دفتر ۲ · 69 beyts
بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M2:378 بود شیخی دایما او وامدار از جوانمردی که بود آن نامدار
- M2:379 ده هزاران وام کردی از مهان خرج کردی بر فقیران جهان
- M2:380 هم به وام او خانقاهی ساخته جان و مال و خانقه در باخته
- M2:381 وام او را حق ز هر جا میگزارد کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد
- M2:382 گفت پیغامبر که در بازارها دو فرشته میکنند ایدر دعا
- M2:383 کای خدا تو منفقان را ده خلف ای خدا تو ممسکان را ده تلف
- M2:384 خاصه آن منفق که جان انفاق کرد حلق خود قربانی خلاق کرد
- M2:385 حلق پیش آورد اسمعیلوار کارد بر حلقش نیارد کرد کار
- M2:386 پس شهیدان زنده زین رویند و خوش تو بدان قالب بمنگر گبروش
- M2:387 چون خلف دادستشان جان بقا جان ایمن از غم و رنج و شقا
- M2:388 شیخ وامی سالها این کار کرد میستد میداد همچون پایمرد
- M2:389 تخمها میکاشت تا روز اجل تا بود روز اجل میر اجل
- M2:390 چونک عمر شیخ در آخر رسید در وجود خود نشان مرگ دید
- M2:391 وامداران گرد او بنشسته جمع شیخ بر خود خوش گدازان همچو شمع
- M2:392 وامداران گشته نومید و ترش درد دلها یار شد با درد شش
- M2:393 شیخ گفت این بدگمانان را نگر نیست حق را چارصد دینار زر!؟
- M2:394 کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد لاف حلوا بر امید دانگ زد
- M2:395 شیخ اشارت کرد خادم را به سَر که برو آن جمله حلوا را بخر
- M2:396 تا غریمان چونک آن حلوا خورند یک زمانی تلخ در من ننگرند
- M2:397 در زمان خادم برون آمد به دَر تا خرد او جمله حلوا را به زَر
- M2:398 گفت او را کوترو حلوا به چَند گفت کودک نیم دینار و ادند
- M2:399 گفت نه از صوفیان افزون مجو نیم دینارت دهم دیگر مگو
- M2:400 او طبق بنهاد اندر پیش شیخ تو ببین اسرار سِرّ اندیش شیخ
- M2:401 کرد اشارت با غریمان کین نوال نک تبرک خوش خورید این را حلال
- M2:402 چون طبق خالی شد آن کودک ستَد گفت دینارم بده ای با خرَد
- M2:403 شیخ گفتا از کجا آرم درم وامدارم میروم سوی عدم
- M2:404 کودک از غم زد طبق را بر زمین ناله و گریه بر آورد و حنین
- M2:405 میگریست از غبن کودک های های کای مرا بشکسته بودی هر دو پای
- M2:406 کاشکی من گرد گلخن گشتمی بر در این خانقه نگذشتمی
- M2:407 صوفیان طبلخوار لقمهجو سگدلان و همچو گربه رویشو
- M2:408 از غریو کودک آنجا خیر و شر گرد آمد گشت بر کودک حشر
- M2:409 پیش شیخ آمد که ای شیخ درشت تو یقین دان که مرا استاد کشت
- M2:410 گر روم من پیش او دست تهی او مرا بُکْشَد، اجازت میدهی؟
- M2:411 وان غریمان هم به انکار و جحود رو به شیخ آورده کین باری چه بود؟
- M2:412 مال ما خوردی مظالم میبری از چه بود این ظلم ِ دیگر بر سری؟
- M2:413 تا نماز دیگر آن کودک گریست شیخ دیده بست و در وی ننگریست
- M2:414 شیخ فارغ از جفا و از خلاف در کشیده روی چون مه در لحاف
- M2:415 با ازل خوش با اجل خوش شادکام فارغ از تشنیع و گفتِ خاص و عام
- M2:416 آنک جان در روی او خندد چو قند از ترشروییِ خَلقش چه گزند؟
- M2:417 آنک جان بوسه دهد بر چشم او کی خورد غم از فلک وز خشم او؟
- M2:418 در شب مهتاب مه را بر سماک از سگان و وعوعِ ایشان چه باک؟
- M2:419 سگ وظیفهٔ خود بجا میآورد مه وظیفهٔ خود به رخ میگسترد
- M2:420 کارک خود میگزارد هر کسی آب نگذارد صفا بهرِ خسی
- M2:421 خس، خسانه میرود بر روی آب آب صافی میرود بی اضطراب
- M2:422 مصطفی مه میشکافد نیمشب ژاژ میخاید ز کینه بولهب
- M2:423 آن مسیحا مرده زنده میکند وان جهود از خشم سبلت میکند
- M2:424 بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه؟ خاصه ماهی کو بود خاص اله؟
- M2:425 مَی خورد شه بر لب جو تا سحر در سماع از بانگ چغزان بی خبر
- M2:426 هم شدی توزیع کودک دانگ چند همت شیخ آن سخا را کرد بند
- M2:427 تا کسی ندهد به کودک هیچ چیز قوت پیران ازین بیش است نیز
- M2:428 شد نماز دیگر آمد خادمی یک طبق بر کف ز پیش حاتمی
- M2:429 صاحب مالی و حالی پیشِ پیر هدیه بفرستاد کز وی بُد خبیر
- M2:430 چارصد دینار بر گوشهٔ طبق نیم دینار دگر اندر ورق
- M2:431 خادم آمد شیخ را اکرام کرد وان طبق بنهاد پیش شیخ فرد
- M2:432 چون طبق را از غطا وا کرد رو خلق دیدند آن کرامت را ازو
- M2:433 آه و افغان از همه برخاست زود کای سر شیخان و شاهان این چه بود
- M2:434 این چه سرست این چه سلطانیست باز ای خداوند خداوندانِ راز
- M2:435 ما ندانستیم ما را عفو کن بس پراکنده که رفت از ما سخن
- M2:436 ما که کورانه عصاها میزنیم لاجرم قندیلها را بشکنیم
- M2:437 ما چو کران ناشنیده یک خطاب هرزه گویان از قیاس خود جواب
- M2:438 ما ز موسی پند نگرفتیم کاو گشت از انکار خضری زردرو
- M2:439 با چنان چشمی که بالا میشتافت نور چشمش آسمان را میشکافت
- M2:440 کرده با چشمت تعصب موسیا از حماقت چشم موش آسیا
- M2:441 شیخ فرمود آن همه گفتار و قال من بحل کردم شما را آن حلال
- M2:442 سِر این آن بود کز حق خواستم لاجرم بنمود راه راستم
- M2:443 گفت آن دینار اگر چه اندکست لیک موقوف غریو کودکست
- M2:444 تا نگرید کودک حلوا فروش بحر رحمت در نمیآید به جوش
- M2:445 ای برادر طفل، طفلِ چشم تست کام خود موقوف زاری دان درست
- M2:446 گر همیخواهی که آن خلعت رسد پس بگریان طفل دیده بر جسد
❋