पढ़िए दफ़्तर 6 सुल्तान के बेटों का इस हुक्म के तहत जाना कि “इंसान उन चीज़ों का लालची होता है जिनसे उसे मना किया जाता है,” “हमने अपनी बंदगी दिखाई, लेकिन तुम्हारे बुरे स्वभाव ने बंदगी खरीदना नहीं सीखा,” उस मना किए हुए किले की ओर जाना, पिता की सभी वसीयतों और नसीहतों को पैरों तले रौंद दिया ताकि मुसीबत के कुएँ में गिर जाएँ, और उन्हें उनकी 'नफ़्स-ए-लव्वामा' (आत्म-भर्त्सना करने वाली आत्मा) कहती थी: “क्या तुम्हारे पास कोई डरने वाला नहीं आया?” वे रोते और पछताते हुए कहते थे: “अगर हम सुनते या समझते तो जहन्नम वालों में से न होते” शेर 3727

M6:3727 — بر لب بام ایستاده قوم خوش / هر یکی را بر زمین بین سایه‌اش

بر لب بام ایستاده قوم خوشهر یکی را بر زمین بین سایه‌اش
✦ इस बैत को हिन्दी में प्रस्तुत करें

M6:3727

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — उनके रिकॉर्ड किए गए मसनवी व्याख्यानों से

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: بر لبه بام افکار، گروهی شاد ایستاده‌اند؛ سایهٔ هر یک از ایشان را بر روی زمین مشاهده کن. معنا: این بیت بیان می‌کند که اندیشه‌های بنیادی و پنهان ما، همچون افرادی که بر بام ایستاده‌اند، ریشه و سرچشمهٔ اعمال و نمودهای آشکار زندگی ما هستند که چون سایه‌ای بر زمین ظاهر می‌شوند.

شرح

این بیت، از بیت‌های کلیدی مثنوی در باب نسبت اندیشه و عمل، و صورت و بی‌صورتی است. مولانا در اینجا به صراحت رأی خود را بیان می‌کند که اندیشه‌ها و جهان‌بینی‌های ما، بر بام وجود ایستاده‌اند و هر آنچه در عرصهٔ عمل، کیش، پیشه، و سلوک بشری مشاهده می‌کنیم، سایهٔ آن اندیشه‌هاست. این نگاه مولانا، وامدار فلسفهٔ سنتی و متون دینی است که فکری را مقدم بر فعلی می‌داند، و در دوران جدید نیز می‌توان آن را در منظومه‌هایی چون فلسفهٔ هگل مشاهده کرد که حرکت روح و اندیشه را زیربنای تحقق عینی می‌داند.

من، برای روشن‌کردن عمق این سخن مولانا، همیشه آن را در تقابل با نگاهی چون مارکسیسم قرار می‌دهم؛ جایی که مارکس معتقد بود این شیوهٔ معیشت و زندگی مادی است که اندیشه‌ها را شکل می‌دهد و نه برعکس. او آنچه را که فیلسوفان پیش از خود گفته بودند، واژگون کرد. اما مولانا، به همراه بخش عظیمی از متفکران سنتی، بر این باور است که ما جهان را آن‌گونه که می‌اندیشیم، می‌سازیم و زندگی می‌کنیم. اعمال و افعال ما، سایهٔ افکار و نیت‌های پنهان ما هستند؛ همان‌گونه که بیت بعدی این مضمون را روشن‌تر می‌کند: «صورت فکر است بر بام مشید / و آن عمل چون سایه بر ارکان پدید» (مثنوی، ۶: ۳۷۲۸).

مولانا این نسبت میان اندیشه (که او آن را «بی‌صورت» می‌خواند) و عمل (که «صورت» است) را با مثال‌های گوناگونی روشن می‌کند. این «بی‌صورتی» به معنای فقدان کامل صورت نیست؛ بلکه به معنای آن جنبه از وجود است که در نسبت با صورت‌های محسوس و ظاهری، پنهان، درونی و نامشهود است. بیایید چند مثال از مولانا را که در همین راستا می‌آورد، مرور کنیم:

نخست، می‌توان از اندیشه به عمل رسید، یعنی از بی‌صورت به صورت: همان‌طور که فکر و ارادهٔ آدمی، صورتِ اعمال بیرونی او را شکل می‌دهد. این اندیشه که بر بام ایستاده، سایه‌اش به صورتِ افعال بر زمین می‌افتد.

دوم، گاهی سیر از صورت به بی‌صورت است، یعنی از عمل و ظاهر به نتیجه و باطن آن: مثلاً وقتی در مجلسی (بزم) شرابی نوشیده می‌شود، «صورت» آن جام و مایع است، اما «فایده او بی‌خودی و بی‌هوشی‌ست»؛ این بی‌خودی، یک امر بی‌صورت و کیفیتی درونی است. یا «صورت مرد و زن و لعب و جماع» (ظاهر آمیزش جنسی)، منجر به «بی‌هوشی وقت وقاع» (لذت بی‌شکل و درونی) می‌شود. خوردن «نان و نمک»، «قوت بی‌صورت» را به ارمغان می‌آورد. حتی در میدان نبرد، «صورت تیغ و سپر»، به «ظفر» (پیروزی بی‌صورت) ختم می‌شود. مدرسه و تعلیق‌ها و کتب، همه صورت‌هایی هستند که هدفشان رسیدن به «دانش بی‌صورت» است. پس صورت‌ها، بستر و ابزاری برای رسیدن به بی‌صورت‌ها هستند.

این حرکت رفت و برگشتی در هستی، از بی‌صورت به صورت و بازگشت از صورت به بی‌صورت، از مهم‌ترین بینش‌های مولاناست. او این پدیده را با آیهٔ «انا الیه راجعون» پیوند می‌زند و می‌گوید: «صورت از بی‌صورتی آمد برون / باز شد که انا الیه راجعون». این به معنای آن است که هستی در یک چرخهٔ ظهور و بازگشت قرار دارد. همهٔ صورت‌های عالم از یک حقیقت بی‌صورت سرچشمه می‌گیرند و به سوی همان بی‌صورت نهایی بازمی‌گردند.

نکتهٔ تأمل‌برانگیز مولانا در اینجاست که این صورت‌ها، که در حقیقت بنده و خادم بی‌صورت هستند، گاهی در مقام «نفی صاحب نعمت» خود برمی‌آیند. یعنی چه؟ یعنی برخی از آدمیان چنان غرق در صور و مظاهر محسوس می‌شوند که از «صاحب نعمت» یعنی حقیقت بی‌صورت غافل می‌گردند و حتی آن را انکار می‌کنند. این سخن را باید بر کلهٔ طبیعت‌گرایان، ماتریالیست‌ها و پوزیتیویست‌ها کوبید که گمان می‌کنند تنها واقعیت، همین صورت‌های مادی و قوانین طبیعی است. آنان یک صورت از صورت‌های بی‌نهایت هستی را می‌پرستند و فراموش می‌کنند که طبیعت تنها یک «جامه» است که حقیقت بی‌صورت بر تن کرده است؛ می‌توانست و می‌تواند صورت‌های دیگری هم به خود بگیرد. از همین رو مولانا هشدار می‌دهد: «زین قدح‌های صور کم باش مست / تا نگردی بت‌تراش و بت‌پرست» (مثنوی، ۶: ۳۷۳۵). مستی از صورت، انسان را به بت‌پرستی می‌کشاند، زیرا او تنها یک چهرهٔ هستی را می‌بیند و آن را یگانه و مطلق می‌پندارد. حال آنکه، همان‌گونه که خنده می‌تواند به صورت‌های گوناگون از جمله گشایش لبان ظاهر شود، حقیقت نیز هزاران جامه و صورت دارد که یکی از آن‌ها همین جهان محسوس ماست.

نکات کلیدی

  • اندیشه‌ها و جهان‌بینی‌های ما ریشهٔ اعمال و مظاهر زندگی ما هستند؛ اندیشه بر بام است و عمل سایهٔ آن بر زمین.
  • مفهوم «بی‌صورتی» به معنای باطن و جوهر پنهان هر چیز است که در نسبت با صورت ظاهری و محسوس، نامشهود می‌نماید.
  • حرکت هستی یک چرخهٔ دائم از بی‌صورتی به صورت و بازگشت به بی‌صورتی است؛ صورت‌ها از بی‌صورت سرچشمه می‌گیرند و به آن بازمی‌گردند.
  • غرق‌شدن در صورت‌های عالم و انکار حقیقت بی‌صورت، به نوعی «بت‌پرستی» مدرن منجر می‌شود؛ پرستش یک صورت از بی‌نهایت صورتهای ممکن هستی.
  • مولانا با این بینش، در برابر مکاتب تقلیل‌گرایانه (مانند ماتریالیسم) می‌ایستد که هستی را تنها به بعد مادی و محسوس آن محدود می‌کنند.

Sources: d6-s83 · 27:45 d6-s83 · 33:26 d6-s83 · 40:34

به زبانِ تو — आपकी भाषा · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.