디완에 샴스 가잘 1847 ← 이전 · 다음 →

디완에 샴스 · G1847 · 43 시구

غزل شمارهٔ ۱۸۴۷

베이트를 열어 번역, 해설, 어려운 단어가 담긴 자체 페이지를 확인하세요.

  1. G1847:1 خرامان می‌روی در دل، چراغ‌افروز جان و تنزهی چشم‌وچراغ دل، زهی چشمم به تو روشن
  2. G1847:2 زهی دریای پر گوهر، زهی افلاک پر اخترزهی صحرای پر عبهر، زهی بستان پر سوسن
  3. G1847:3 ز تو اجسام را چَستی، ز تو ارواح را مستیایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن
  4. G1847:4 چه می‌گویم من ای دلبر، نظیر تو دو سه ابترچه تشبیهت کنم دیگر؟! چه دارم من؟! چه دانم من؟!
  5. G1847:5 بگو ای چشم حیران را: «چو دیدی لطف جانان راچه خواهی دید خلقان را؟!  چه گردی گرد آهرمن؟!
  6. G1847:6 شکار شیر بگذاری شکار خوک برداریزهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن»
  7. G1847:7 مرا باری عنایاتش، خطابات و مراعاتششعاعات و ملاقاتش، یکی طوقی است در گردن
  8. G1847:8 حلاوت‌های آن مُفضل قرار و صبر برد از دلکه دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن؟!
  9. G1847:9 به‌غیر آن جلال و عزّ که او دیگر نشد هرگزهمه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن
  10. G1847:10 منم از عشق افروزان، مثال آتش از هیزمز غیر عشق بیگانه، مثال آب با روغن
  11. G1847:11 بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دلبه هر ساعت همی‌سازی ز کًّر و فًّر خود گلشن
  12. G1847:12 غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقانغلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن
  13. G1847:13 وآنگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردیکه تا چون دانه‌شان از کَه گزینی اندر این خرمن
  14. G1847:14 همه صاحب‌دلان گندم که بامغزند و با لذتهمه جسمانیان چون کَه که بی‌مغزند در مطحن
  15. G1847:15 درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خنداندرخت خشک بی‌معنی چه باشد؟ هیزم گلخن
  16. G1847:16 خیالت می‌رود در دل چو عیسی بهر جان‌بخشیچنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن
  17. G1847:17 خیالت را نشانی‌ها زر و گوهرفشانی‌هاکز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن
  18. G1847:18 دو غَمّاز دگر دارم یکی عشق و دگر مستیحریفان را نمی‌گویم یکی از دیگری احسن
  19. G1847:19 ز تو ای دیده و دینم، هزاران لطف می‌بینمولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن
  20. G1847:20 ز چشم روز می‌ترسم که چشمش سحرها داردز زلف شام می‌ترسم که شب فتنه است و آبستن
  21. G1847:21 مرا گوید: «چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت؟!که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون»
  22. G1847:22 همه خوف از وجود آید، بر او کم لرز و کم می‌زنهمه ترس از شکست آید، شکسته شو ببین مأمن
  23. G1847:23 ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدمز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن
  24. G1847:24 سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدانکشاند شحنهٔ دادش ز هر گوشه به پَرویزن
  25. G1847:25 چو هیزم بی‌خبر بودی ز عشق آتش به تو درزدبجه چون برق از این آتش، برآ چون دود از این روزن
  26. G1847:26 چه خنجر می‌کشی این جا؟! تو گردن پیش خنجر نِهکه تا زفتی نگنجی تو درون چشمهٔ سوزن
  27. G1847:27 در جنّت چو تنگ آمد مثال چشمهٔ سوزناگر خواهی چو پشمی شو لِتَغْزل ذاکَ تغزیلاً
  28. G1847:28 بود کان غَزْل در سوزن نگنجد کاین دمت غَزْل استکه می‌ریسی ز پنبهْٔ تن که بافی حلّه ادکن
  29. G1847:29 لباس حلّهٔ اَدکَن ز غَزْلِ پنبگی نایدمگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن
  30. G1847:30 چو ابریشم شوی آید وریشم‌تابِ وحی اوتو را گوید: «بریس اکنون» بدم پیغام مُستَحَسن
  31. G1847:31 چه باشد وحی در تازی؟ به‌گوش‌اندر سخن گفتندُهل می‌نشنود گوشَت به جهد و جِدّ نوبت‌زن
  32. G1847:32 گران گوشی و آنگه تو به گوش‌اندر کنی پنبهچنانک گفت: «واستغشوا» بپیچی سر به پیراهن
  33. G1847:33 گران‌گوشی، گران‌جسمی، گران‌جانی نذیر آمدکه می‌گوید تو را هر یک: «الا یا علج لا تأمن»
  34. G1847:34 سبک‌گوشی، سبک‌جسمی، سبک‌جانی بشیر آمدکه می گوید تو را هر یک: «الا یا لیث لا تحزن»
  35. G1847:35 بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزندکه بگریزند این خوبان ز شکل بارِد بهمن
  36. G1847:36 بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش روکه بی‌آن حسن و بی‌آن عشق باشد مرد مستهجن
  37. G1847:37 اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر، روخمش کن سوی این منطق، به نظم و نثر لاتَرکَن
  38. G1847:38 که برکَنده شوی از فکر، چون در گفت می‌آییمکَن از فکر دل، خود را، از این گفت‌ِزبان بر کن
  39. G1847:39 قضا خنبک زند گوید که: «مردان عهدها کردندشکستم عهدهاشان را» هلا می‌کوش ما امکن
  40. G1847:40 ستیزه می‌کنی با خود کز این پس من چنین باشمز استیزه چه بربندی؟ قضا را بنگر ای کودن
  41. G1847:41 نکاحی می‌کند با دل به هر دم صورت غیبینزاید، گرچه جمع آیند صد عنّین و استرون
  42. G1847:42 صور را دل شده جاذب، چو عنّین شهوتِ کاذبز خوبان نیست عنین را به جز بخشیدن وجکن
  43. G1847:43 بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون‌ریزیقضا را گو: «که از بالا جهان را در بلا مفکن»

ganjoor: sh1847 · public domain