پڑھیے دفتر ۳ حصہ ۱۲ → پچھلا · اگلا ←

بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده

آقا کا دیہاتی کی دعوت پر گاؤں جانے کی داستان کا بقیہ

  1. M3:412 شد ز حد هین باز‌گرد ای یار گُردروستایی خواجه را بین خانه برد
  2. M3:413 قصهٔ اهل سبا یک گوشه نهآن بگو کان خواجه چون آمد به ده
  3. M3:414 روستایی در تملق شیوه کردتا که حزم خواجه را کالیوه کرد
  4. M3:415 از پیام اندر پیام او خیره شدتا زلال حزم خواجه تیره شد
  5. M3:416 هم ازینجا کودکانش در پسندنرتع و نلعب به شادی می‌زدند
  6. M3:417 همچو یوسف که‌ش ز تقدیر عجبنرتع و نلعب ببرد از ظل اَب
  7. M3:418 آن نه بازی‌، بلکه جانبازی‌ست آنحیله و مکر و دغا‌سازی‌ست آن
  8. M3:419 هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را کان زیان دارد زیان
  9. M3:420 گر بود آن سودِ صد در صد‌، مگیربهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر
  10. M3:421 این شنو که چند یزدان زجر کردگفت اصحاب نبی را گرم و سرد
  11. M3:422 زانک بر بانگ دهل در سال تنگجمعه را کردند باطل بی‌درنگ
  12. M3:423 تا نباید دیگران ارزان خرندزان جلب صرفه ز ما ایشان برند
  13. M3:424 ماند پیغامبر به خلوت در نمازبا دو سه درویش ثابت پر نیاز
  14. M3:425 گفت طبل و لهو و بازرگانییچونتان ببرید از ربانیی
  15. M3:426 قد فضضتم نحو قمح هائماثم خلیتم نبیا قائما
  16. M3:427 بهر گندم تخم باطل کاشتیدو آن رسول حق را بگذاشتید
  17. M3:428 صحبت او «‌خیرٌ مِن لهو‌»ست و مالبین که‌را بگذاشتی‌؟ چشمی بمال
  18. M3:429 خود نشد حرص شما را این یقینکه منم رزاق و خیر الرازقین
  19. M3:430 آنکه گندم را ز خود روزی دهدکی توکّل‌هات را ضایع نهد‌؟
  20. M3:431 از پی گندم جدا گشتی از آنکه فرستاده‌ست گندم ز آسمان