อ่าน› Daftar 5› ภาค 176 ← ก่อนหน้า · ถัดไป →
بخش ۱۷۶ - قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی
กษัตริย์ตั้งใจจะสังหารบรรดานายพล และอายาซวิงวอนต่อหน้าบัลลังก์ของสุลต่านว่า 'โอ้ กษัตริย์แห่งโลก การให้อภัยนั้นดีกว่า'
- M5:4083 پس ایاز مهرافزا بر جهیدپیش تخت آن الغ سلطان دوید
- M5:4084 سجدهای کرد و گلوی خود گرفتکای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت
- M5:4085 ای همایی که همایان فرخیاز تو دارند و سخاوت هر سخی
- M5:4086 ای کریمی که کرمهای جهانمحو گردد پیش ایثارت نهان
- M5:4087 ای لطیفی که گل سرخت بدیداز خجالت پیرهن را بر درید
- M5:4088 از غفوری تو غفران چشمسیرروبهان بر شیر از عفو تو چیر
- M5:4089 جز که عفو تو کرا دارد سندهر که با امر تو بیباکی کند
- M5:4090 غفلت و گستاخی این مجرماناز وفور عفو تست ای عفوران
- M5:4091 دایما غفلت ز گستاخی دمدکه برد تعظیم از دیده رمد
- M5:4092 غفلت و نسیان بد آموختهز آتش تعظیم گردد سوخته
- M5:4093 هیبتش بیداری و فطنت دهدسهو نسیان از دلش بیرون جهد
- M5:4094 وقت غارت خواب ناید خلق راتا بنرباید کسی زو دلق را
- M5:4095 خواب چون در میرمد از بیم دلقخواب نسیان کی بود با بیم حلق
- M5:4096 لاتؤاخذ ان نسینا شد گواهکه بود نسیان بوجهی هم گناه
- M5:4097 زانک استکمال تعظیم او نکردورنه نسیان در نیاوردی نبرد
- M5:4098 گرچه نسیان لابد و ناچار بوددر سبب ورزیدن او مختار بود
- M5:4099 که تهاون کرد در تعظیمهاتا که نسیان زاد یا سهو و خطا
- M5:4100 همچو مستی کو جنایتها کندگوید او معذور بودم من ز خود
- M5:4101 گویدش لیکن سبب ای زشتکاراز تو بد در رفتن آن اختیار
- M5:4102 بیخودی نامد بخود تش خواندیاختیارت خود نشد تش راندی
- M5:4103 گر رسیدی مستی بیجهد توحفظ کردی ساقی جان عهد تو
- M5:4104 پشتدارت بودی او و عذرخواهمن غلام زلت مست اله
- M5:4105 عفوهای جمله عالم ذرهایعکس عفوت ای ز تو هر بهرهای
- M5:4106 عفوها گفته ثنای عفو تونیست کفوش ایها الناس اتقوا
- M5:4107 جانشان بخش و ز خودشان هم مرانکام شیرین تو اند ای کامران
- M5:4108 رحم کن بر وی که روی تو بدیدفرقت تلخ تو چون خواهد کشید
- M5:4109 از فراق و هجر میگویی سخنهر چه خواهی کن ولیکن این مکن
- M5:4110 صد هزاران مرگ تلخ شصت تونیست مانند فراق روی تو
- M5:4111 تلخی هجر از ذکور و از اناثدور دار ای مجرمان را مستغاث
- M5:4112 بر امید وصل تو مردن خوشستتلخی هجر تو فوق آتشست
- M5:4113 گبر میگوید میان آن سقرچه غمم بودی گرم کردی نظر
- M5:4114 کان نظر شیرین کنندهٔ رنجهاستساحران را خونبهای دست و پاست