Oku Defter 5 Bölüm 140 ← önceki · sonraki →

بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زد

Cuha'nın çarşaf giyip kadınlar arasında vaaz vermesi ve bir kadının onu erkek olarak tanıyıp feryat etmesi hikayesi.

  1. M5:3319 واعظی بد بس گزیده در بیانزیر منبر جمع مردان و زنان
  2. M5:3320 رفت جوحی چادر و روبند ساختدر میان آن زنان شد ناشناخت
  3. M5:3321 سایلی پرسید واعظ را به رازموی عانه هست نقصان نماز
  4. M5:3322 گفت واعظ چون شود عانه درازپس کراهت باشد از وی در نماز
  5. M5:3323 یا به آهک یا ستره بسترشتا نمازت کامل آید خوب و خوش
  6. M5:3324 گفت سایل آن درازی تا چه حدشرط باشد تا نمازم کم بود
  7. M5:3325 گفت چون قدر جوی گردد به طولپس ستردن فرض باشد ای سئول
  8. M5:3326 گفت جوحی زود ای خوهر ببینعانهٔ من گشته باشد این چنین
  9. M5:3327 بهر خشنودی حق پیش آر دستکه آن به مقدار کراهت آمدست
  10. M5:3328 دست زن در کرد در شلوار مردکیر او بر دست زن آسیب کرد
  11. M5:3329 نعره‌ای زد سخت اندر حال زنگفت واعظ بر دلش زد گفت من
  12. M5:3330 گفت نه بر دل نزد بر دست زدوای اگر بر دل زدی ای پر خرد
  13. M5:3331 بر دل آن ساحران زد اندکیشد عصا و دست ایشان را یکی
  14. M5:3332 گر عصا بستانی از پیری شهابیش رنجد که آن گروه از دست و پا
  15. M5:3333 نعرهٔ لاضیر بر گردون رسیدهین ببر که جان ز جان کندن رهید
  16. M5:3334 ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زییم
  17. M5:3335 ای خنک آن را که ذات خود شناختاندر امن سرمدی قصری بساخت
  18. M5:3336 کودکی گرید پی جوز و مویزپیش عاقل باشد آن بس سهل چیز
  19. M5:3337 پیش دل جوز و مویز آمد جسدطفل کی در دانش مردان رسد
  20. M5:3338 هر که محجوبست او خود کودکستمرد آن باشد که بیرون از شک‌ست
  21. M5:3339 گر بریش و خایه مردستی کسیهر بزی را ریش و مو باشد بسی
  22. M5:3340 پیشوای بد بود آن بز شتابمی‌برد اصحاب را پیش قصاب
  23. M5:3341 ریش شانه کرده که من سابقمسابقی لیکن به سوی مرگ و غم
  24. M5:3342 هین روش بگزین و ترک ریش کنترک این ما و من و تشویش کن
  25. M5:3343 تا شوی چون بوی گل با عاشقانپیشوا و رهنمای گلستان
  26. M5:3344 کیست بوی گل دم عقل و خردخوش قلاووز ره ملک ابد