دفتر ۶  ·  85 beyts

بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M6:1482 گفت صوفی در قصاص یک قفا سر نشاید باد دادن از عمی
  2. M6:1483 خرقهٔ تسلیم اندر گردنم بر من آسان کرد سیلی خوردنم
  3. M6:1484 دید صوفی خصم خود را سخت زار گفت اگر مشتش زنم من خصم‌وار
  4. M6:1485 او به یک مشتم بریزد چون رصاص شاه فرماید مرا زجر و قصاص
  5. M6:1486 خیمه ویرانست و بشکسته وتد او بهانه می‌جود تا در فتد
  6. M6:1487 بهر این مرده دریغ آید دریغ که قصاصم افتد اندر زیر تیغ
  7. M6:1488 چون نمی‌تانست کف بر خصم زد عزمش آن شد کش سوی قاضی برد
  8. M6:1489 که ترازوی حق است و کیله‌اش مخلص است از مکر دیو و حیله‌اش
  9. M6:1490 هست او مقراض احقاد و جدال قاطع جن دو خصم و قیل و قال
  10. M6:1491 دیو در شیشه کند افسون او فتنه‌ها ساکن کند قانون او
  11. M6:1492 چون ترازو دید خصم پر طمع سرکشی بگذارد و گردد تبع
  12. M6:1493 ور ترازو نیست گر افزون دهیش از قسم راضی نگردد آگهیش
  13. M6:1494 هست قاضی رحمت و دفع ستیز قطره‌ای از بحر عدل رستخیز
  14. M6:1495 قطره گرچه خرد و کوته‌پا بود لطف آب بحر ازو پیدا بود
  15. M6:1496 از غبار ار پاک داری کله را تو ز یک قطره ببینی دجله را
  16. M6:1497 جزوها بر حال کلها شاهدست تا شفق غماز خورشید آمدست
  17. M6:1498 آن قسم بر جسم احمد راند حق آنچ فرمودست کلا والشفق
  18. M6:1499 مور بر دانه چرا لرزان بدی گر از آن یک دانه خرمن‌دان بدی
  19. M6:1500 بر سر حرف آ که صوفی بی‌دلست در مکافات جفا مستعجلست
  20. M6:1501 ای تو کرده ظلمها چون خوش‌دلی از تقاضای مکافی غافلی
  21. M6:1502 یا فراموشت شدست از کرده‌هات که فرو آویخت غفلت پرده‌هات
  22. M6:1503 گر نه خصمیهاستی اندر قفات جرم گردون رشک بردی بر صفات
  23. M6:1504 لیک محبوسی برای آن حقوق اندک اندک عذر می‌خواه از عقوق
  24. M6:1505 تا به یکبارت نگیرد محتسب آب خود روشن کن اکنون با محب
  25. M6:1506 رفت صوفی سوی آن سیلی‌زنش دست زد چون مدعی در دامنش
  26. M6:1507 اندر آوردش بر قاضی کشان کین خر ادبار را بر خر نشان
  27. M6:1508 یا به زخم دره او را ده جزا آنچنان که رای تو بیند سزا
  28. M6:1509 کانک از زجر تو میرد در دمار بر تو تاوان نیست آن باشد جبار
  29. M6:1510 در حد و تعزیر قاضی هر که مرد نیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد
  30. M6:1511 نایب حقست و سایهٔ عدل حق آینهٔ هر مستحق و مستحق
  31. M6:1512 کو ادب از بهر مظلومی کند نه برای عرض و خشم و دخل خود
  32. M6:1513 چون برای حق و روز آجله‌ست گر خطایی شد دیت بر عاقله‌ست
  33. M6:1514 آنک بهر خود زند او ضامنست وآنک بهر حق زند او آمنست
  34. M6:1515 گر پدر زد مر پسر را و بمرد آن پدر را خون‌بها باید شمرد
  35. M6:1516 زانک او را بهر کار خویش زد خدمت او هست واجب بر ولد
  36. M6:1517 چون معلم زد صبی را شد تلف بر معلم نیست چیزی لا تخف
  37. M6:1518 کان معلم نایب افتاد و امین هر امین را هست حکمش همچنین
  38. M6:1519 نیست واجب خدمت استا برو پس نبود استا به زجرش کارجو
  39. M6:1520 ور پدر زد او برای خود زدست لاجرم از خونبها دادن نرست
  40. M6:1521 پس خودی را سر ببر ای ذوالفقار بی‌خودی شو فانیی درویش‌وار
  41. M6:1522 چون شدی بی‌خود هر آنچ تو کنی ما رمیت اذ رمیتی آمنی
  42. M6:1523 آن ضمان بر حق بود نه بر امین هست تفصیلش به فقه اندر مبین
  43. M6:1524 هر دکانی راست سودایی دگر مثنوی دکان فقرست ای پسر
  44. M6:1525 در دکان کفشگر چرمست خوب قالب کفش است اگر بینی تو چوب
  45. M6:1526 پیش بزازان قز و ادکن بود بهر گز باشد اگر آهن بود
  46. M6:1527 مثنوی ما دکان وحدتست غیر واحد هرچه بینی آن بتست
  47. M6:1528 بت ستودن بهر دام عامه را هم‌چنان دان کالغرانیق العلی
  48. M6:1529 خواندش در سورهٔ والنجم زود لیک آن فتنه بد از سوره نبود
  49. M6:1530 جمله کفار آن زمان ساجد شدند هم سری بود آنک سر بر در زدند
  50. M6:1531 بعد ازین حرفیست پیچاپیچ و دور با سلیمان باش و دیوان را مشور
  51. M6:1532 هین حدیث صوفی و قاضی بیار وان ستمکار ضعیف زار زار
  52. M6:1533 گفت قاضی ثبت العرش ای پسر تا برو نقشی کنم از خیر و شر
  53. M6:1534 کو زننده کو محل انتقام این خیالی گشته است اندر سقام
  54. M6:1535 شرع بهر زندگان و اغنیاست شرع بر اصحاب گورستان کجاست
  55. M6:1536 آن گروهی کز فقیری بی‌سرند صد جهت زان مردگان فانی‌تراند
  56. M6:1537 مرده از یک روست فانی در گزند صوفیان از صد جهت فانی شدند
  57. M6:1538 مرگ یک قتلست و این سیصد هزار هر یکی را خونبهایی بی‌شمار
  58. M6:1539 گرچه کشت این قوم را حق بارها ریخت بهر خونبها انبارها
  59. M6:1540 هم‌چو جرجیس‌اند هر یک در سرار کشته گشته زنده گشته شصت بار
  60. M6:1541 کشته از ذوق سنان دادگر می‌بسوزد که بزن زخمی دگر
  61. M6:1542 والله از عشق وجود جان‌پرست کشته بر قتل دوم عاشق‌ترست
  62. M6:1543 گفت قاضی من قضادار حیم حاکم اصحاب گورستان کیم
  63. M6:1544 این به صورت گر نه در گورست پست گورها در دودمانش آمدست
  64. M6:1545 بس بدیدی مرده اندر گور تو گور را در مرده بین ای کور تو
  65. M6:1546 گر ز گوری خشت بر تو اوفتاد عاقلان از گور کی خواهند داد
  66. M6:1547 گرد خشم و کینهٔ مرده مگرد هین مکن با نقش گرمابه نبرد
  67. M6:1548 شکر کن که زنده‌ای بر تو نزد کانک زنده رد کند حق کرد رد
  68. M6:1549 خشم احیا خشم حق و زخم اوست که به حق زنده‌ست آن پاکیزه‌پوست
  69. M6:1550 حق بکشت او را و در پاچه‌ش دمید زود قصابانه پوست از وی کشید
  70. M6:1551 نفخ در وی باقی آمد تا ماب نفخ حق نبود چو نفخهٔ آن قصاب
  71. M6:1552 فرق بسیارست بین النفختین این همه زینست و آن سر جمله شین
  72. M6:1553 این حیات از وی برید و شد مضر وان حیات از نفخ حق شد مستمر
  73. M6:1554 این دم آن دم نیست کاید آن به شرح هین بر آ زین قعر چه بالای صرح
  74. M6:1555 نیستش بر خر نشاندن مجتهد نقش هیزم را کسی بر خر نهد
  75. M6:1556 بر نشست او نه پشت خر سزد پشت تابوتیش اولیتر سزد
  76. M6:1557 ظلم چه بود وضع غیر موضعش هین مکن در غیر موضع ضایعش
  77. M6:1558 گفت صوفی پس روا داری که او سیلیم زد بی‌قصاص و بی‌تسو
  78. M6:1559 این روا باشد که خر خرسی قلاش صوفیان را صفع اندازد بلاش
  79. M6:1560 گفت قاضی تو چه داری بیش و کم گفت دارم در جهان من شش درم
  80. M6:1561 گفت قاضی سه درم تو خرج کن آن سه دیگر را به او ده بی‌سخن
  81. M6:1562 زار و رنجورست و درویش و ضعیف سه درم در بایدش تره و رغیف
  82. M6:1563 بر قفای قاضی افتادش نظر از قفای صوفی آن بد خوب‌تر
  83. M6:1564 راست می‌کرد از پی سیلیش دست که قصاص سیلیم ارزان شدست
  84. M6:1565 سوی گوش قاضی آمد بهر راز سیلیی آورد قاضی را فراز
  85. M6:1566 گفت هر شش را بگیرید ای دو خصم من شوم آزاد بی خرخاش و وصم

↓ download .txt ↓ JSON