دفتر ۲ · 142 beyts
بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M2:906 گفت نه والله بالله العظیم مالک الملک و به رحمان و رحیم
- M2:907 آن خدایی که فرستاد انبیا نه بحاجت بل بفضل و کبریا
- M2:908 آن خداوندی که از خاک ذلیل آفرید او شهسواران جلیل
- M2:909 پاکشان کرد از مزاج خاکیان بگذرانید از تک افلاکیان
- M2:910 بر گرفت از نار و نور صاف ساخت وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
- M2:911 آن سنابرقی که بر ارواح تافت تا که آدم معرفت زان نور یافت
- M2:912 آن کز آدم رست و دست شیث چید پس خلیفهش کرد آدم کان بدید
- M2:913 نوح از آن گوهر که برخوردار بود در هوای بحر جان دربار بود
- M2:914 جان ابراهیم از آن انوار زفت بی حذر در شعلههای نار رفت
- M2:915 چونک اسمعیل در جویش فتاد پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد
- M2:916 جان داوود از شعاعش گرم شد آهن اندر دستبافش نرم شد
- M2:917 چون سلیمان بد وصالش را رضیع دیو گشتش بنده فرمان و مطیع
- M2:918 در قضا یعقوب چون بنهاد سر چشم روشن کرد از بوی پسر
- M2:919 یوسف مهرو چو دید آن آفتاب شد چنان بیدار در تعبیر خواب
- M2:920 چون عصا از دست موسی آب خورد ملکت فرعون را یک لقمه کرد
- M2:921 نردبانش عیسی مریم چو یافت بر فراز گنبد چارم شتافت
- M2:922 چون محمد یافت آن ملک و نعیم قرص مه را کرد او در دم دو نیم
- M2:923 چون ابوبکر آیت توفیق شد با چنان شه صاحب و صدیق شد
- M2:924 چون عمر شیدای آن معشوق شد حق و باطل را چو دل فاروق شد
- M2:925 چونک عثمان آن عیان را عین گشت نور فایض بود و ذی النورین گشت
- M2:926 چون ز رویش مرتضی شد درفشان گشت او شیر خدا در مرج جان
- M2:927 چون جنید از جند او دید آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد
- M2:928 بایزید اندر مزیدش راه دید نام قطب العارفین از حق شنید
- M2:929 چونک کرخی کرخ او را شد حرس شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس
- M2:930 پور ادهم مرکب آن سو راند شاد گشت او سلطان سلطانان داد
- M2:931 وان شقیق از شق آن راه شگرف گشت او خورشید رای و تیز طرف
- M2:932 صد هزاران پادشاهان نهان سر فرازانند زان سوی جهان
- M2:933 نامشان از رشک حق پنهان بماند هر گدایی نامشان را بر نخواند
- M2:934 حق آن نور و حق نورانیان کاندر آن بحرند همچون ماهیان
- M2:935 بحر جان و جان بحر ار گویمش نیست لایق نام نو میجویمش
- M2:936 حق آن آنی که این و آن ازوست مغزها نسبت بدو باشند پوست
- M2:937 که صفات خواجهتاش و یار من هست صد چندان که این گفتار من
- M2:938 آنچ میدانم ز وصف آن ندیم باورت ناید چه گویم ای کریم
- M2:939 شاه گفت اکنون از آنِ خود بگو چند گویی آنِ این و آنِ او
- M2:940 تو چه داری و چه حاصل کردهای از تک دریا چه دُر آوردهای
- M2:941 روز مرگ این حس تو باطل شود نور جان داری که یار دل شود
- M2:942 در لحد کین چشم را خاک آگند هست آنچ گور را روشن کند
- M2:943 آن زمان که دست و پایت بر درد پر و بالت هست تا جان بر پرد
- M2:944 آن زمان کین جان حیوانی نماند جان باقی بایدت بر جا نشاند
- M2:945 شرط من جا بالحسن نه کردنست این حسن را سوی حضرت بردنست
- M2:946 جوهری داری ز انسان یا خری این عرضها که فنا شد چون بری
- M2:947 این عرضهای نماز و روزه را چونک لایبقی زمانین انتفی
- M2:948 نقل نتوان کرد مر اعراض را لیک از جوهر برند امراض را
- M2:949 تا مبدل گشت جوهر زین عرض چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
- M2:950 گشت پرهیز عرض جوهر بجهد شد دهان تلخ از پرهیز شهد
- M2:951 از زراعت خاکها شد سنبله داروی مو کرد مو را سلسله
- M2:952 آن نکاح زن عرض بد شد فنا جوهر فرزند حاصل شد ز ما
- M2:953 جفت کردن اسپ و اشتر را عرض جوهر کره بزاییدن غرض
- M2:954 هست آن بستان نشاندن هم عرض کشت جوهر گشت بستان نک غرض
- M2:955 هم عرض دان کیمیا بردن به کار جوهری زان کیمیا گر شد بیار
- M2:956 صیقلی کردن عرض باشد شها زین عرض جوهر همیزاید صفا
- M2:957 پس مگو که من عملها کردهام دخل آن اعراض را بنما مرم
- M2:958 این صفت کردن عرض باشد خمش سایهٔ بز را پی قربان مکش
- M2:959 گفت شاها بی قنوط عقل نیست گر تو فرمایی عرض را نقل نیست
- M2:960 پادشاها جز که یاس بنده نیست گر عرض کان رفت باز آینده نیست
- M2:961 گر نبودی مر عرض را نقل و حشر فعل بودی باطل و اقوال فشر
- M2:962 این عرضها نقل شد لونی دگر حشر هر فانی بود کونی دگر
- M2:963 نقل هر چیزی بود هم لایقش لایق گله بود هم سایقش
- M2:964 وقت محشر هر عرض را صورتیست صورت هر یک عرض را نوبتیست
- M2:965 بنگر اندر خود نه تو بودی عرض جنبش جفتی و جفتی با غرض
- M2:966 بنگر اندر خانه و کاشانهها در مهندس بود چون افسانهها
- M2:967 آن فلان خانه که ما دیدیم خوش بود موزون صفه و سقف و درش
- M2:968 از مهندس آن عرض و اندیشهها آلت آورد و ستون از بیشهها
- M2:969 چیست اصل و مایهٔ هر پیشهای جز خیال و جز عرض و اندیشهای
- M2:970 جمله اجزای جهان را بی غرض در نگر حاصل نشد جز از عرض
- M2:971 اول فکر آخر آمد در عمل بُنیَت عالم چنان دان در ازل
- M2:972 میوهها در فکر دل اول بود در عمل ظاهر به آخر میشود
- M2:973 چون عمل کردی شجر بنشاندی اندر آخر حرف اول خواندی
- M2:974 گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست آن همه از بهر میوه مرسلست
- M2:975 پس سِری که مغز آن افلاک بود اندر آخر خواجهٔ لولاک بود
- M2:976 نقل اعراضست این بحث و مقال نقل اعراضست این شیر و شگال
- M2:977 جمله عالم خود عرض بودند تا اندرین معنی بیامد هل اتی
- M2:978 این عرضها از چه زاید از صور وین صور هم از چه زاید از فکر
- M2:979 این جهان یک فکرتست از عقل کل عقل چون شاهست و صورتها رسل
- M2:980 عالم اول جهان امتحان عالم ثانی جزای این و آن
- M2:981 چاکرت شاها جنایت میکند آن عرض زنجیر و زندان میشود
- M2:982 بندهات چون خدمت شایسته کرد آن عرض نی خلعتی شد در نبرد
- M2:983 این عرض با جوهر آن بیضست و طیر این از آن و آن ازین زاید به سیر
- M2:984 گفت شاهنشه چنین گیر المراد این عرضهای تو یک جوهر نزاد
- M2:985 گفت مخفی داشتست آن را خرد تا بود غیب این جهان نیک و بد
- M2:986 زانک گر پیدا شدی اشکال فکر کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر
- M2:987 پس عیان بودی نه غیب ای شاه این نقش دین و کفر بودی بر جبین
- M2:988 کی درین عالم بت و بتگر بدی چون کسی را زهره تسخر بدی
- M2:989 پس قیامت بودی این دنیای ما در قیامت کی کند جرم و خطا
- M2:990 گفت شه پوشید حق پاداش بد لیک از عامه نه از خاصان خود
- M2:991 گر به دامی افکنم من یک امیر از امیران خفیه دارم نه از وزیر
- M2:992 حق به من بنمود پس پاداش کار وز صورهای عملها صد هزار
- M2:993 تو نشانی ده که من دانم تمام ماه را بر من نمیپوشد غمام
- M2:994 گفت پس از گفت من مقصود چیست چون تو میدانی که آنچ بود چیست
- M2:995 گفت شه حکمت در اظهار جهان آنک دانسته برون آید عیان
- M2:996 آنچ میدانست تا پیدا نکرد بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
- M2:997 یک زمان بی کار نتوانی نشست تا بدی یا نیکیی از تو نجست
- M2:998 این تقاضاهای کار از بهر آن شد موکل تا شود سرت عیان
- M2:999 پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود چون سر رشتهٔ ضمیرش میکشد
- M2:1000 تاسهٔ تو شد نشان آن کشش بر تو بی کاری بود چون جانکنش
- M2:1001 این جهان و آن جهان زاید ابد هر سبب مادر اثر از وی ولد
- M2:1002 چون اثر زایید آن هم شد سبب تا بزاید او اثرهای عجب
- M2:1003 این سببها نسل بر نسلست لیک دیدهای باید منور نیک نیک
- M2:1004 شاه با او در سخن اینجا رسید یا بدید از وی نشانی یا ندید
- M2:1005 گر بدید آن شاه جویا دور نیست لیک ما را ذکر آن دستور نیست
- M2:1006 چون ز گرمابه بیامد آن غلام سوی خویشش خواند آن شاه و همام
- M2:1007 گفت صحا لک نعیم دائم بس لطیفی و ظریف و خوبرو
- M2:1008 ای دریغا گر نبودی در تو آن که همیگوید برای تو فلان
- M2:1009 شاد گشتی هر که رویت دیدیی دیدنت ملک جهان ارزیدیی
- M2:1010 گفت رمزی زان بگو ای پادشاه کز برای من بگفت آن دینتباه
- M2:1011 گفت اول وصف دوروییت کرد کاشکارا تو دوایی خفیه درد
- M2:1012 خبث یارش را چو از شه گوش کرد در زمان دریای خشمش جوش کرد
- M2:1013 کف برآورد آن غلام و سرخ گشت تا که موج هجو او از حد گذشت
- M2:1014 کو ز اول دم که با من یار بود همچو سگ در قحط بس گهخوار بود
- M2:1015 چون دمادم کرد هجوش چون جرس دست بر لب زد شهنشاهش که بس
- M2:1016 گفت دانستم ترا از وی بدان از تو جان گندهست و از یارت دهان
- M2:1017 پس نشین ای گندهجان از دور تو تا امیر او باشد و مامور تو
- M2:1018 در حدیث آمد که تسبیح از ریا همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا
- M2:1019 پس بدان که صورت خوب و نکو با خصال بد نیرزد یک تسو
- M2:1020 ور بود صورت حقیر و ناپذیر چون بود خلقش نکو در پاش میر
- M2:1021 صورت ظاهر فنا گردد بدان عالم معنی بماند جاودان
- M2:1022 چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو رو آب جو
- M2:1023 صورتش دیدی ز معنی غافلی از صدف دُری گزین گر عاقلی
- M2:1024 این صدفهای قوالب در جهان گرچه جمله زندهاند از بحر جان
- M2:1025 لیک اندر هر صدف نبود گهر چشم بگشا در دل هر یک نگر
- M2:1026 کان چه دارد وین چه دارد میگزین زانک کمیابست آن در ثمین
- M2:1027 گر به صورت میروی کوهی به شکل در بزرگی هست صد چندان که لعل
- M2:1028 هم به صورت دست و پا و پشم تو هست صد چندان که نقش چشم تو
- M2:1029 لیک پوشیده نباشد بر تو این کز همه اعضا دو چشم آمد گزین
- M2:1030 از یک اندیشه که آید در درون صد جهان گردد به یک دم سرنگون
- M2:1031 جسم سلطان گر به صورت یک بود صد هزاران لشکرش در پی دود
- M2:1032 باز شکل و صورت شاه صفی هست محکوم یکی فکر خفی
- M2:1033 خلق بیپایان ز یک اندیشه بین گشته چون سیلی روانه بر زمین
- M2:1034 هست آن اندیشه پیش خلق خرد لیک چون سیلی جهان را خورد و برد
- M2:1035 پس چو میبینی که از اندیشهای قایمست اندر جهان هر پیشهای
- M2:1036 خانهها و قصرها و شهرها کوهها و دشتها و نهرها
- M2:1037 هم زمین و بحر و هم مهر و فلک زنده از وی همچو کز دریا سمک
- M2:1038 پس چرا از ابلهی پیش تو کور تن سلیمانست و اندیشه چو مور
- M2:1039 مینماید پیش چشمت کُه بزرگ هست اندیشه چو موش و کوه گرگ
- M2:1040 عالم اندر چشم تو هول و عظیم ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم
- M2:1041 وز جهان فکرتی ای کم ز خر ایمن و غافل چو سنگ بیخبر
- M2:1042 زانک نقشی وز خرد بیبهرهای آدمی خو نیستی خرکرهای
- M2:1043 سایه را تو شخص میبینی ز جهل شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل
- M2:1044 باش تا روزی که آن فکر و خیال بر گشاید بیحجابی پر و بال
- M2:1045 کوهها بینی شده چون پشم نرم نیست گشته این زمین سرد و گرم
- M2:1046 نه سما بینی نه اختر نه وجود جز خدای واحد حی ودود
- M2:1047 یک فسانه راست آمد یا دروغ تا دهد مر راستیها را فروغ
❋