لوستل دفتر ۳ برخه ۵۴ → مخکنۍ · راتلونکې ←

بخش ۵۴ - حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا می‌کرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج

د هغه کس کیسه چې د داود علیه السلام په وخت کې یې شپه او ورځ دعا کوله چې ماته بې له زحمته حلال رزق راکړه

  1. M3:1450 آن یکی در عهد داوود نبینزد هر دانا و پیش هر غبی
  2. M3:1451 این دعا می‌کرد دایم کای خداثروتی بی رنج روزی کن مرا
  3. M3:1452 چون مرا تو آفریدی کاهلیزخم‌خواری سست‌جنبی منبلی
  4. M3:1453 بر خران پشت‌ریش بی‌مرادبار اسپان و استران نتوان نهاد
  5. M3:1454 کاهلم چون آفریدی ای ملیروزیم ده هم ز راه کاهلی
  6. M3:1455 کاهلم من سایه خسپم در وجودخفتم اندر سایهٔ این فضل و جود
  7. M3:1456 کاهلان و سایه‌خسپان را مگرروزیی بنوشته‌ای نوعی دگر
  8. M3:1457 هر که را پایست جوید روزییهر که را پا نیست کن دلسوزیی
  9. M3:1458 رزق را می‌ران به سوی آن حزینابر را باران به سوی هر زمین
  10. M3:1459 چون زمین را پا نباشد جود توابر را راند به سوی او دوتو
  11. M3:1460 طفل را چون پا نباشد مادرشآید و ریزد وظیفه بر سرش
  12. M3:1461 روزیی خواهم به‌ناگه بی تعبکه ندارم من ز کوشش جز طلب
  13. M3:1462 مدت بسیار می‌کرد این دعاروز تا شب، شب همه شب تا ضحی
  14. M3:1463 خلق می‌خندید بر گفتار اوبر طمع‌خامی و بر بیگار او
  15. M3:1464 که چه می‌گوید عجب این سست‌ریشیا کسی دادست بنگ بیهشیش
  16. M3:1465 راهِ روزی کسب و رنجست و تعبهر کسی را پیشه‌ای داد و طلب
  17. M3:1466 اطلبوا الارزاق فی اسبابهاادخلو الاوطان من ابوابها
  18. M3:1467 شاه و سلطان و رسول حق کنونهست داود نبی ذو فنون
  19. M3:1468 با چنان عزی و نازی کاندروستکه گزیدستش عنایتهای دوست
  20. M3:1469 معجزاتش بی شمار و بی عددموج بخشایش مدد اندر مدد
  21. M3:1470 هیچ کس را خود ز آدم تا کنونکی بدست آواز صد چون ارغنون
  22. M3:1471 که بهر وعظی بمیراند دویستآدمی را صوت خوبش کرد نیست
  23. M3:1472 شیر و آهو جمع گردد آن زمانسوی تذکیرش مغفل این از آن
  24. M3:1473 کوه و مرغان هم‌رسایل با دمشهردو اندر وقت دعوت محرمش
  25. M3:1474 این و صد چندین مرورا معجزاتنور رویش بی‌جهات و در جهات
  26. M3:1475 با همه تمکین خدا روزی اوکرده باشد بسته اندر جست و جو
  27. M3:1476 بی زره‌بافی و رنجی روزیشمی‌نیاید با همه پیروزیش
  28. M3:1477 این چنین مخذول واپس مانده‌ایخانه کندهٔ دون و گردون‌رانده‌ای
  29. M3:1478 این چنین مدبر همی خواهد که زودبی تجارت پر کند دامن ز سود
  30. M3:1479 این چنین گیجی بیامد در میانکه بر آیم بر فلک بی نردبان
  31. M3:1480 این همی‌گفتش بتسخر رو بگیرکه رسیدت روزی و آمد بشیر
  32. M3:1481 و آن همی خندید ما را هم بدهزانچ یابی هدیه‌ای سالار ده
  33. M3:1482 او ازین تشنیع مردم وین فسوسکم نمی‌کرد از دعا و چاپلوس
  34. M3:1483 تا که شد در شهر معروف و شهیرکو ز انبان تهی جوید پنیر
  35. M3:1484 شد مثل در خام‌طبعی آن گدااو ازین خواهش نمی‌آمد جدا