاه شود، صد کوه ارزش دارد و برای دردکش عشق، صد درد لازم است.رسیدن به وصال معشوق (شاه) بهایی سنگین دارد: باید صدها جان فدا کرد. حتی بیارزشترین چیزها (کاه) در راه او ارزشمند میشوند و عاشق راستین باید صدها درد را تحمل کند.
- G24:13 بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شدهوز شاه جان حاصل شده جانها در و دیوار را میبینم که جانها به شاه رسیدهاند و از خودی و منیت جدا شدهاند.و از سوی شاه، به در و دیوار نیز جانی تازه بخشیده شده است.در عالم وصال، عاشقان با فنا شدن از خود، به معشوق میپیوندند و از برکت این اتصال، حتی موجودات بیجان مانند در و دیوار نیز حیاتی دوباره مییابند.
- G24:14 باشد که آن شاهِ حرون زان لطفِ از حدها برونمنسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را شاید آن پادشاه که گاهی سرکش و سختگیر است، با آن لطف بیکران خود،اکنون آیین طلب بخشایش و توبه را منسوخ و باطل گرداند.امید است آن معشوق بزرگ که گاهی روی نشان نمیدهد، از روی لطف بینهایت خود، قانون نیاز به استغفار را بردارد و ما را بدون توبه بپذیرد.
- G24:15 جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کندیا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را جانی که به این سو (به سوی معشوق) رو کند، با بایزید بسطامی همنشین میشود.یا به مرتبهٔ سنایی میرسد یا عطری از معرفت عطار نیشابوری میگیرد.روحی که به سمت این معشوق الهی (شمس) روی آورد، به مقام عارفان بزرگی چون بایزید، سنایی و عطار دست مییابد و از معرفت آنها بهرهمند میشود.
- G24:16 مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام اوگاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را او سرور جان است که روزگار از جام او سرمست شده است.هرگاه نام او را بر زبان میآوری، تکرار کردنش را بر خود واجب بدان.شمس، بزرگ و سرور جان است و تمام هستی از او مست و شاداب است. وقتی نام او را میبری، حتماً آن را تکرار کن، زیرا این کار لازم و پربرکت است.
- G24:17 عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمینپرنور چون عرش مکین کاو رشک شد انوار را آن سرور بزرگ، شمس دین تبریزی، که زمین از وجود او جان گرفته است.و همچون عرش الهی، سراسر نورانی است، چرا که او روشناییها را به حسرت واداشته است.شمس تبریزی، آن خداوندگار بلندمرتبه، به زمین جان بخشیده و آن را مانند عرش خدا پرنور کرده است؛ او آنچنان درخشان است که همهٔ نورهای دیگر به او رشک میبرند.
- G24:18 ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترینکان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را صدها هزار آفرین بر آن مبارکترین لحظه،که آن سخنگوی الهی (جبرئیل یا شمس) آن رازها را آشکار کند.هزاران تحسین بر آن بهترین زمان که معشوق، که همچون فرشتهٔ وحی است، اسرار عالم غیب را برای ما فاش سازد.
- G24:19 در پاکی بیمهر و کین در بزم عشق او نشیندر پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را با دلی پاک از کینه و دشمنی، در مجلس عشق او بنشین.و ببین که چگونه فرد منکر، در پس پردهٔ انکار خود که با صد میخ محکم شده، باقی میماند.برای حضور در بزم عشق او، باید قلبی صاف و بیکینه داشت. آن کس که وجود او را انکار میکند، در حجاب جهل و انکار خود، که بسیار محکم است، گرفتار خواهد ماند.
ganjoor: sh24 · public domain