دفتر ۴ · 35 beyts
بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیهالسلام
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:561 هدیهٔ بلقیس چل استر بدست بار آنها جمله خشت زر بدست
- M4:562 چون به صحرای سلیمانی رسید فرش آن را جمله زر پخته دید
- M4:563 بر سر زر تا چهل منزل براند تا که زر را در نظر آبی نماند
- M4:564 بارها گفتند زر را وا بریم سوی مخزن ما چه بیگار اندریم
- M4:565 عرصهای کش خاک زر ده دهیست زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست
- M4:566 ای ببرده عقل هدیه تا اله عقل آنجا کمترست از خاک راه
- M4:567 چون کساد هدیه آنجا شد پدید شرمساریشان همی واپس کشید
- M4:568 باز گفتند ار کساد و ار روا چیست بر ما بنده فرمانیم ما
- M4:569 گر زر و گر خاک ما را بردنیست امر فرمانده به جا آوردنیست
- M4:570 گر بفرمایند که واپس برید هم به فرمان تحفه را باز آورید
- M4:571 خندهش آمد چون سلیمان آن بدید کز شما من کی طلب کردم ثرید
- M4:572 من نمیگویم مرا هدیه دهید بلک گفتم لایق هدیه شوید
- M4:573 که مرا از غیب نادر هدیههاست که بشر آن را نیارد نیز خواست
- M4:574 میپرستید اختری کو زر کند رو باو آرید کو اختر کند
- M4:575 میپرستید آفتاب چرخ را خوار کرده جان عالینرخ را
- M4:576 آفتاب از امر حق طباخ ماست ابلهی باشد که گوییم او خداست
- M4:577 آفتابت گر بگیرد چون کنی آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی
- M4:578 نه به درگاه خدا آری صداع که سیاهی را ببر وا ده شعاع
- M4:579 گر کشندت نیمشب خورشید کو تا بنالی یا امان خواهی ازو
- M4:580 حادثات اغلب به شب واقع شود وان زمان معبود تو غایب بود
- M4:581 سوی حق گر راستانه خم شوی وا رهی از اختران محرم شوی
- M4:582 چون شوی محرم گشایم با تو لب تا ببینی آفتابی نیمشب
- M4:583 جز روان پاک او را شرق نه در طلوعش روز و شب را فرق نه
- M4:584 روز آن باشد که او شارق شود شب نماند شب چو او بارق شود
- M4:585 چون نماید ذره پیش آفتاب همچنانست آفتاب اندر لباب
- M4:586 آفتابی را که رخشان میشود دیده پیشش کند و حیران میشود
- M4:587 همچو ذره بینیش در نور عرش پیش نور بی حد موفور عرش
- M4:588 خوار و مسکین بینی او را بیقرار دیده را قوت شده از کردگار
- M4:589 کیمیایی که ازو یک ماثری بر دخان افتاد گشت آن اختری
- M4:590 نادر اکسیری که از وی نیم تاب بر ظلامی زد به گردش آفتاب
- M4:591 بوالعجب میناگری کز یک عمل بست چندین خاصیت را بر زحل
- M4:592 باقی اخترها و گوهرهای جان هم برین مقیاس ای طالب بدان
- M4:593 دیدهٔ حسی زبون آفتاب دیدهٔ ربانیی جو و بیاب
- M4:594 تا زبون گردد به پیش آن نظر شعشعات آفتاب با شرر
- M4:595 که آن نظر نوری و این ناری بود نار پیش نور بس تاری بود
❋