دفتر ۴ · 52 beyts
بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:2099 با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم
- M4:2100 گفت مستانه عیان آن ذوفنون لا اِلهَ اِلّا اَنَا ها فَاعْبُدُون
- M4:2101 چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبوَد صلاح
- M4:2102 گفت این بار ار کنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله
- M4:2103 حق منزّه از تن و من با تنم چون چنین گویم، بباید کُشتنم
- M4:2104 چون وصیّت کرد آن آزادمرد هر مریدی کاردی آماده کرد
- M4:2105 مست گشت او باز از آن سغراق زفت آن وصیّتهاش از خاطر برفت
- M4:2106 نقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد
- M4:2107 عقل چون شحنهست چون سلطان رسید شحنهٔ بیچاره در کنجی خزید
- M4:2108 عقل سایهٔ حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب
- M4:2109 چون پری غالب شود بر آدمی گم شود از مرد وصف مردمی
- M4:2110 هر چه گوید، آن پری گفته بوَد زین سری زان آن سری گفته بوَد
- M4:2111 چون پری را این دم و قانون بوَد کردگارِ آن پری خود چون بوَد؟
- M4:2112 اوی او رفته، پری خود او شده تُرک بیالهام، تازیگو شده
- M4:2113 چون به خود آید، نداند یک لغت چون پری را هست این ذات و صفت
- M4:2114 پس خداوند پریّ و آدمی از پری کی باشدش آخر کمی؟
- M4:2115 شیرگیر ار خون نرّه شیر خَورد تو بگویی او نکرد، آن باده کرد
- M4:2116 ور سخن پردازد از زر کهن تو بگویی باده گفتهست آن سخن
- M4:2117 بادهای را میبود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور
- M4:2118 که ترا از تو به کل خالی کند تو شوی پست او سخن عالی کند
- M4:2119 گرچه قرآن از لب پیغمبرست هر که گوید حق نگفت، او کافرست
- M4:2120 چون همای بیخودی پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد
- M4:2121 عقل را سیل تحیّر در ربود زان قویتر گفت که اوّل گفته بود
- M4:2122 نیست اندر جبّهام الّا خدا چند جویی بر زمین و بر سما
- M4:2123 آن مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش میزدند
- M4:2124 هر یکی چون ملحدانِ گرده کوه کارد میزد پیر خود را بیستوه
- M4:2125 هر که اندر شیخ تیغی میخلید بازگونه از تن خود میدرید
- M4:2126 یک اثر نه بر تن آن ذوفنون وان مریدان خسته و غرقاب خون
- M4:2127 هر که او سویی گلویش زخم برد حلق خود ببریده دید و زار مُرد
- M4:2128 وآنک او را زخم اندر سینه زد سینهاش بشکافت و شد مردهٔ ابد
- M4:2129 وآنک آگه بود از آن صاحبقران دل ندادش که زند زخمِ گران
- M4:2130 نیمدانش دست او را بسته کرد جان ببرد الّا که خود را خسته کرد
- M4:2131 روز گشت و آن مریدان کاسته نوحهها از خانهشان برخاسته
- M4:2132 پیش او آمد هزاران مرد و زن کای دو عالَم درج در یک پیرهن
- M4:2133 این تن تو گر تن مردم بدی چون تن مردم ز خنجر گم شدی
- M4:2134 با خودی با بیخودی دوچار زد با خود اندر دیدهٔ خود خار زد
- M4:2135 ای زده بر بیخودان تو ذوالفقار بر تن خود میزنی آن هوش دار
- M4:2136 زانک بیخود فانی است و آمنست تا ابد در آمنی او ساکنست
- M4:2137 نقش او فانی و او شد آینه غیر نقش روی غیر آن جای نه
- M4:2138 گر کنی تف سوی روی خود کنی ور زنی بر آینه، بر خود زنی
- M4:2139 ور ببینی روی زشت آن هم توی ور ببینی عیسی و مریم توی
- M4:2140 او نه اینست و نه آن او ساده است نقش تو در پیش تو بنهاده است
- M4:2141 چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا قلم درهم شکست
- M4:2142 لب ببند ار چه فصاحت دست داد دم مزن والله اعلم بالرّشاد
- M4:2143 برکنار بامی ای مست مدام پست بنشین یا فرود آ والسّلام
- M4:2144 هر زمانی که شدی تو کامران آن دم خوش را کنار بام دان
- M4:2145 بر زمان خوش هراسان باش تو همچو گنجش خفیه کن نه فاش تو
- M4:2146 تا نیاید بر ولا ناگه بلا ترس ترسان رو در آن مکمن هلا
- M4:2147 ترس جان در وقت شادی از زوال زان کنار بام غیبست ارتحال
- M4:2148 گر نمیبینی کنار بام راز روح میبیند که هستش اهتزاز
- M4:2149 هر نکالی ناگهان کان آمدست بر کنار کنگرهٔ شادی بدست
- M4:2150 جز کنار بام خود نبوَد سقوط اعتبار از قوم نوح و قوم لوط
❋