پڑھیے› دفتر ۵› حصہ ۱۱۲ → پچھلا · اگلا ←
بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر را
لومڑی کا گدھے کو جواب دینا۔
- M5:2637 گفت روبه صاف ما را درد نیستلیک تخییلات وهمی خورد نیست
- M5:2638 این همه وهم توست ای سادهدلورنه بر تو نه غشی دارم نه غل
- M5:2639 از خیال زشت خود منگر به منبر محبان از چه داری سؤ ظن
- M5:2640 ظن نیکو بر بر اخوان صفاگرچه آید ظاهرا زیشان جفا
- M5:2641 این خیال و وهم بد چون شد پدیدصد هزاران یار را از هم برید
- M5:2642 مشفقی گر کرد جور و امتحانعقل باید که نباشد بدگمان
- M5:2643 خاصه من بدرگ نبودم زشتاسمآنک دیدی بد نبد بود آن طلسم
- M5:2644 ور بدی بد آن سگالش قدراعفو فرمایند یاران زان خطا
- M5:2645 عالم وهم و خیال طمع و بیمهست رهرو را یکی سدی عظیم
- M5:2646 نقشهای این خیال نقشبندچون خلیلی را که که بد شد گزند
- M5:2647 گفت هذا ربی ابراهیم رادچونک اندر عالم وهم اوفتاد
- M5:2648 ذکر کوکب را چنین تاویل گفتآن کسی که گوهر تاویل سفت
- M5:2649 عالم وهم و خیال چشمبندآنچنان که را ز جای خویش کند
- M5:2650 تا که هذا ربی آمد قال اوخربط و خر را چه باشد حال او
- M5:2651 غرق گشته عقلهای چون جبالدر بحار وهم و گرداب خیال
- M5:2652 کوهها را هست زین طوفان فضوحکو امانی جز که در کشتی نوح
- M5:2653 زین خیال رهزن راه یقینگشت هفتاد و دو ملت اهل دین
- M5:2654 مرد ایقان رست از وهم و خیالموی ابرو را نمیگوید هلال
- M5:2655 وآنک نور عمرش نبود سندموی ابروی کژی راهش زند
- M5:2656 صد هزاران کشتی با هول و سهمتخته تخته گشته در دریای وهم
- M5:2657 کمترین فرعون چست فیلسوفماه او در برج وهمی در خسوف
- M5:2658 کس نداند روسپیزن کیست آنوانک داند نیستش بر خود گمان
- M5:2659 چون ترا وهم تو دارد خیرهسراز چه گردی گرد وهم آن دگر
- M5:2660 عاجزم من از منی خویشتنچه نشستی پر منی تو پیش من
- M5:2661 بیمن و مایی همیجویم به جانتا شوم من گوی آن خوش صولجان
- M5:2662 هر که بیمن شد همه منها خود اوستدوست جمله شد چو خود را نیست دوست
- M5:2663 آینه بینقش شد یابد بهازانک شد حاکی جمله نقشها