دیوان شمس غزل ۴۵۵ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · G455 · ۱۶ بیت

غزل شمارهٔ ۴۵۵

این غزل دعوتی است به عشق حقیقی به عنوان تنها راه رستگاری و کمال. مولانا عشق را جوهر هستی و ترک اختیار معرفی می‌کند و عاشق را پادشاهی بی‌نیاز می‌داند. او هشدار می‌دهد که دل بستن به هر چیز جز عشق، بیهوده و گذراست و انسان را به رها کردن تعلقات و ساده کردن دل برای دریافت حقیقت فرامی‌خواند.

این غزل با تعریفی قاطع از جایگاه عشق آغاز می‌شود: روحی که عشق حقیقی را پیشه نکرده، بودنش بی‌فایده است (بیت ۱). مولانا سپس عشق را اصل و اساس هستی معرفی می‌کند و شرط رسیدن به آن را «ترک اختیار» می‌داند؛ یعنی تسلیم کامل در برابر معشوق ازلی (بیت ۲ و ۳). عاشق واقعی، همچون پادشاهی است که دو عالم در نظرش بی‌ارزش است، زیرا تمام توجه او به معشوق است و نه به بخشش‌های او (بیت ۴). غزل با تأکید بر جاودانگی عشق و فناپذیری هر چیز دیگر، مخاطب را به دل کندن از معشوق‌های زمینی و فانی فرامی‌خواند (بیت ۵ و ۶). مولانا با تمثیل گل و بهار، عشق حقیقی را ازلی و بی‌نیاز از اسباب دنیوی توصیف می‌کند، برخلاف پدیده‌های طبیعی که وابسته به فصل‌ها و در معرض زوال‌اند (بیت ۷ و ۸). در ادامه، لحن غزل به نصایح عملی برای سالک تغییر می‌کند: دست از انتظار کشیدن بردار، از خودبینی رها شو، به جسم تکیه مکن و اندیشه‌های زائد را کنار بگذار (بیت ۹ تا ۱۲). اوج غزل در تصویر «دل ساده» همچون آینه‌ای بی‌نقش است که همهٔ نقش‌ها را در خود بازمی‌تاباند و چون راستگوست، از هیچ‌کس شرمسار نیست (بیت ۱۳ و ۱۴). در پایان، مولانا از بیان اسراری که دل پاک دریافت می‌کند، به فرمان معشوق سکوت می‌کند تا رازدار بماند (بیت ۱۶).

ai-draft · gemini-2.5-pro

هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژه‌های دشوار.

  1. G455:1 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیستنابوده به که بودن او غیر عار نیست آن جانی که عشق راستین پیشه‌اش نیستنبودنش بهتر است، که وجودش جز مایه‌ی ننگ نیست.روحی که عشق حقیقی را راه و روش خود قرار نداده، وجودش بی‌ارزش و مایه شرمساری است و نبودن او از بودنش بهتر است.
  2. G455:2 در عشق باش مست که عشقست هر چه هستبی کار و بار عشق بر دوست بار نیست در عشق مست باش، زیرا هر آنچه هست، عشق استآنکه کار و بارش عشق نیست، سربارِ دوست است.خود را غرق در عشق کن، چرا که عشق حقیقت تمام هستی است. کسی که مشغول عشق نیست، وجودی زائد و سنگین بر دوش معشوق است.
  3. G455:3 گویند عشق چیست بگو ترک اختیارهر کو ز اختیار نرست اختیار نیست اگر می‌پرسند عشق چیست، بگو رها کردن اراده‌ی خویشهر کس که از اراده‌ی خود رها نشد، صاحب اختیار واقعی نیست.حقیقت عشق، تسلیم کامل و کنار گذاشتن خواست و اراده شخصی است. کسی که به این مرحله نرسد، در واقع اسیر نفس خویش است و قدرتی حقیقی ندارد.
  4. G455:4 عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثارهیچ التفات شاه به سوی نثار نیست عاشق همچون پادشاهی است که دو جهان به پایش ریخته شدهاما آن پادشاه هیچ توجهی به این هدایا ندارد.عاشق حقیقی به چنان مقام والایی می‌رسد که هر دو جهان در برابرش بی‌ارزش است، اما او به این مقام و مواهب آن بی‌اعتناست و تنها به معشوق می‌نگرد.
  5. G455:5 عشقست و عاشقست که باقیست تا ابددل بر جز این منه که به جز مستعار نیست تنها عشق و عاشق‌اند که تا ابد باقی می‌مانندبه غیر از این دل مبند که جز عاریه و موقتی نیست.فقط عشق و عاشق حقیقی جاودانه‌اند. به هر چیز دیگری جز این دو دل نبند، زیرا تمام پدیده‌های دیگر فانی و گذرا هستند.
  6. G455:6 تا کی کنار گیری معشوق مرده راجان را کنار گیر که او را کنار نیست تا چه زمانی معشوقی بی‌جان و فانی را در آغوش می‌گیری؟جانِ حقیقی را در آغوش بگیر که بی‌کران و نامحدود است.از دل بستن به معشوق‌های دنیوی و فانی دست بردار. به معشوق ازلی و جان حقیقی بپیوند که بی‌انتها و نامحدود است.
  7. G455:7 آن کز بهار زاد بمیرد گه خزانگلزار عشق را مدد از نوبهار نیست آنچه از بهار می‌روید، در پاییز می‌میرداما گلستان عشق برای شکفتن نیازی به بهار ندارد.پدیده‌های مادی و دنیوی که وابسته به اسباب طبیعی (مانند فصل‌ها) هستند، فانی‌اند. اما عشق حقیقی ازلی است و به اسباب این جهان وابسته نیست.
  8. G455:8 آن گل که از بهار بود خار یار اوستوان می که از عصیر بود بی‌خمار نیست آن گلی که بهاری باشد، خار همراه اوستو آن شرابی که از عصاره انگور باشد، بدون سردرد و خماری نیست.لذت‌های دنیوی (مانند گل بهاری و شراب انگور) همواره با رنج و پیامدهای ناخوشایند همراه هستند و کمال مطلق را ندارند.
  9. G455:9 نظاره گو مباش در این راه و منتظروالله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست در این راه فقط نظاره‌گر و منتظر نباشبه خدا قسم که هیچ مرگی بدتر از انتظار کشیدن نیست.در راه سلوک، منفعل و منتظر معجزه نباش. دست به کار شو، زیرا بی‌عملی و انتظار، خود نوعی مرگ تدریجی و دردناک است.
  10. G455:10 بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستیاین نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست اگر خودت قلب و تقلبی نیستی، بر سکه‌ی تقلبی خط بکشاین نکته را بشنو، حتی اگر به گوشواره و زیورآلات بی‌اعتنایی.اگر تو خودت انسانی اصیل و حقیقی هستی، باید با هر چیز باطل و تقلبی مبارزه کنی. این پند را بپذیر، حتی اگر به ظواهر و زینت‌های دنیوی اهمیت نمی‌دهی.
  11. G455:11 بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شوپرش دهد خدای که بر تن سوار نیست بر اسبِ تن نلرز و سبک‌بارتر از آن پیاده شوخداوند به کسی که اسیر جسم خود نیست، قدرت پرواز می‌دهد.به جسم خود و تعلقات مادی متکی نباش و از این وابستگی‌ها رها شو. کسی که از اسارت تن آزاد شود، خداوند به او عروجی روحانی عطا می‌کند.
  12. G455:12 اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمامچون روی آینه که به نقش و نگار نیست اندیشه را رها کن و کاملاً یک‌دل و ساده شومانند سطح آینه که هیچ نقش و نگاری بر خود ندارد.از افکار پراکنده و استدلال‌های ذهنی دست بکش و دلت را پاک و بی‌نقش کن، درست مانند آینه‌ای صاف که تصویری از خود ندارد تا بتواند همه چیز را بازتاب دهد.
  13. G455:13 چون ساده شد ز نقش همه نقش‌ها در اوستآن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست چون دل از نقش‌ها پاک شد، همه‌ی نقش‌ها در او پدیدار می‌شودو چنین صاحب‌دلِ پاکی، از هیچ‌کس شرمنده نیست.وقتی دل از پیش‌داوری‌ها و تعلقات خالی شود، می‌تواند حقایق عالم را بی‌واسطه منعکس کند. چنین فردی چون حقیقت را می‌بیند و می‌گوید، از رویارویی با کسی شرمسار نمی‌شود.
  14. G455:14 از عیب ساده خواهی خود را در او نگرکو را ز راست گویی شرم و حذار نیست اگر می‌خواهی خودت را بی‌عیب و نقص ببینی، در آن دلِ آینه‌وار نگاه کنزیرا آن آینه در راستگویی، شرم و پروایی ندارد.برای شناختن عیب‌های خود، به دل پاک و صاف یک انسان کامل بنگر، زیرا او حقیقت تو را بدون هیچ ملاحظه و پروایی بازتاب می‌دهد.
  15. G455:15 چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافتتا روی دل چه یابد کو را غبار نیست وقتی یک رویه آهنی از طریق صیقل یافتن این هنر را پیدا می‌کندببین که روی دل چه چیزی به دست می‌آورد، در حالی که هیچ غباری ندارد.اگر یک فلز بی‌جان با صیقل خوردن می‌تواند به آینه‌ای صاف و بازتاب‌دهنده تبدیل شود، تصور کن که دل انسان، که ذاتاً پاک و بی‌غبار است، با تزکیه به چه مقام و معرفتی خواهد رسید.
  16. G455:16 گویم چه یابد او؟ نه، نگویم، خَمُش به استتا دلستان نگوید کو رازدار نیست می‌خواهم بگویم آن دل چه می‌یابد؟ نه، نمی‌گویم، سکوت بهتر استتا آن دلبر نگوید که او رازنگهدار نیست.می‌خواهم اسراری را که دل پاک کشف می‌کند بازگو کنم، اما سکوت می‌کنم. زیرا معشوق ازلی دوست ندارد اسرارش فاش شود و ممکن است مرا به فاش کردن راز متهم کند.

ganjoor: sh455 · public domain