दीवान-ए-शम्स› ग़ज़ल 1438› शेर 10 ← पिछला
दीवान-ए-शम्स · غزل شمارهٔ ۱۴۳۸
- رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم
G1438:10
आपकी भाषा
आपकी भाषा में अभी तक कोई अर्थ नहीं — यह पूरी ग़ज़ल के लिए एक साथ बनता है:
ai-draft · gemini-2.5-pro
इस शेर की व्याख्या
अभी तक नहीं लिखी गई — इस ग़ज़ल के भीतर इस शेर का गहरा पाठ:
पूरी ग़ज़ल ↗
- 1 ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم·که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
- 2 میان خونم و ترسم که گر آید خیال او·به خون دل خیالش را ز بیخویشی بیالایم
- 3 خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند·به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
- 4 منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی·ز من گر یک نشان خواهد نشانیهاش بنمایم
- 5 همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره·شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
- 6 ز شبهای من گریان بپرس از لشکر پریان·که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
- 7 اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید·من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
- 8 رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش·در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
- 9 که آن خورشید بر گردون ز عشق او همیسوزد·و هر دم شکر می گوید که سوزش را همیشایم
- 10 رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم·که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم
ganjoor: sh1438 · public domain