قرائت دفتر ۴ بخش ۱۳۴ → قبلی · بعدی ←

بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

بقیه داستان موسی (ع)

  1. M4:3571 کآمدش پیغامْ از وحی مهمکه کژی بگذار اکنون فَاْسْتَقِم
  2. M4:3572 این درخت تنْ عصای موسیٖ استکه امرش آمد که بیندازش ز دست
  3. M4:3573 تا ببینی خیر او و شرّ اوبعد از آن بر گیر او را ز امر هُو
  4. M4:3574 پیش از افکندن نبود او غیرِ چوبچون به امرش بر گرفتی گشت خوب
  5. M4:3575 اول او بُد برگ‌افشان بَرّه راگشت مُعْجِزْ آن گروه غَرّه را
  6. M4:3576 گشت حاکم بر سَر فرعونیانآبشان خون کرد و کف بر سر زنان
  7. M4:3577 از مزارعْشان برآمد قحط و مرگاز ملخهایی که می‌خوردند برگ
  8. M4:3578 تا بر آمد بی‌خود از موسی دعاچون نظر افتادش اندر منتها
  9. M4:3579 کاین همه اعجاز و کوشیدن چراستچون نخواهند این جماعت گشتْ راست
  10. M4:3580 امر آمد که اتّباع نوح کنتَرک پایان‌بینیِ مشروح کن
  11. M4:3581 زان تغافل کن چو داعیِّ رهیامر بَلِّغْ هست نَبْوَد آن تُهی
  12. M4:3582 کمترین حِکمت کزین الحاح توجلوه گردد آن لجاج و آن عُتُوّْ
  13. M4:3583 تا که ره بنمودن و اِضلالِ حقفاش گردد بر همه اهل و فِرَق
  14. M4:3584 چونکه مقصود از وجودْ اظهار بودبایدش از پند و اغوا آزمود
  15. M4:3585 دیوْ اِلحاحِ غِوایت می‌کندشیخ‌ْ اِلحاح هدایت می‌کند
  16. M4:3586 چون پیاپی گشت آن امرِ شَجوننیل می‌آمد سراسرْ جُمله خون
  17. M4:3587 تا به نَفْسِ خویشْ فرعون آمدشلابه می‌کردش دو تا گشته قَدَش
  18. M4:3588 کآن چه ما کردیم ای سلطانْ مکننیست ما را روی ایراد سخن
  19. M4:3589 پاره پاره گردمت فرمان‌پذیرمن به عزّت خوگَرَم سختم مگیر
  20. M4:3590 هین بجنبان لب به رحمت ای امینتا ببندد این دهانه‌ی آتشین
  21. M4:3591 گفت یا رب می‌فریبد او مرامی‌فریبد او فریبنده‌ی ترا
  22. M4:3592 بشنوم یا من دَهَم هم خُدعه‌اشتا بداند اصل را آن فرع‌کُش
  23. M4:3593 که اصل هر مَکری و حیلت پیش ماستهر چه بر خاکستْ اصلش از سَماست
  24. M4:3594 گفت حق آن سگ نیرزد هم به آنپیش سگ انداز از دور استخوان
  25. M4:3595 هین بجنبان آن عصا تا خاکهاوا دهد هرچه ملخ کردش فنا
  26. M4:3596 وان ملخها در زمانْ گردد سیاهتا ببیند خلقْ تبدیل اِلٰه
  27. M4:3597 که سببها نیست حاجت مَر مراآن سبب بهر حجابست و غِطا
  28. M4:3598 تا طبیبی خویش بر دارو زَنَدتا مُنَجِّم رو به اِستاره کُنَد
  29. M4:3599 تا منافق از حریصی بامدادسوی بازار آید از بیم کساد
  30. M4:3600 بندگی ناکرده و ناشُسته رویلقمه‌ی دوزخ بگشته لقمه‌جوی
  31. M4:3601 آکِل و مَأکول آمد جانِ عامهم‌چو آن برّه‌ی چَرَّنده از حُطام
  32. M4:3602 می‌چرد آن بَرّه و قَصّابْ شادکو برای ما چَرَد برگ مراد
  33. M4:3603 کار دوزخ می‌کنی در خوردنیبهر او خود را تو فَربه می‌کنی
  34. M4:3604 کار خود کن روزی حکمت بِچَرتا شود فَربه دلِ با کَرّ و فَرّ
  35. M4:3605 خوردن تن مانع این خوردنستجان چو بازرگان و تن چون ره‌زنست
  36. M4:3606 شمع تاجر آنگهست افروختهکه بود ره‌زن چو هیزم سوخته
  37. M4:3607 که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوشخویشتن را گم مکن یاوه مکوش
  38. M4:3608 دان که هر شهوت چو خَمرست و چو بنگپردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ
  39. M4:3609 خَمْرْ تنها نیست سرمستیِّ هوشهر چه شهوانیست بندد چشم و گوش
  40. M4:3610 آن بلیس از خمر خوردن دور بودمست بود او از تکبر وز جحود
  41. M4:3611 مست آن باشد که آن بیند که نیستزر نماید آنچه مس و آهنیست
  42. M4:3612 این سخن پایان ندارد موسیالب بجنبان تا برون روژد گیا
  43. M4:3613 هم‌چنان کرد و هم اندر دم زمینسبز گشت از سنبل و حب ثمین
  44. M4:3614 اندر افتادند در لوت آن نفرقحط دیده مرده از جوع البقر
  45. M4:3615 چند روزی سیر خوردند از عطاآن دمی و آدمی و چارپا
  46. M4:3616 چون شکم پر گشت و بر نعمت زدندوآن ضرورت رفت پس طاغی شدند
  47. M4:3617 نفس فرعونیست هان سیرش مکنتا نیارد یاد از آن کفر کهن
  48. M4:3618 بی تَف آتش نگردد نفس خوبتا نشد آهن چو اخگر هین مکوب
  49. M4:3619 بی‌مجاعت نیست تن جنبش‌کنانآهن سردیست می‌کوبی بدان
  50. M4:3620 گر بگرید ور بنالد زار زاراو نخواهد شد مسلمان هوش دار
  51. M4:3621 او چو فرعونست در قحط آنچنانپیش موسی سر نهد لابه‌کنان
  52. M4:3622 چونک مستغنی شد او طاغی شودخر چو بار انداخت اسکیزه زند
  53. M4:3623 پس فراموشش شود چون رفت پیشکار او زان آه و زاریهای خویش
  54. M4:3624 سالها مردی که در شهری بودیک زمان که چشم در خوابی رود
  55. M4:3625 شهر دیگر بیند او پر نیک و بدهیچ در یادش نیاید شهر خود
  56. M4:3626 که من آنجا بوده‌ام این شهر نونیست آن من درینجاام گرو
  57. M4:3627 بل چنان داند که خود پیوسته اوهم درین شهرش بُدست ابداع و خو
  58. M4:3628 چه عجب گر روح موطنهای خویشکه بُدستش مسکن و میلاد پیش
  59. M4:3629 می‌نیارد یاد کین دنیا چو خوابمی‌فرو پوشد چو اختر را سحاب به یاد نمی‌آورد که این دنیا مانند یک رؤیاستو همچون ابری که ستاره را می‌پوشاند، حقیقت را پنهان می‌کند.انسان به یاد نمی‌آورد که این جهان مادی مانند خوابی گذراست که حقیقتِ عالمِ اصلی و روحانی را، همچون ابری که ستاره‌ای را می‌پوشاند، از نظر او پنهان کرده است.
  60. M4:3630 خاصه چندین شهرها را کوفتهگردها از درک او ناروفته
  61. M4:3631 اجتهاد گرم ناکرده که تادل شود صاف و ببیند ماجرا
  62. M4:3632 سر برون آرد دلش از بخش رازاول و آخر ببیند چشم باز