قرائت دفتر ۱ بخش ۱۶۲ → قبلی · بعدی ←

بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید

بازگشت به داستان زید

  1. M1:3677 زید را اکنون نیابی کو گریختجست از صفّ نعال و نعل ریخت
  2. M1:3678 تو که باشی زید هم خود را نیافتهمچو اختر که برو خورشید تافت
  3. M1:3679 نه ازو نقشی بیابی نه نشاننه کهی یابی به راه کهکشان
  4. M1:3680 شد حواس و نطقِ باپایان مامحو نور دانش سلطان ما
  5. M1:3681 حسها و عقلهاشان در درونموج در موج لدینا محضرون
  6. M1:3682 چون بیاید صبح وقت بار شدانجم پنهان شده بر کار شد
  7. M1:3683 بیهشان را وادهد حق هوشهاحلقه حلقه، حلقه‌ها در گوشها
  8. M1:3684 پای‌کوبان دست‌افشان در ثناناز نازان ربَّنا اَحیَیتَنا
  9. M1:3685 آن جُلود و آن عِظامِ ریختهفارسان گشته غبار انگیخته
  10. M1:3686 حمله آرند از عدم سوی وجوددر قیامت هم شکور و هم کنود
  11. M1:3687 سر چه می‌پیچی کنی نادیده‌ایدر عدم ز اول نه سر پیچیده‌ای
  12. M1:3688 در عدم افشرده بودی پای خویشکه مرا کی برکند از جای خویش
  13. M1:3689 می‌نبینی صُنع ربّانیت راکه کشید او موی پیشانیت را
  14. M1:3690 تا کشیدت اندرین انواع حالکه نبودت در گمان و در خیال
  15. M1:3691 آن عدم او را هماره بنده استکار کن دیوا سلیمان زنده است
  16. M1:3692 دیو می‌سازد جفان کالجوابزهره نه تا دفع گوید یا جواب
  17. M1:3693 خویش را بین چون همی‌لرزی ز بیممر عدم را نیز لرزان دان مقیم
  18. M1:3694 ور تو دست اندر مناصب می‌زنیهم ز ترس است آن که جانی می‌کنی
  19. M1:3695 هرچه جز عشق خدای احسنستگر شکرخواریست آن جان کندنست هر چیزی به غیر از عشق به خداوندِ زیباترین،حتی اگر به ظاهر مانند شکر خوردن شیرین باشد، در باطن رنجِ جان دادن است.هر فعالیتی که از عشق به خداوند سرچشمه نگیرد، حتی اگر در ظاهر لذت‌بخش و شیرین باشد، در حقیقت نوعی عذاب و مرگ تدریجی روح است.
  20. M1:3696 چیست جان کندن سوی مرگ آمدندست در آب حیاتی نازدن
  21. M1:3697 خلق را دو دیده در خاک و مماتصد گمان دارند در آب حیات
  22. M1:3698 جهد کن تا صد گمان گردد نودشب برو ور تو بخسپی شب رود
  23. M1:3699 در شب تاریک جوی آن روز راپیش کن آن عقل ظلمت‌سوز را
  24. M1:3700 در شب بدرنگ بس نیکی بودآب حیوان جفت تاریکی بود
  25. M1:3701 سر ز خفتن کی توان برداشتنبا چنین صد تخم غفلت کاشتن
  26. M1:3702 خوابْ‌مرده لقمه مرده یار شدخواجه خفت و دزد شب بر کار شد
  27. M1:3703 تو نمی‌دانی که خصمانت کیندناریان خصمِ وجود خاکیند
  28. M1:3704 نار خصم آب و فرزندان اوستهمچنانک آب خصم جان اوست
  29. M1:3705 آب آتش را کشد زیرا که اوخصم فرزندان آبست و عدو
  30. M1:3706 بعد از آن این نار نار شهوتستکاندرو اصل گناه و زلتست
  31. M1:3707 نار بیرونی به آبی بفسردنار شهوت تا به دوزخ می‌برد
  32. M1:3708 نار شهوت می‌نیارامد به آبزانک دارد طبع دوزخ در عذاب
  33. M1:3709 نار شهوت را چه چاره نور دیننورکم اطفاء نار الکافرین
  34. M1:3710 چه کشد این نار را نور خدانور ابراهیم را ساز اوستا
  35. M1:3711 تا ز نار نفس چون نمرود تووا رهد این جسم همچون عود تو
  36. M1:3712 شهوت ناری به راندن کم نشداو بماندن کم شود بی هیچ بد
  37. M1:3713 تا که هیزم می‌نهی بر آتشیکی بمیرد آتش از هیزم‌کِشی
  38. M1:3714 چونک هیزم باز گیری نار مردزانک تقوی آب سوی نار برد
  39. M1:3715 کی سیه گردد ز آتش روی خوبکو نهد گلگونه از تقوی القلوب