پڑھیے› دفتر ۵› حصہ ۳۵ → پچھلا · اگلا ←
بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست همچون آن مرغی کی قصد صید ملخ میکرد و به صید ملخ مشغول میبود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمیبینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش میبین تا چشم نیز باز شدن
بیان کہ ما سوائے اللہ ہر چیز کھانے والی اور کھائی جانے والی ہے، جیسے وہ پرندہ جو ٹڈی کا شکار کرنے کا ارادہ کر رہا تھا اور ٹڈی کے شکار میں مشغول تھا اور بھوکے باز سے غافل تھا جو اس کی پشت پر اس کا شکار کرنے کا ارادہ رکھتا تھا۔ اب اے انسان، شکاری کو کھانے والے سے اور خود کھانے والے سے مامون نہ رہو، اگرچہ اسے آنکھ سے نہیں دیکھتے ہو، تو دلیل اور عبرت کی نظر سے دیکھو تاکہ آنکھ بھی کھل جائے
- M5:718 مرغکی اندر شکار کرم بودگربه فرصت یافت او را در ربود
- M5:719 آکل و ماکول بود و بیخبردر شکار خود ز صیادی دگر
- M5:720 دزد گرچه در شکار کالهایستشحنه با خصمانش در دنبالهایست
- M5:721 عقل او مشغول رخت و قفل و درغافل از شحنهست و از آه سحر
- M5:722 او چنان غرقست در سودای خودغافلست از طالب و جویای خود
- M5:723 گر حشیش آب و هوایی میخوردمعدهٔ حیوانش در پی میچرد
- M5:724 آکل و ماکول آمد آن گیاههمچنین هر هستیی غیر اله
- M5:725 و هو یطعمکم و لا یطعم چو اوستنیست حق ماکول و آکل لحم و پوست
- M5:726 آکل و ماکول کی ایمن بودز آکلی که اندر کمین ساکن بود
- M5:727 امن ماکولان جذوب ماتمسترو بدان درگاه کو لا یطعم است
- M5:728 هر خیالی را خیالی میخوردفکر آن فکر دگر را میچرد
- M5:729 تو نتانی کز خیالی وا رهییا بخسپی که از آن بیرون جهی
- M5:730 فکر زنبورست و آن خواب تو آبچون شوی بیدار باز آید ذباب
- M5:731 چند زنبور خیالی در پردمیکشد این سو و آن سو میبرد
- M5:732 کمترین آکلانست این خیالوآن دگرها را شناسد ذوالجلال
- M5:733 هین گریز از جوق اکال غلیظسوی او که گفت ما ایمت حفیظ
- M5:734 یا به سوی آن که او آن حفظ یافتگر نتانی سوی آن حافظ شتافت
- M5:735 دست را مسپار جز در دست پیرحق شدست آن دست او را دستگیر
- M5:736 پیر عقلت کودکی خو کرده استاز جوار نفس که اندر پرده است
- M5:737 عقل کامل را قرین کن با خردتا که باز آید خرد زان خوی بد
- M5:738 چونک دست خود به دست او نهیپس ز دست آکلان بیرون جهی
- M5:739 دست تو از اهل آن بیعت شودکه یدالله فوق ایدیهم بود
- M5:740 چون بدادی دست خود در دست پیرپیر حکمت که علیمست و خطیر
- M5:741 کو نبی وقت خویشست ای مریدتا ازو نور نبی آید پدید
- M5:742 در حدیبیه شدی حاضر بدینوآن صحابهٔ بیعتی را همقرین
- M5:743 پس ز ده یار مبشر آمدیهمچو زر دهدهی خالص شدی
- M5:744 تا معیت راست آید زانک مردبا کسی جفتست کو را دوست کرد
- M5:745 این جهان و آن جهان با او بودوین حدیث احمد خوشخو بود
- M5:746 گفت المرء مع محبوبهلا یفک القلب من مطلوبه
- M5:747 هر کجا دامست و دانه کم نشینرو زبونگیرا زبونگیران ببین
- M5:748 ای زبونگیر زبونان این بداندست هم بالای دستست ای جوان
- M5:749 تو زبونی و زبونگیر ای عجبهم تو صید و صیدگیر اندر طلب
- M5:750 بین ایدی خلفهم سدا مباشکه نبینی خصم را وآن خصم فاش
- M5:751 حرص صیادی ز صیدی مغفلستدلبریی میکند او بیدلست
- M5:752 تو کم از مرغی مباش اندر نشیدبین ایدی خلف عصفوری بدید
- M5:753 چون به نزد دانه آید پیش و پسچند گرداند سر و رو آن نفس
- M5:754 کای عجب پیش و پسم صیاد هستتا کشم از بیم او زین لقمه دست
- M5:755 تو ببین پس قصهٔ فجار راپیش بنگر مرگ یار و جار را
- M5:756 که هلاکت دادشان بیآلتیاو قرین تست در هر حالتی
- M5:757 حق شکنجه کرد و گرز و دست نیستپس بدان بیدست حق داورکنیست
- M5:758 آنک میگفتی اگر حق هست کودر شکنجه او مقر میشد که هو
- M5:759 آنک میگفت این بعیدست و عجیباشک میراند و همی گفت ای قریب
- M5:760 چون فرار از دام واجب دیده استدام تو خود بر پرت چفسیده است
- M5:761 بر کنم من میخ این منحوس داماز پی کامی نباشم طلخکام
- M5:762 درخور عقل تو گفتم این جوابفهم کن وز جست و جو رو بر متاب
- M5:763 بسکل این حبلی که حرص است و حسدیاد کن فی جیدها حبل مسد