دفتر ۴  ·  32 beyts

بخش ۱۱ - قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M4:255 آن یکی افتاد بیهوش و خمید چونک در بازار عطاران رسید
  2. M4:256 بوی عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
  3. M4:257 هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر نیم روز اندر میان ره‌گذر
  4. M4:258 جمع آمد خلق بر وی آن زمان جملگان لاحول‌گو درمان کنان
  5. M4:259 آن یکی کف بر دل او می براند وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
  6. M4:260 او نمی‌دانست کاندر مرتعه از گلاب آمد ورا آن واقعه
  7. M4:261 آن یکی دستش همی‌مالید و سر وآن دگر کهگل همی آورد تر
  8. M4:262 آن بخور عود و شکر زد به هم وآن دگر از پوششش می‌کرد کم
  9. M4:263 وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد وان دگر بوی از دهانش می‌ستد
  10. M4:264 تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش خلق درماندند اندر بیهشیش
  11. M4:265 پس خبر بردند خویشان را شتاب که فلان افتاده است آن‌جا خراب
  12. M4:266 کس نمی‌داند که چون مصروع گشت یا چه شد کور افتاد از بام طشت
  13. M4:267 یک برادر داشت آن دباغ زفت گربز و دانا بیامد زود تفت
  14. M4:268 اندکی سرگین سگ در آستین خلق را بشکافت و آمد با حنین
  15. M4:269 گفت من رنجش همی دانم ز چیست چون سبب دانی دوا کردن جلیست
  16. M4:270 چون سبب معلوم نبود مشکلست داروی رنج و در آن صد محملست
  17. M4:271 چون بدانستی سبب را سهل شد دانش اسباب دفع جهل شد
  18. M4:272 گفت با خود هستش اندر مغز و رگ توی بر تو بوی آن سرگین سگ
  19. M4:273 تا میان اندر حدث او تا به شب غرق دباغیست او روزی‌طلب
  20. M4:274 پس چنین گفته‌ست جالینوس مه آنچ عادت داشت بیمار آنش ده
  21. M4:275 کز خلاف عادتست آن رنج او پس دوای رنجش از معتاد جو
  22. M4:276 چون جعل گشتست از سرگین‌کشی از گلاب آید جعل را بیهشی
  23. M4:277 هم از آن سرگین سگ داروی اوست که بدان او را همی معتاد و خوست
  24. M4:278 الخبیثات الخبیثین را بخوان رو و پشت این سخن را باز دان
  25. M4:279 ناصحان او را به عنبر یا گلاب می دوا سازند بهر فتح باب
  26. M4:280 مر خبیثان را نسازد طیبات درخور و لایق نباشد ای ثقات
  27. M4:281 چون ز عطر وحی کر گشتند و گم بد فغانشان که تطیرنا بکم
  28. M4:282 رنج و بیماریست ما را این مقال نیست نیکو وعظتان ما را به فال
  29. M4:283 گر بیاغازید نصحی آشکار ما کنیم آن دم شما را سنگسار
  30. M4:284 ما بلغو و لهو فربه گشته‌ایم در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم
  31. M4:285 هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ شورش معده‌ست ما را زین بلاغ
  32. M4:286 رنج را صدتو و افزون می‌کنید عقل را دارو به افیون می‌کنید

↓ download .txt ↓ JSON