दीवान-ए-शम्स ग़ज़ल 1687 शेर 6 ← पिछला · अगला →

दीवान-ए-शम्स · غزل شمارهٔ ۱۶۸۷

  1. بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم من ملک را چه باشم تا تحفه‌ای فرستم

G1687:6

आपकी भाषा

आपकी भाषा में अभी तक कोई अर्थ नहीं — यह पूरी ग़ज़ल के लिए एक साथ बनता है:

इस शेर की व्याख्या

अभी तक नहीं लिखी गई — इस ग़ज़ल के भीतर इस शेर का गहरा पाठ:

पूरी ग़ज़ल ↗

  1. 1 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم·اندر جواب ایشان خوبی تو بس استم
  2. 2 در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش·بنمایمش جمالت از دور من برستم
  3. 3 گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور·زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم
  4. 4 دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری·تا پیش شهریاری من ساغری شکستم
  5. 5 من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم·من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم
  6. 6 بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم·من ملک را چه باشم تا تحفه‌ای فرستم
  7. 7 دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده·شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم
  8. 8 ای بی‌خبر ز شاهی گویی که بر چه راهی·من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم
  9. 9 شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم·او قبله نمازم او نور آب دستم

ganjoor: sh1687 · public domain