Dîvân-ı Şems› Gazel 440 ← önceki · sonraki →
Dîvân-ı Şems · G440 · 14 beyit
غزل شمارهٔ ۴۴۰
Her beytin kendi sayfası vardır: çevirisi, şerhi, zor kelimeleri.
- G440:1 امروز شهر ما را صد رونقست و جانستزیرا که شاه خوبان امروز در میانست
- G440:2 حیران چرا نباشد خندان چرا نباشدشهری که در میانش آن صارم زمانست
- G440:3 آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابدآن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
- G440:4 بر چرخ سبزپوشان پر میزنند یعنیسلطان و خسرو ما آنست و صد چنانست
- G440:5 ای جان جان جانان از ما سلام برخوانرحم آر بر ضعیفان عشق تو بیامانست
- G440:6 چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاریچون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
- G440:7 چون کوفت او درِ دل ناآمده به منزلدانست جان ز بویش کان یار مهربانست
- G440:8 آن کو کشید دستت او آفریده استتوان کو قرین جان شد او صاحب قرانست
- G440:9 او ماه بیخسوفست خورشید بیکسوفستاو خمر بیخمارست او سود بیزیانست
- G440:10 آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرمشمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
- G440:11 چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنهپهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
- G440:12 دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شدباران نباتها را در باغ امتحانست
- G440:13 بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینیهر کس که کرد والله خامست و قلتبانست
- G440:14 خامُش که تا بگوید بیحرف و بیزبان اوخود چیست این زبانها گر آن زبان زبانست
ganjoor: sh440 · public domain