دفتر ۵ · 23 beyts
بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پارهای در دزد
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M5:3466 آن ضیاء دلق خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود
- M5:3467 تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ بود کوتهقد و کوچک همچو فرخ
- M5:3468 گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون این ضیا اندر ظرافت بد فزون
- M5:3469 او بسی کوته ضیا بیحد دراز بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز
- M5:3470 زین برادر عار و ننگش آمدی آن ضیا هم واعظی بد با هدی
- M5:3471 روز محفل اندر آمد آن ضیا بارگه پر قاضیان و اصفیا
- M5:3472 کرد شیخ اسلام از کبر تمام این برادر را چنین نصف القیام
- M5:3473 گفت او را بس درازی بهر مزد اندکی زان قد سروت هم بدزد
- M5:3474 پس ترا خود هوش کو یا عقل کو تا خوری می ای تو دانش را عدو
- M5:3475 روت بس زیباست نیلی هم بکش ضحکه باشد نیل بر روی حبش
- M5:3476 در تو نوری کی درآمد ای غوی تا تو بیهوشی و ظلمتجو شوی
- M5:3477 سایه در روزست جستن قاعده در شب ابری تو سایهجو شده
- M5:3478 گر حلال آمد پی قوت عوام طالبان دوست را آمد حرام
- M5:3479 عاشقان را باده خون دل بود چشمشان بر راه و بر منزل بود
- M5:3480 در چنین راه بیابان مخوف این قلاوز خرد با صد کسوف
- M5:3481 خاک در چشم قلاوزان زنی کاروان را هالک و گمره کنی
- M5:3482 نان جو حقا حرامست و فسوس نفس را در پیش نه نان سبوس
- M5:3483 دشمن راه خدا را خوار دار دزد را منبر منه بر دار دار
- M5:3484 دزد را تو دست ببریدن پسند از بریدن عاجزی دستش ببند
- M5:3485 گر نبندی دست او دست تو بست گر تو پایش نشکنی پایت شکست
- M5:3486 تو عدو را می دهی و نیشکر بهر چه گو زهر خند و خاک خور
- M5:3487 زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست او سبو انداخت و از زاهد بجست
- M5:3488 رفت پیش میر و گفتش باده کو ماجرا را گفت یک یک پیش او
❋