पढ़िए दफ़्तर 1 अनुभाग 108 ← पिछला · अगला →

بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق

उमर रज़िअल्लाह अन्हु का उसकी दृष्टि को रुलाई के स्थान से, जो अस्तित्व है, विस्मृति के स्थान की ओर मोड़ना

  1. M1:2206 پس عمر گفتش که این زاری توهست هم آثار هشیاری تو
  2. M1:2207 راه فانی گشته راهی دیگرستزانک هشیاری گناهی دیگرست
  3. M1:2208 هست هشیاری ز یاد ما مضیماضی و مستقبلت پردهٔ خدا
  4. M1:2209 آتش اندر زن بهر دو تا به کیپر گره باشی ازین هر دو چو نی
  5. M1:2210 تا گره با نی بود همراز نیستهمنشین آن لب و آواز نیست
  6. M1:2211 چون بطوفی خود بطوفی مرتدیچون به خانه آمدی هم با خودی
  7. M1:2212 ای خبرهات از خبرده بی‌خبرتوبهٔ تو از گناه تو بتر
  8. M1:2213 ای تو از حال گذشته توبه‌جوکی کنی توبه ازین توبه بگو
  9. M1:2214 گاه بانگ زیر را قبله کنیگاه گریهٔ زار را قبله زنی
  10. M1:2215 چونک فاروق آینهٔ اسرار شدجان پیر از اندرون بیدار شد
  11. M1:2216 همچو جان بی‌گریه و بی‌خنده شدجانش رفت و جان دیگر زنده شد
  12. M1:2217 حیرتی آمد درونش آن زمانکه برون شد از زمین و آسمان
  13. M1:2218 جست و جویی از ورای جست و جومن نمی‌دانم تو می‌دانی بگو
  14. M1:2219 حال و قالی از ورای حال و قالغرقه گشته در جمال ذوالجلال
  15. M1:2220 غرقه‌ای نه که خلاصی باشدشیا به جز دریا کسی بشناسدش
  16. M1:2221 عقل جزو از کل گویا نیستیگر تقاضا بر تقاضا نیستی
  17. M1:2222 چون تقاضا بر تقاضا می‌رسدموج آن دریا بدینجا می‌رسد
  18. M1:2223 چونک قصهٔ حال پیر اینجا رسیدپیر و حالش روی در پرده کشید
  19. M1:2224 پیر دامن را ز گفت و گو فشاندنیم گفته در دهان ما بماند
  20. M1:2225 از پی این عیش و عشرت ساختنصد هزاران جان بشاید باختن
  21. M1:2226 در شکار بیشهٔ جان باز باشهمچو خورشید جهان جان‌باز باش
  22. M1:2227 جان‌فشان افتاد خورشید بلندهر دمی تی می‌شود پر می‌کنند
  23. M1:2228 جان فشان ای آفتاب معنویمر جهان کهنه را بنما نوی
  24. M1:2229 در وجود آدمی جان و روانمی‌رسد از غیب چون آب روان