دفتر ۴ · 37 beyts
بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:2733 دوست از دشمن همی نشناخت او نرد را کورانه کژ میباخت او
- M4:2734 دشمن تو جز تو نبود ای لعین بیگناهان را مگو دشمن به کین
- M4:2735 پیش تو این حالت بد دولتست که دوادو اول و آخر لتست
- M4:2736 گر ازین دولت نتازی خز خزان این بهارت را همی آید خزان
- M4:2737 مشرق و مغرب چو تو بس دیدهاند که سر ایشان ز تن ببریدهاند
- M4:2738 مشرق و مغرب که نبود بر قرار چون کنند آخر کسی را پایدار
- M4:2739 تو بدان فخر آوری کز ترس و بند چاپلوست گشت مردم روز چند
- M4:2740 هر کرا مردم سجودی میکنند زهر اندر جان او میآکنند
- M4:2741 چونک بر گردد ازو آن ساجدش داند او کان زهر بود و موبدش
- M4:2742 ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنک از سرکشی شد چون که او
- M4:2743 این تکبر زهر قاتل دان که هست از می پر زهر شد آن گیج مست
- M4:2744 چون می پر زهر نوشد مدبری از طرب یکدم بجنباند سری
- M4:2745 بعد یکدم زهر بر جانش فتد زهر در جانش کند داد و ستد
- M4:2746 گر نداری زهریاش را اعتقاد کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد
- M4:2747 چونک شاهی دست یابد بر شهی بکشدش یا باز دارد در چهی
- M4:2748 ور بیابد خستهٔ افتاده را مرهمش سازد شه و بدهد عطا
- M4:2749 گر نه زهرست آن تکبر پس چرا کشت شه را بیگناه و بیخطا
- M4:2750 وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت زین دو جنبش زهر را شاید شناخت
- M4:2751 راهزن هرگز گدایی را نزد گرگ گرگ مرده را هرگز گزد
- M4:2752 خضر کشتی را برای آن شکست تا تواند کشتی از فجار رست
- M4:2753 چون شکسته میرهد اشکسته شو امن در فقرست اندر فقر رو
- M4:2754 آن کهی کو داشت از کان نقد چند گشت پاره پاره از زخم کلند
- M4:2755 تیغ بهر اوست کو را گردنیست سایه که افکندست بر وی زخم نیست
- M4:2756 مهتری نفطست و آتش ای غوی ای برادر چون بر آذر میروی
- M4:2757 هر چه او هموار باشد با زمین تیرها را کی هدف گردد ببین
- M4:2758 سر بر آرد از زمین آنگاه او چون هدفها زخم یابد بی رفو
- M4:2759 نردبان خلق این ما و منیست عاقبت زین نردبان افتادنیست
- M4:2760 هر که بالاتر رود ابلهترست که استخوان او بتر خواهد شکست
- M4:2761 این فروعست و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود
- M4:2762 چون نمردی و نگشتی زنده زو یاغیی باشی به شرکت ملکجو
- M4:2763 چون بدو زنده شدی آن خود ویست وحدت محضست آن شرکت کیست
- M4:2764 شرح این در آینهٔ اعمال جو که نیابی فهم آن از گفت و گو
- M4:2765 گر بگویم آنچ دارم در درون بس جگرها گردد اندر حال خون
- M4:2766 بس کنم خود زیرکان را این بس است بانگ دو کردم اگر در ده کس است
- M4:2767 حاصل آن هامان بدان گفتار بد این چنین راهی بر آن فرعون زد
- M4:2768 لقمهٔ دولت رسیده تا دهان او گلوی او بریده ناگهان
- M4:2769 خرمن فرعون را داد او به باد هیچ شه را این چنین صاحب مباد
❋