沙姆斯集 · G2132 · 8 联
غزل شمارهٔ ۲۱۳۲
打开任一诗联,阅其专属页面——译文、解说、难词。
- G2132:1 مستی ببینی رازدان میدانک باشد مست اوهستی ببینی زنده دل میدانک باشد هست او
- G2132:2 گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شبمیدانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او
- G2132:3 عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شرلیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او
- G2132:4 هر دم یکی را میدهد تا چون درختی برجهدحیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او
- G2132:5 سبلت قوی مالیدهای از شیر نقشی دیدهایای فربه از بایست خود باری ببین بایست او
- G2132:6 زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتتای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او
- G2132:7 ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سوجز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او
- G2132:8 شست سخن کم باف چون صیدت نمیگردد زبونتا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او
ganjoor: sh2132 · public domain