دفتر ۳ · 31 beyts
بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M3:567 همچو مجنون کاو سگی را مینواخت بوسهاش میداد و پیشش میگداخت
- M3:568 گرد او میگشت خاضع در طواف هم جلاب شکرش میداد صاف
- M3:569 بوالفضولی گفت ای مجنون خام این چه شیدست این که میآری مدام
- M3:570 پوز سگ دایم پلیدی میخورد مقعد خود را به لب میاسترد
- M3:571 عیبهای سگ بسی او بر شمرد عیبدان از غیبدان بویی نبرد
- M3:572 گفت مجنون تو همه نقشی و تن اندر آ و بنگرش از چشم من
- M3:573 کاین طلسم بستهٔ مولیست این پاسبان کوچهٔ لیلیست این
- M3:574 همنشین بین و دل و جان و شناخت کاو کجا بگزید و مسکنگاه ساخت
- M3:575 او سگ فرخرخ کهف منست بلک او همدرد و هملهف منست
- M3:576 آن سگی که باشد اندر کوی او من به شیران کی دهم یک موی او
- M3:577 ای که شیران مر سگانش را غلام گفت امکان نیست خامش والسلام
- M3:578 گر ز صورت بگذرید ای دوستان جنت است و گلستان در گلستان
- M3:579 صورت خود چون شکستی سوختی صورت کل را شکست آموختی
- M3:580 بعد از آن هر صورتی را بشکنی همچو حیدر باب خیبر بر کنی
- M3:581 سغبهٔ صورت شد آن خواجهٔ سلیم که به ده میشد به گفتاری سقیم
- M3:582 سوی دام آن تملق شادمان همچو مرغی سوی دانهٔ امتحان
- M3:583 از کرم دانست مرغ آن دانه را غایت حرص است نه جود آن عطا
- M3:584 مرغکان در طمع دانه شادمان سوی آن تزویر پران و دوان
- M3:585 گر ز شادی خواجه آگاهت کنم ترسم ای رهرو که بیگاهت کنم
- M3:586 مختصر کردم چو آمد ده پدید خود نبود آن ده ره دیگر گزید
- M3:587 قرب ماهی ده به ده میتاختند زانک راه ده نکو نشناختند
- M3:588 هر که در ره بی قلاوزی رود هر دو روزه راه صدساله شود
- M3:589 هر که تازد سوی کعبه بی دلیل همچو این سرگشتگان گردد ذلیل
- M3:590 هر که گیرد پیشهای بیاوستا ریشخندی شد به شهر و روستا
- M3:591 جز که نادر باشد اندر خافقین آدمی سر بر زند بی والدین
- M3:592 مال او یابد که کسبی میکند نادری باشد که بر گنجی زند
- M3:593 مصطفایی کو که جسمش جان بود تا که رحمن علمالقرآن بود
- M3:594 اهل تن را جمله علم بالقلم واسطه افراشت در بذل کرم
- M3:595 هر حریصی هست محروم ای پسر چون حریصان تگ مرو آهستهتر
- M3:596 اندر آن ره رنجها دیدند و تاب چون عذاب مرغ خاکی در عذاب
- M3:597 سیر گشته از ده و از روستا وز شکرریز چنان نا اوستا
❋