पढ़िए दफ़्तर 6 अनुभाग 127 ← पिछला · अगला →

بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره

काजी का जुही की पत्नी के घर जाना और जुही का गुस्से में दरवाज़ा खटखटाना और काजी का एक संदूक में भाग जाना, आदि

  1. M6:4471 مکر زن پایان ندارد رفت شبقاضی زیرک سوی زن بهر دب
  2. M6:4472 زن دو شمع و نقل مجلس راست کردگفت ما مستیم بی این آب‌خورد
  3. M6:4473 اندر آن دم جوحی آمد در بزدجست قاضی مهربی تا در خزد
  4. M6:4474 غیر صندوقی ندید او خلوتیرفت در صندوق از خوف آن فتی
  5. M6:4475 اندر آمد جوحی و گفت ای حریفای وبالم در ربیع و در خریف
  6. M6:4476 من چه دارم که فدایت نیست آنکه ز من فریاد داری هر زمان
  7. M6:4477 بر لب خشکم گشادستی زبانگاه مفلس خوانیم گه قلتبان
  8. M6:4478 این دو علت گر بود ای جان مراآن یکی از تست و دیگر از خدا
  9. M6:4479 من چه دارم غیر آن صندوق کانهست مایهٔ تهمت و پایهٔ گمان
  10. M6:4480 خلق پندارند زر دارم درونداد واگیرند از من زین ظنون
  11. M6:4481 صورت صندوق بس زیباست لیکاز عروض و سیم و زر خالیست نیک
  12. M6:4482 چون تن زراق خوب و با وقاراندر آن سله نیابی غیر مار
  13. M6:4483 من برم صندوق را فردا به کوپس بسوزم در میان چارسو
  14. M6:4484 تا ببیند مؤمن و گبر و جهودکه درین صندوق جز لعنت نبود
  15. M6:4485 گفت زن هی در گذر ای مرد ازینخورد سوگند او که نکنم جز چنین
  16. M6:4486 از پگه حمال آورد او چو بادزود آن صندوق بر پشتش نهاد
  17. M6:4487 اندر آن صندوق قاضی از نکالبانگ می‌زد کای حمال و ای حمال
  18. M6:4488 کرد آن حمال راست و چپ نظرکز چه سو در می‌رسد بانگ و خبر
  19. M6:4489 هاتفست این داعی من ای عجبیا پری‌ام می‌کند پنهان طلب
  20. M6:4490 چون پیاپی گشت آن آواز و بیشگفت هاتف نیست باز آمد به خویش
  21. M6:4491 عاقبت دانست کان بانگ و فغانبد ز صندوق و کسی در وی نهان
  22. M6:4492 عاشقی کو در غم معشوق رفتگرچه بیرونست در صندوق رفت
  23. M6:4493 عمر در صندوق برد از اندهانجز که صندوقی نبیند از جهان
  24. M6:4494 آن سری که نیست فوق آسماناز هوس او را در آن صندوق دان
  25. M6:4495 چون ز صندوق بدن بیرون روداو ز گوری سوی گوری می‌شود
  26. M6:4496 این سخن پایان ندارد قاضیشگفت ای حمال و ای صندوق‌کش
  27. M6:4497 از من آگه کن درون محکمهنایبم را زودتر با این همه
  28. M6:4498 تا خرد این را به زر زین بی‌خردهم‌چنین بسته به خانهٔ ما برد
  29. M6:4499 ای خدا بگمار قومی روحمندتا ز صندوق بدنمان وا خرند
  30. M6:4500 خلق را از بند صندوق فسونکی خرد جز انبیا و مرسلون
  31. M6:4501 از هزاران یک کسی خوش‌منظرستکه بداند کو به صندوق اندرست
  32. M6:4502 او جهان را دیده باشد پیش از آنتا بدان ضد این ضدش گردد عیان
  33. M6:4503 زین سبب که علم ضالهٔ مؤمنستعارف ضالهٔ خودست و موقنست
  34. M6:4504 آنک هرگز روز نیکو خود ندیداو درین ادبار کی خواهد طپید
  35. M6:4505 یا به طفلی در اسیری اوفتادیا خود از اول ز مادر بنده زاد
  36. M6:4506 ذوق آزادی ندیده جان اوهست صندوق صور میدان او
  37. M6:4507 دایما محبوس عقلش در صوراز قفس اندر قفس دارد گذر
  38. M6:4508 منفذش نه از قفس سوی علادر قفس‌ها می‌رود از جا به جا
  39. M6:4509 در نبی ان استطعتم فانفذوااین سخن با جن و انس آمد ز هو
  40. M6:4510 گفت منفذ نیست از گردونتانجز به سلطان و به وحی آسمان
  41. M6:4511 گر ز صندوقی به صندوقی روداو سمایی نیست صندوقی بود
  42. M6:4512 فرجه صندوق نو نو منکرستدر نیابد کو به صندوق اندرست
  43. M6:4513 گر نشد غره بدین صندوق‌هاهم‌چو قاضی جوید اطلاق و رها
  44. M6:4514 آنک داند این نشانش آن شناسکو نباشد بی‌فغان و بی‌هراس
  45. M6:4515 هم‌چو قاضی باشد او در ارتعادکی برآید یک دمی از جانش شاد