دفتر ۳ · 18 beyts
بخش ۱۸۳ - منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M3:3812 گفت او را ناصحی ای بیخبر عاقبت اندیش اگر داری هنر
- M3:3813 درنگر پس را به عقل و پیش را همچو پروانه مسوزان خویش را
- M3:3814 چون بخارا میروی دیوانهای لایق زنجیر و زندانخانهای
- M3:3815 او ز تو آهن همیخاید ز خشم او همیجوید ترا با بیست چشم
- M3:3816 میکند او تیز از بهر تو کارد او سگ قحطست و تو انبان آرد
- M3:3817 چون رهیدی و خدایت راه داد سوی زندان میروی چونت فتاد
- M3:3818 بر تو گر دهگون موکل آمدی عقل بایستی کز ایشان کم زدی
- M3:3819 چون موکل نیست بر تو هیچکس از چه بسته گشت بر تو پیش و پس
- M3:3820 عشق پنهان کرده بود او را اسیر آن موکل را نمیدید آن نذیر
- M3:3821 هر موکل را موکل مختفیست ورنه او در بند سگ طبعی ز چیست
- M3:3822 خشم شاه عشق بر جانش نشست بر عوانی و سیهروییش بست
- M3:3823 میزند او را که هین او رابزن زان عوانان نهان افغان من
- M3:3824 هرکه بینی در زیانی میرود گرچه تنها ، با عوانی میرود
- M3:3825 گر ازو واقف بدی افغان زدی پیش آن سلطان سلطانان شدی
- M3:3826 ریختی بر سر به پیش شاه خاک تا امان دیدی ز دیو سهمناک
- M3:3827 میر دیدی خویش را ای کم ز مور زان ندیدی آن موکل را تو کور
- M3:3828 غره گشتی زین دروغین پر و بال پر و بالی کو کشد سوی وبال
- M3:3829 پر سبک دارد ره بالا کند چون گلآلو شد گرانیها کند
❋