پڑھیے دفتر ۵ حصہ ۱۷۰ → پچھلا · اگلا ←

بخش ۱۷۰ - فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت

کنیز کا خلیفہ کو تلوار کے زخم اور خلیفہ کی جبر کی وجہ سے راز فاش کرنا کہ سچ بولو کہ اس ہنسی کی کیا وجہ ہے ورنہ میں تمہیں قتل کر دوں گا

  1. M5:3959 زن چو عاجز شد بگفت احوال رامردیِ آن رستم صد زال را
  2. M5:3960 شرح آن گِردک که اندر راه بودیک به یک با آن خلیفه وا نمود
  3. M5:3961 شیر کشتن، سوی خیمه آمدنوان ذکر قایم چو شاخ کرگدن
  4. M5:3962 باز این سستی این ناموس‌کوشکاو فرو مرد از یکی خش‌خشت موش
  5. M5:3963 رازها را می‌کند حق آشکارچون بخواهد رُست، تخم بد مکار
  6. M5:3964 آب و ابر و آتش و این آفتابرازها را می برآرد از تراب
  7. M5:3965 این بهار نو ز بعد برگ‌ریزهست برهان وجود رستخیز
  8. M5:3966 در بهار آن سِرّها پیدا شودهرچه خورده‌ست این زمین رسوا شود
  9. M5:3967 بردمد آن از دهان و از لبشتا پدید آید ضمیر و مذهبش
  10. M5:3968 سرّ بیخ هر درختی و خورشجملگی پیدا شود آن بر سَرش
  11. M5:3969 هر غمی کز وی تو دل‌آزرده‌ایاز خمار مِیْ بود کان خورده‌ای
  12. M5:3970 لیک کی دانی که آن رنج خماراز کدامین مِیْ برآمد آشکار
  13. M5:3971 این خمار اشکوفهٔ آن دانه استآن شناسد کاگه و فرزانه است
  14. M5:3972 شاخ و اشکوفه نماند دانه رانطفه کی ماند تن مردانه را؟
  15. M5:3973 نیست مانندا هیولا با اثردانه کی ماننده آمد با شجر؟
  16. M5:3974 نطفه از نانست کی باشد چو نانمردم از نطفه‌ست کی باشد چنان
  17. M5:3975 جنی از نارست کی مانَد به ناراز بخارست ابر و نبود چون بخار
  18. M5:3976 از دم جبریل عیسی شد پدیدکی به صورت هم‌چو او بد یا ندید
  19. M5:3977 آدم از خاکست کی ماند به خاکهیچ انگوری نمی‌ماند به تاک
  20. M5:3978 کی بود دزدی به شکل پای‌دارکی بود طاعت چو خلد پایدار
  21. M5:3979 هیچ اصلی نیست مانند اثرپس ندانی اصل رنج و درد سر
  22. M5:3980 لیک بی‌اصلی نباشدت این جزابی‌گناهی کی برنجاند خدا
  23. M5:3981 آنچ اصلست و کشندهٔ آن شی استگر نمی‌ماند بوی هم از وی است
  24. M5:3982 پس بدان رنجت نتیجهٔ زلتی‌ستآفت این ضربتت از شهوتی‌ست
  25. M5:3983 گر ندانی آن گنه را ز اعتبارزود زاری کن طلب کن اغتفار
  26. M5:3984 سجده کن صد بار می‌گوی ای خدانیست این غم غیر درخورد و سزا
  27. M5:3985 ای تو سبحان پاک از ظلم و ستمکی دهی بی‌جرم جان را درد و غم
  28. M5:3986 من معین می‌ندانم جُرم رالیک هم جُرمی بباید گُرم را
  29. M5:3987 چون بپوشیدی سبب را ز اعتباردایما آن جرم را پوشیده دار
  30. M5:3988 که جزا اظهار جُرم من بودکز سیاست دزدیم ظاهر شود