อ่าน Daftar 5 ภาค 143 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →

بخش ۱۴۳ - حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد

เรื่องราวของมุอัซซินผู้มีเสียงอันน่าเกลียด ผู้ซึ่งอะซานในดินแดนของกาเฟร และชายกาเฟรคนหนึ่งได้มอบของขวัญให้แก่เขา

  1. M5:3361 یک مؤذن داشت بس آواز بددر میان کافرستان بانگ زد
  2. M5:3362 چند گفتندش مگو بانگ نمازکه شود جنگ و عداوت‌ها دراز
  3. M5:3363 او ستیزه کرد و پس بی‌احترازگفت در کافرستان بانگ نماز
  4. M5:3364 خلق خایف شد ز فتنهٔ عامه‌ایخود بیامد کافری با جامه‌ای
  5. M5:3365 شمع و حلوا با چنان جامهٔ لطیفهدیه آورد و بیامد چون الیف
  6. M5:3366 پرس پرسان کاین مؤذن کو؟ کجاست‌؟که صلا و بانگ او راحت‌فزاست
  7. M5:3367 هین چه راحت بود زان آواز زشتگفت که آوازش فتاد اندر کنشت
  8. M5:3368 دختری دارم لطیف و بس سنیآرزو می‌بود او را مؤمنی
  9. M5:3369 هیچ این سودا نمی‌رفت از سرشپندها می‌داد چندین کافرش
  10. M5:3370 در دل او مهر ایمان رسته بودهم‌چو مجمر بود این غم من چو عود
  11. M5:3371 در عذاب و درد و اشکنجه بدمکه بجنبد سلسلهٔ او دم به دم
  12. M5:3372 هیچ چاره می‌ندانستم در آنتا فرو خواند این مؤذن آن اذان
  13. M5:3373 گفت دختر چیست این مکروه بانگکه به گوشم آمد این دو چار دانگ
  14. M5:3374 من همه عمر این چنین آواز زشتهیچ نشنیدم درین دیر و کنشت
  15. M5:3375 خواهرش گفتا که این بانگ اذانهست اعلام و شعار مؤمنان
  16. M5:3376 باورش نامد بپرسید از دگرآن دگر هم گفت آری ای پدر
  17. M5:3377 چون یقین گشتش رخ او زرد شداز مسلمانی دل او سرد شد
  18. M5:3378 باز رستم من ز تشویش و عذابدوش خوش خفتم در آن بی‌خوف خواب
  19. M5:3379 راحتم این بود از آواز اوهدیه آوردم به شکر آن مرد کو
  20. M5:3380 چون بدیدش گفت این هدیه پذیرکه مرا گشتی مجیر و دستگیر
  21. M5:3381 آنچ کردی با من از احسان و بربندهٔ تو گشته‌ام من مستمر
  22. M5:3382 گر به مال و ملک و ثروت فردمیمن دهانت را پر از زر کردمی
  23. M5:3383 هست ایمان شما زرق و مجازراه‌زن هم‌چون که آن بانگ نماز
  24. M5:3384 لیک از ایمان و صدق بایزیدچند حسرت در دل و جانم رسید
  25. M5:3385 هم‌چو آن زن کو جماع خر بدیدگفت آوه چیست این فحل فرید
  26. M5:3386 گر جماع اینست بردند این خرانبر کس ما می‌ریند این شوهران
  27. M5:3387 داد جمله داد ایمان بایزیدآفرین‌ها بر چنین شیر فرید
  28. M5:3388 قطره‌ای ز ایمانش در بحر ار رودبحر اندر قطره‌اش غرقه شود
  29. M5:3389 هم‌چو ز آتش ذره‌ای در بیشه‌هااندر آن ذره شود بیشه فنا
  30. M5:3390 چون خیالی در دل شه یا سپاهکرد اندر جنگ خصمان را تباه
  31. M5:3391 یک ستاره در محمد رخ نمودتا فنا شد گوهر گبر و جهود
  32. M5:3392 آنک ایمان یافت رفت اندر امانکفرهای باقیان شد دو گمان
  33. M5:3393 کفر صرف اولین باری نماندیا مسلمانی و یا بیمی نشاند
  34. M5:3394 این به حیله آب و روغن کردنیستاین مثلها کفو ذرهٔ نور نیست
  35. M5:3395 ذره نبود جز حقیری منجسمذره نبود شارق لا ینقسم
  36. M5:3396 گفتن ذره مرادی دان خفیمحرم دریا نه‌ای این دم کفی
  37. M5:3397 آفتاب نیر ایمان شیخگر نماید رخ ز شرق جان شیخ
  38. M5:3398 جمله پستی گنج گیرد تا ثریجمله بالا خلد گیرد اخضری
  39. M5:3399 او یکی جان دارد از نور منیراو یکی تن دارد از خاک حقیر
  40. M5:3400 ای عجب اینست او یا آن بگوکه بماندم اندرین مشکل عمو
  41. M5:3401 گر وی اینست ای برادر چیست آنپر شده از نور او هفت آسمان
  42. M5:3402 ور وی آنست این بدن ای دوست چیستای عجب زین دو کدامین است و کیست