沙姆斯集 · G2517 · 16 联
غزل شمارهٔ ۲۵۱۷
打开任一诗联,阅其专属页面——译文、解说、难词。
- G2517:1 ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستیمرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
- G2517:2 قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطفشراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی
- G2517:3 به بزمش جانهای ما ندانستی سر از پایاناگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی
- G2517:4 الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی راچرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی
- G2517:5 از آن می کو ز بهر شه دهان خویش بگشادیهمه هستی فروبردی تو پنداری نهنگستی
- G2517:6 ز بانگ رعد آن دریا تو بنگر چون به جوش آیدولیک آن بحر میبودی و رعدش بانگ چنگستی
- G2517:7 روان گشته میش چون خون درون دل به هر سوییتو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی
- G2517:8 که لشکرهای اسلام شه ما را درون قدسز نصرتهای یزدانی بر آن افرنگ هنگستی
- G2517:9 به یک ساغر نگردم مست تو ساقی بیشتر گردانخرابی گشتمی گر می ز جام شاه شنگستی
- G2517:10 ایا تبریز عقلم را خیال تو بشوراندتو گویی باده صافی خیالت گویی بنگستی
- G2517:11 ترنگ چنگ وصل او بپراندهمی جان راتو گویی عیسی خوش دم درون آن ترنگستی
- G2517:12 پیاپی گردد از وصلش قدحها بر مثال آنکه اندر جنگ سلطانی قدح تیر خدنگستی
- G2517:13 چنین عقلی که از تزویر مو در موی میبیندشمار موی عقل آن جا تو بینی گویی دنگستی
- G2517:14 ز تیزیهای آن جامش که برق از وی فغان آیدقدح در رو همیآید بریزش گویی لنگستی
- G2517:15 چه بالایی همیجوید می اندر مغز مستانشچو گردند شیرگیر از وی مگر گویی پلنگستی
- G2517:16 فراوان ریز در جانم از آن میهای ربانیز بحر صدر شمس الدین که کان خمر تنگستی
ganjoor: sh2517 · public domain