沙姆斯集 · G1589 · 8 联
غزل شمارهٔ ۱۵۸۹
打开任一诗联,阅其专属页面——译文、解说、难词。
- G1589:1 چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برمپیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم
- G1589:2 چون کبوترخانه جانها از او معمور گشتپس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم
- G1589:3 زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رودسوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم
- G1589:4 زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بودجان همچون قند را من زیر دندان می برم
- G1589:5 تا که زر در کان بود او را نباشد رونقیسوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم
- G1589:6 دود آتش کفر باشد نور او ایمان بودشمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم
- G1589:7 سوی هر ابری که او منکر شود خورشید راآفتابی زیر دامن بهر برهان می برم
- G1589:8 شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل استمن ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم
ganjoor: sh1589 · public domain