دفتر ۵  ·  64 beyts

بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغ‌ها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M5:1472 بود مردی صالحی ربانی‌ای عقل کامل داشت و پایان دانی‌ای
  2. M5:1473 در دِه ضروان به نزدیک یمن شهره اندر صدقه و خلق حسن
  3. M5:1474 کعبهٔ درویش بودی کوی او آمدندی مستمندان سوی او
  4. M5:1475 هم ز خوشه عُشر دادی بی‌ریا هم ز گندم چون شدی از کَه جدا
  5. M5:1476 آرد گشتی عشر دادی هم از آن نان شدی عشر دگر دادی ز نان
  6. M5:1477 عشر هر دخلی فرو نگذاشتی چارباره دادی زانچ کاشتی
  7. M5:1478 بس وصیت‌ها بگفتی هر زمان جمع فرزندان خود را آن جوان
  8. M5:1479 الله الله قسم مسکین بعد من وا مگیریدش ز حرص خویشتن
  9. M5:1480 تا بماند بر شما کشت و ثمار در پناه طاعت حق پایدار
  10. M5:1481 دخل‌ها و میوه‌ها جمله ز غیب حق فرستادست بی‌تخمین و ریب
  11. M5:1482 در محل دخل اگر خرجی کنی درگه سودست سودی بر زنی
  12. M5:1483 تُرک اغلب دخل را در کشت‌زار باز کارد که ویست اصل ثمار
  13. M5:1484 بیشتر کارد خورد زان اندکی که ندارد در بروییدن شکی
  14. M5:1485 زان بیفشاند به کِشتن تُرک دست کآن غله‌ش هم زان زمین حاصل شدست
  15. M5:1486 کفشگر هم آنچ افزاید ز نان می‌خرد چرم و ادیم و سختیان
  16. M5:1487 که اصول دخلم اینها بوده‌اند هم ازین‌ها می‌گشاید رزق بند
  17. M5:1488 دخل از آنجا آمدستش لاجرم هم در آنجا می‌کند داد و کرم
  18. M5:1489 این زمین و سختیان پرده‌ست و بس اصل روزی از خدا دان هر نفس
  19. M5:1490 چون بکاری در زمین اصل کار تا بروید هر یکی را صد هزار
  20. M5:1491 گیرم اکنون تخم را گر کاشتی در زمینی که سبب پنداشتی
  21. M5:1492 چون دو سه سال آن نروید چون کنی جز که در لابه و دعا کف در زنی
  22. M5:1493 دست بر سر می‌زنی پیش اله دست و سر بر دادن رزقش گواه
  23. M5:1494 تا بدانی اصلِ اصلِ رزق اوست تا همو را جوید آنکه رزق‌جوست
  24. M5:1495 رزق از وی جو مجو از زید و عمرو مستی از وی جو مجو از بنگ و خمر
  25. M5:1496 توانگری زو خواه نه از گنج و مال نصرت از وی خواه نه از عم و خال
  26. M5:1497 عاقبت زین‌ها بخواهی ماندن هین کرا خواهی در آن دم خواندن
  27. M5:1498 این دم او را خوان و باقی را بمان تا تو باشی وارث ملک جهان
  28. M5:1499 چون یفر المرء آید من اخیه یهرب المولود یوما من ابیه
  29. M5:1500 زان شود هر دوست آن ساعت عدو که بت تو بود و از ره مانع او
  30. M5:1501 روی از نقاش رو می‌تافتی چون ز نقشی انس دل می‌یافتی
  31. M5:1502 این دم ار یارانت با تو ضد شوند وز تو برگردند و در خصمی روند
  32. M5:1503 هین بگو نک روز من پیروز شد آنچ فردا خواست شد امروز شد
  33. M5:1504 ضد من گشتند اهل این سرا تا قیامت عین شد پیشین مرا
  34. M5:1505 پیش از آنکه روزگار خود برم عمر با ایشان به پایان آورم
  35. M5:1506 کالهٔ معیوب بخریده بُدَم شکر کز عیبش بگه واقف شدم
  36. M5:1507 پیش از آن کز دست سرمایه شدی عاقبت معیوب بیرون آمدی
  37. M5:1508 مال رفته عمر رفته ای نسیب مال و جان داده پی کاله‌یْ معیب
  38. M5:1509 رَخت دادم زرّ قلبی بستدم شاد شادان سوی خانه می‌شدم
  39. M5:1510 شکر کین زر قلب پیدا شد کنون پیش از آنکه عمر بگذشتی فزون
  40. M5:1511 قلب ماندی تا ابد در گردنم حیف بودی عمر ضایع کردنم
  41. M5:1512 چون بگه‌تر قلبی او رو نمود پای خود زو وا کشم من زود زود
  42. M5:1513 یار تو چون دشمنی پیدا کند گرّ حِقد و رشک او بیرون زند
  43. M5:1514 تو از آن اعراض او افغان مکن خویشتن را ابله و نادان مکن
  44. M5:1515 بلک شکر حق کن و نان بخش کن که نگشتی در جوال او کهن
  45. M5:1516 از جوالش زود بیرون آمدی تا بجویی یار صدق سرمدی
  46. M5:1517 نازنین یاری که بعد از مرگ تو رشتهٔ یاری او گردد سه تو
  47. M5:1518 آن مگر سلطان بود شاه رفیع یا بود مقبول سلطان و شفیع
  48. M5:1519 رستی از قلاب و سالوس و دغل غَرّ او دیدی عیان پیش از اجل
  49. M5:1520 این جفای خلق با تو در جهان گر بدانی گنج زر آمد نهان
  50. M5:1521 خلق را با تو چنین بدخو کنند تا تو را ناچار رو آن سو کنند
  51. M5:1522 این یقین دان که در آخر جمله‌شان خصم گردند و عدو و سرکشان
  52. M5:1523 تو بمانی با فغان اندر لحد لا تذرنی فرد خواهان از احد
  53. M5:1524 ای جفاات به ز عهد وافیان هم ز داد توست شهد وافیان
  54. M5:1525 بشنو از عقل خود ای انباردار گندم خود را به ارض الله سپار
  55. M5:1526 تا شود آمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش
  56. M5:1527 کو همی ترساندت هر دم ز فقر هم‌چو کبکش صید کن ای نرّه صقر
  57. M5:1528 باز سلطان عزیزی کامیار ننگ باشد که کند کبکش شکار
  58. M5:1529 بس وصیت کرد و تخم وعظ کاشت چون زمین‌شان شوره بد سودی نداشت
  59. M5:1530 گرچه ناصح را بود صد داعیه پند را اذنی بباید واعیه
  60. M5:1531 تو به صد تلطیف پندش می‌دهی او ز پندت می‌کند پهلو تهی
  61. M5:1532 یک کس نامستمع ز استیز و رد صد کس گوینده را عاجز کند
  62. M5:1533 ز انبیا ناصح‌تر و خوش لهجه‌تر کی بود کی گرفت دمشان در حجر
  63. M5:1534 زانچ کوه و سنگ درکار آمدند می‌نشد بدبخت را بگشاده بند
  64. M5:1535 آنچنان دل‌ها که بُدشان ما و من نعتشان شدت بل اشد قسوة

↓ download .txt ↓ JSON