پڑھیے دفتر ۵ حصہ ۸۰ → پچھلا · اگلا ←

بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا

ایک معشوق نے عاشق سے پوچھا کہ تم اپنے آپ کو زیادہ چاہتے ہو یا مجھے؟ اس نے کہا: میں خود سے مر چکا ہوں اور تجھ سے زندہ ہوں۔ میں خود سے اور اپنی صفات سے نیست ہو چکا ہوں اور تجھ سے ہست ہوا ہوں۔ میں اپنا علم بھول چکا ہوں اور تیرے علم سے عالم ہوا ہوں۔ میں اپنی قدرت بھول چکا ہوں اور تیری قدرت سے قادر ہوا ہوں۔ اگر میں اپنے آپ کو چاہتا ہوں تو تجھے چاہتا ہوں، اور اگر میں تجھے چاہتا ہوں تو اپنے آپ کو چاہتا ہوں۔ جسے یقین کا آئینہ حاصل ہو، اگرچہ وہ خود بین ہو، خدا بین ہوتا ہے۔ میں اپنی صفات کو اپنی مخلوق کے سامنے ظاہر کرتا ہوں، جس نے تجھے دیکھا اس نے مجھے دیکھا، اور جس نے تیرا قصد کیا اس نے میرا قصد کیا، اور اسی طرح۔

  1. M5:2019 گفت معشوقی به عاشق ز امتحاندر صبوحی کای فلان ابن الفلان
  2. M5:2020 مر مرا تو دوست‌تر داری عجبیا که خود را راست گو یا ذا الکرب
  3. M5:2021 گفت من در تو چنان فانی شدمکه پرم از تو ز ساران تا قدم
  4. M5:2022 بر من از هستی من جز نام نیستدر وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست
  5. M5:2023 زان سبب فانی شدم من این چنینهم‌چو سرکه در تو بحر انگبین
  6. M5:2024 هم‌چو سنگی کو شود کل لعل نابپر شود او از صفات آفتاب
  7. M5:2025 وصف آن سنگی نماند اندروپر شود از وصف خور او پشت و رو
  8. M5:2026 بعد از آن گر دوست دارد خویش رادوستی خور بود آن ای فتا
  9. M5:2027 ور که خور را دوست دارد او بجاندوستی خویش باشد بی‌گمان
  10. M5:2028 خواه خود را دوست دارد لعل نابخواه تا او دوست دارد آفتاب
  11. M5:2029 اندرین دو دوستی خود فرق نیستهر دو جانب جز ضیای شرق نیست
  12. M5:2030 تا نشد او لعل خود را دشمنستزانک یک من نیست آنجا دو منست
  13. M5:2031 زانک ظلمانیست سنگ و روزکورهست ظلمانی حقیقت ضد نور
  14. M5:2032 خویشتن را دوست دارد کافرستزانک او مناع شمس اکبرست
  15. M5:2033 پس نشاید که بگوید سنگ انااو همه تاریکیست و در فنا
  16. M5:2034 گفت فرعونی انا الحق گشت پستگفت منصوری اناالحق و برست
  17. M5:2035 آن انا را لعنة الله در عقبوین انا را رحمةالله ای محب
  18. M5:2036 زانک او سنگ سیه بد این عقیقآن عدوی نور بود و این عشیق
  19. M5:2037 این انا هو بود در سر ای فضولز اتحاد نور نه از رای حلول
  20. M5:2038 جهد کن تا سنگیت کمتر شودتا به لعلی سنگ تو انور شود
  21. M5:2039 صبر کن اندر جهاد و در عنادم به دم می‌بین بقا اندر فنا
  22. M5:2040 وصف سنگی هر زمان کم می‌شودوصف لعلی در تو محکم می‌شود
  23. M5:2041 وصف هستی می‌رود از پیکرتوصف مستی می‌فزاید در سرت
  24. M5:2042 سمع شو یکبارگی تو گوش‌وارتا ز حلقهٔ لعل یابی گوشوار
  25. M5:2043 هم‌چو چه کن خاک می‌کن گر کسیزین تن خاکی که در آبی رسی
  26. M5:2044 گر رسد جذبهٔ خدا آب معینچاه ناکنده بجوشد از زمین
  27. M5:2045 کار می‌کن تو بگوش آن مباشاندک اندک خاک چه را می‌تراش
  28. M5:2046 هر که رنجی دید گنجی شد پدیدهر که جدی کرد در جدی رسید
  29. M5:2047 گفت پیغمبر رکوعست و سجودبر در حق کوفتن حلقهٔ وجود
  30. M5:2048 حلقهٔ آن در هر آنکو می‌زندبهر او دولت سری بیرون کند