پڑھیے› دفتر ۵› حصہ ۲۶ → پچھلا · اگلا ←
بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست
اس حکیم کی کہانی جس نے ایک طاؤس کو دیکھا کہ وہ اپنی خوبصورت پروں کو چونچ سے نوچ رہا تھا اور پھینک رہا تھا اور اپنے جسم کو گنجا اور بدصورت بنا رہا تھا۔ حیرانی سے پوچھا کہ کیا تمہیں افسوس نہیں ہوتا؟ اس نے کہا ہوتا ہے، لیکن میرے نزدیک جان پروں سے زیادہ عزیز ہے اور یہ پر میری جان کا دشمن ہے
- M5:535 پر خود میکند طاوسی به دشتیک حکیمی رفته بود آنجا بگشت
- M5:536 گفت طاوسا چنین پر سنیبیدریغ از بیخ چون برمیکنی
- M5:537 خود دلت چون میدهد تا این حللبر کنی اندازیش اندر وحل
- M5:538 هر پرت را از عزیزی و پسندحافظان در طی مصحف مینهند
- M5:539 بهر تحریک هوای سودمنداز پر تو بادبیزن میکنند
- M5:540 این چه ناشکری و چه بیباکیستتو نمیدانی که نقاشش کیست
- M5:541 یا همیدانی و نازی میکنیقاصدا قلع طرازی میکنی
- M5:542 ای بسا نازا که گردد آن گناهافکند مر بنده را از چشم شاه
- M5:543 ناز کردن خوشتر آید از شکرلیک کم خایش که دارد صد خطر
- M5:544 ایمن آبادست آن راه نیازترک نازش گیر و با آن ره بساز
- M5:545 ای بسا نازآوری زد پر و بالآخر الامر آن بر آن کس شد وبال
- M5:546 خوشی ناز ار دمی بفرازدتبیم و ترس مضمرش بگدازدت
- M5:547 وین نیاز ار چه که لاغر میکندصدر را چون بدر انور میکند
- M5:548 چون ز مرده زنده بیرون میکشدهر که مرده گشت او دارد رشد
- M5:549 چون ز زنده مرده بیرون میکندنفس زنده سوی مرگی میتند
- M5:550 مرده شو تا مخرج الحی الصمدزندهای زین مرده بیرون آورد
- M5:551 دی شوی بینی تو اخراج بهارلیل گردی بینی ایلاج نهار
- M5:552 بر مکن آن پر که نپذیرد رفوروی مخراش از عزا ای خوبرو
- M5:553 آنچنان رویی که چون شمس ضحاستآنچنان رخ را خراشیدن خطاست
- M5:554 زخم ناخن بر چنان رخ کافریستکه رخ مه در فراق او گریست
- M5:555 یا نمیبینی تو روی خویش راترک کن خوی لجاج اندیش را