दीवान-ए-शम्स ग़ज़ल 2235 शेर 8 ← पिछला · अगला →

दीवान-ए-शम्स · غزل شمارهٔ ۲۲۳۵

  1. هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو

G2235:8

आपकी भाषा

आपकी भाषा में अभी तक कोई अर्थ नहीं — यह पूरी ग़ज़ल के लिए एक साथ बनता है:

इस शेर की व्याख्या

अभी तक नहीं लिखी गई — इस ग़ज़ल के भीतर इस शेर का गहरा पाठ:

पूरी ग़ज़ल ↗

  1. 1 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو·و آورد قصه‌های شکر از لبان تو
  2. 2 گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان·جان و جهان چه بی‌خبرند از جهان تو
  3. 3 آخر چه بوده‌ای و چه بوده‌ست اصل تو·آخر چه گوهری و چه بوده‌ست کان تو
  4. 4 دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید·اول غلام عشقم و آن گاه آن تو
  5. 5 بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست·هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو
  6. 6 بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست·گفتم مها دو ابر تر درفشان تو
  7. 7 از خون به زعفران دلم دید لاله زار·گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو
  8. 8 هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت·گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو
  9. 9 ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست·در حلقه وفا بر دردی کشان تو

ganjoor: sh2235 · public domain