دفتر ۶ · 15 beyts
بخش ۹۳ - داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زندهای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفتهاند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:3012 آن یکی درویش ز اطراف دیار جانب تبریز آمد وامدار
- M6:3013 نه هزارش وام بد از زر مگر بود در تبریز بدرالدین عمر
- M6:3014 محتسب بد او به دل بحر آمده هر سر مویش یکی حاتمکده
- M6:3015 حاتم ار بودی گدای او شدی سر نهادی خاک پای او شدی
- M6:3016 گر بدادی تشنه را بحری زلال در کرم شرمنده بودی زان نوال
- M6:3017 ور بکردی ذرهای را مشرقی بودی آن در همتش نالایقی
- M6:3018 بر امید او بیامد آن غریب کو غریبان را بدی خویش و نسیب
- M6:3019 با درش بود آن غریب آموخته وام بیحد از عطایش توخته
- M6:3020 هم به پشت آن کریم او وام کرد که ببخششهاش واثق بود مرد
- M6:3021 لا ابالی گشته زو و وامجو بر امید قلزم اکرامخو
- M6:3022 وامداران روترش او شادکام همچو گل خندان از آن روض الکرام
- M6:3023 گرم شد پشتش ز خورشید عرب چه غمستش از سبال بولهب
- M6:3024 چونک دارد عهد و پیوند سحاب کی دریغ آید ز سقایانش آب
- M6:3025 ساحران واقف از دست خدا کی نهند این دست و پا را دست و پا
- M6:3026 روبهی که هست زان شیرانش پشت بشکند کلهٔ پلنگان را به مشت
❋