دفتر ۴  ·  32 beyts

بخش ۱۰۸ - منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M4:2775 آن امیران عرب گرد آمدند نزد پیغامبر منازع می‌شدند
  2. M4:2776 که تو میری هر یک از ما هم امیر بخش کن این ملک و بخش خود بگیر
  3. M4:2777 هر یکی در بخش خود انصاف‌جو تو ز بخش ما دو دست خود بشو
  4. M4:2778 گفت میری مر مرا حق داده است سروری و امر مطلق داده است
  5. M4:2779 کین قران احمدست و دور او هین بگیرید امر او را اتقوا
  6. M4:2780 قوم گفتندش که ما هم زان قضا حاکمیم و داد امیریمان خدا
  7. M4:2781 گفت لیکن مر مرا حق ملک داد مر شما را عاریه از بهر زاد
  8. M4:2782 میری من تا قیامت باقیست میری عاریتی خواهد شکست
  9. M4:2783 قوم گفتند ای امیر افزون مگو چیست حجت بر فزون‌جویی تو
  10. M4:2784 در زمان ابری برآمد ز امر مر سیل آمد گشت آن اطراف پر
  11. M4:2785 رو به شهر آورد سیل بس مهیب اهل شهر افغان‌کنان جمله رعیب
  12. M4:2786 گفت پیغامبر که وقت امتحان آمد اکنون تا گمارد گردد عیان
  13. M4:2787 هر امیری نیزهٔ خود در فکند تا شود در امتحان آن سیل‌بند
  14. M4:2788 پس قضیب انداخت در وی مصطفی آن قضیب معجز فرمان روا
  15. M4:2789 نیزه‌ها را هم‌چو خاشاکی ربود آب تیز سیل پرجوش عنود
  16. M4:2790 نیزه‌ها گم گشت جمله و آن قضیب بر سر آب ایستاده چون رقیب
  17. M4:2791 ز اهتمام آن قضیب آن سیل زفت روبگردانید و آن سیلاب رفت
  18. M4:2792 چون بدیدند از وی آن امر عظیم پس مقر گشتند آن میران ز بیم
  19. M4:2793 جز سه کس که حقد ایشان چیره بود ساحرش گفتند و کاهن از جحود
  20. M4:2794 ملک بر بسته چنان باشد ضعیف ملک بر رسته چنین باشد شریف
  21. M4:2795 نیزه‌ها را گر ندیدی با قضیب نامشان بین نام او بین این نجیب
  22. M4:2796 نامشان را سیل تیز مرگ برد نام او و دولت تیزش نمرد
  23. M4:2797 پنج نوبت می‌زنندش بر دوام هم‌چنین هر روز تا روز قیام
  24. M4:2798 گر ترا عقلست کردم لطفها ور خری آورده‌ام خر را عصا
  25. M4:2799 آنچنان زین آخرت بیرون کنم کز عصا گوش و سرت پر خون کنم
  26. M4:2800 اندرین آخر خران و مردمان می‌نیابند از جفای تو امان
  27. M4:2801 نک عصا آورده‌ام بهر ادب هر خری را کو نباشد مستحب
  28. M4:2802 اژدهایی می‌شود در قهر تو که اژدهایی گشته‌ای در فعل و خو
  29. M4:2803 اژدهای کوهیی تو بی‌امان لیک بنگر اژدهای آسمان
  30. M4:2804 این عصا از دوزخ آمد چاشنی که هلا بگریز اندر روشنی
  31. M4:2805 ورنه در مانی تو در دندان من مخلصت نبود ز در بندان من
  32. M4:2806 این عصایی بود این دم اژدهاست تا نگویی دوزخ یزدان کجاست

↓ download .txt ↓ JSON