دفتر ۴  ·  62 beyts

بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M4:3571 کآمدش پیغامْ از وحی مهم که کژی بگذار اکنون فَاْسْتَقِم
  2. M4:3572 این درخت تنْ عصای موسیٖ است که امرش آمد که بیندازش ز دست
  3. M4:3573 تا ببینی خیر او و شرّ او بعد از آن بر گیر او را ز امر هُو
  4. M4:3574 پیش از افکندن نبود او غیرِ چوب چون به امرش بر گرفتی گشت خوب
  5. M4:3575 اول او بُد برگ‌افشان بَرّه را گشت مُعْجِزْ آن گروه غَرّه را
  6. M4:3576 گشت حاکم بر سَر فرعونیان آبشان خون کرد و کف بر سر زنان
  7. M4:3577 از مزارعْشان برآمد قحط و مرگ از ملخهایی که می‌خوردند برگ
  8. M4:3578 تا بر آمد بی‌خود از موسی دعا چون نظر افتادش اندر منتها
  9. M4:3579 کاین همه اعجاز و کوشیدن چراست چون نخواهند این جماعت گشتْ راست
  10. M4:3580 امر آمد که اتّباع نوح کن تَرک پایان‌بینیِ مشروح کن
  11. M4:3581 زان تغافل کن چو داعیِّ رهی امر بَلِّغْ هست نَبْوَد آن تُهی
  12. M4:3582 کمترین حِکمت کزین الحاح تو جلوه گردد آن لجاج و آن عُتُوّْ
  13. M4:3583 تا که ره بنمودن و اِضلالِ حق فاش گردد بر همه اهل و فِرَق
  14. M4:3584 چونکه مقصود از وجودْ اظهار بود بایدش از پند و اغوا آزمود
  15. M4:3585 دیوْ اِلحاحِ غِوایت می‌کند شیخ‌ْ اِلحاح هدایت می‌کند
  16. M4:3586 چون پیاپی گشت آن امرِ شَجون نیل می‌آمد سراسرْ جُمله خون
  17. M4:3587 تا به نَفْسِ خویشْ فرعون آمدش لابه می‌کردش دو تا گشته قَدَش
  18. M4:3588 کآن چه ما کردیم ای سلطانْ مکن نیست ما را روی ایراد سخن
  19. M4:3589 پاره پاره گردمت فرمان‌پذیر من به عزّت خوگَرَم سختم مگیر
  20. M4:3590 هین بجنبان لب به رحمت ای امین تا ببندد این دهانه‌ی آتشین
  21. M4:3591 گفت یا رب می‌فریبد او مرا می‌فریبد او فریبنده‌ی ترا
  22. M4:3592 بشنوم یا من دَهَم هم خُدعه‌اش تا بداند اصل را آن فرع‌کُش
  23. M4:3593 که اصل هر مَکری و حیلت پیش ماست هر چه بر خاکستْ اصلش از سَماست
  24. M4:3594 گفت حق آن سگ نیرزد هم به آن پیش سگ انداز از دور استخوان
  25. M4:3595 هین بجنبان آن عصا تا خاکها وا دهد هرچه ملخ کردش فنا
  26. M4:3596 وان ملخها در زمانْ گردد سیاه تا ببیند خلقْ تبدیل اِلٰه
  27. M4:3597 که سببها نیست حاجت مَر مرا آن سبب بهر حجابست و غِطا
  28. M4:3598 تا طبیبی خویش بر دارو زَنَد تا مُنَجِّم رو به اِستاره کُنَد
  29. M4:3599 تا منافق از حریصی بامداد سوی بازار آید از بیم کساد
  30. M4:3600 بندگی ناکرده و ناشُسته روی لقمه‌ی دوزخ بگشته لقمه‌جوی
  31. M4:3601 آکِل و مَأکول آمد جانِ عام هم‌چو آن برّه‌ی چَرَّنده از حُطام
  32. M4:3602 می‌چرد آن بَرّه و قَصّابْ شاد کو برای ما چَرَد برگ مراد
  33. M4:3603 کار دوزخ می‌کنی در خوردنی بهر او خود را تو فَربه می‌کنی
  34. M4:3604 کار خود کن روزی حکمت بِچَر تا شود فَربه دلِ با کَرّ و فَرّ
  35. M4:3605 خوردن تن مانع این خوردنست جان چو بازرگان و تن چون ره‌زنست
  36. M4:3606 شمع تاجر آنگهست افروخته که بود ره‌زن چو هیزم سوخته
  37. M4:3607 که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوش خویشتن را گم مکن یاوه مکوش
  38. M4:3608 دان که هر شهوت چو خَمرست و چو بنگ پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ
  39. M4:3609 خَمْرْ تنها نیست سرمستیِّ هوش هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش
  40. M4:3610 آن بلیس از خمر خوردن دور بود مست بود او از تکبر وز جحود
  41. M4:3611 مست آن باشد که آن بیند که نیست زر نماید آنچه مس و آهنیست
  42. M4:3612 این سخن پایان ندارد موسیا لب بجنبان تا برون روژد گیا
  43. M4:3613 هم‌چنان کرد و هم اندر دم زمین سبز گشت از سنبل و حب ثمین
  44. M4:3614 اندر افتادند در لوت آن نفر قحط دیده مرده از جوع البقر
  45. M4:3615 چند روزی سیر خوردند از عطا آن دمی و آدمی و چارپا
  46. M4:3616 چون شکم پر گشت و بر نعمت زدند وآن ضرورت رفت پس طاغی شدند
  47. M4:3617 نفس فرعونیست هان سیرش مکن تا نیارد یاد از آن کفر کهن
  48. M4:3618 بی تَف آتش نگردد نفس خوب تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب
  49. M4:3619 بی‌مجاعت نیست تن جنبش‌کنان آهن سردیست می‌کوبی بدان
  50. M4:3620 گر بگرید ور بنالد زار زار او نخواهد شد مسلمان هوش دار
  51. M4:3621 او چو فرعونست در قحط آنچنان پیش موسی سر نهد لابه‌کنان
  52. M4:3622 چونک مستغنی شد او طاغی شود خر چو بار انداخت اسکیزه زند
  53. M4:3623 پس فراموشش شود چون رفت پیش کار او زان آه و زاریهای خویش
  54. M4:3624 سالها مردی که در شهری بود یک زمان که چشم در خوابی رود
  55. M4:3625 شهر دیگر بیند او پر نیک و بد هیچ در یادش نیاید شهر خود
  56. M4:3626 که من آنجا بوده‌ام این شهر نو نیست آن من درینجاام گرو
  57. M4:3627 بل چنان داند که خود پیوسته او هم درین شهرش بُدست ابداع و خو
  58. M4:3628 چه عجب گر روح موطنهای خویش که بُدستش مسکن و میلاد پیش
  59. M4:3629 می‌نیارد یاد کین دنیا چو خواب می‌فرو پوشد چو اختر را سحاب
  60. M4:3630 خاصه چندین شهرها را کوفته گردها از درک او ناروفته
  61. M4:3631 اجتهاد گرم ناکرده که تا دل شود صاف و ببیند ماجرا
  62. M4:3632 سر برون آرد دلش از بخش راز اول و آخر ببیند چشم باز

↓ download .txt ↓ JSON